part

part ⁷³
ا.ت ویو:
مادر:جای همیشگی
تهیونگ بدون هیچ حرفی منو همراه خودش سمت گوشه ای از اون عمارت بزرگ برد..اخر اون سالن بزرگ چند تا کاناپه قرار داشت..روی یکی از کاناپه ها یه مرد میانسال نشسته بود و به نزدیک شدن ما نگاه میکرد..با نزدیک تر شدن بهش قدم های تهیونگ اروم تر شد و در نهایت کاملا ایست کرد و منم همراهش متوقف شدم..تهیونگ برای اون مرد که فکر کنم پدرش بود تعظیم کردم..منم تعظیم کردم..اون مرد سرش رو تکون داد و عصایی که توی دستش بود رو سمت تهیونگ گرفت و گفت
پدر:پسره احمق تو نباید به پدرت بعد از ازدواجت سر بزنی..
تهیونگ دو باره تعظیم کرد گفت
تهیونگ:واقعا متاسفم که نتونستم بهتون سر بزنم پدر
پدرش سری تکون داد و نگاه من کرد اخماش از هم باز شد و لبخندی روی لبش شکل گرفت
پدر:توی جشن عروسی نتونستم به خوبی ملاقاتت کنم دخترم
لبخندی بهش زدم..
پدر:دختر خوبی به نظر میایی میخوام پیشتر با عروسم اشنا بشم
تهیونگ که انتظار همچین رفتاری رو از پدرش نداشت نگاهی به چهره خندون من و پدرش انداخت
پدر:دخترم بیا اینجا بشین
و به کاناپه کنار خودش اشاره کرد..سرم رو خم کردم و روی اون مبل نشستم
پدر:تهیونگ تو برو پیش بقیه من میخوام با عروسم کمی حرف بزنم
تهیونگ شوکه شده بود
تهیونگ:ولی اخه..
پدرش خندید گفت
پدر:نگران نباش..
تهیونگ اهی کشید و اومد سمتم و در گوش گفت
تهیونگ:جایی نمیری..از دور حواسم بهت هست
سرم رو تکون دادم که ازم دور شدم و بین جمعیت گم شد..پدر تهیونگ کمی توی جاش جابجا شد و گفت
پدر:فکر نمیکردم تهیونگ راضی به ازدواج بشه
پس یعنی تهیونگ یه درصد هم به ازدواج فکر نمیکرده
پدر:کاملا میتونم از نگاهت بخونم که چقدر تهیونگ رو دوست داری
با حرفش هول کردم..بازم ضربان قلبم تند شد
پدر:ولی میدونم که تهیونگ چه رفتار سردی رو باهات داره..اما
یکی از دستاش که ازاد بود رو روی دستم که روی دسته کاناپه بود گذاشت و گفت
پدر:اما ازت میخوام که توی این راهی که هستی کم نیاری..تهیونگ دیوار محکمی دور خودش کشیده و اجازه نمیده احساساتش بروز پیدا کنن اون با این کارش داره به خودش صدمه میزنه..اون دیوار رو بشکن و تهیونگ اصلی رو از اون همه خاطراتی که توش گیر کرده بیرون بیار
نگاهی به دستش که روی دستم بود کردم
پدر:اینها رو گفتم چون میدونم که دوستش داری..
پدر تهیونگ تهیونگ کشید و ادامه داد
پدر:من توی این مدت بعد از فوت مادرش خیلی سعی کردم به خود اصلیش برگرده اما..اما اون خیلی مقاوم تر از این حرف ها بود
لبخندی اطمینان بخشی بهش زدم گفتم
ا.ت:تمام سعیمو میکنم اقای کیم
پدر تهیونگ لبخندی بهم زد گفت
پدر:تو دختر فهمیده ای هستی
بعد از اتمام حرفش مادر تهیونگ اومد
مادر:...

ادامه دارد 🍷
دیدگاه ها (۰)

part ⁷⁴ا.ت ویو:مادر:دخترم همراهم بیانگاهی به اقای کیم و نگاه...

Part ⁷⁵ا.ت ویو:از جام بلند شدم..از درد شدید دسته کیفم رو محک...

Part ⁷²ا.ت ویو:جیمین:تهیونگ لطفا حواست باشه نمیخوام بلایی سر...

Part ⁷¹ا.ت ویو:جیمین سرش رو انداخت پایین و دستی به دماغش کشی...

black flower(p,288)

زخم کهنه )پارت ۷۳ نه اون خوبه کارت داریم ! ابرو بالا انداخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط