Part

Part ⁷¹
ا.ت ویو:
جیمین سرش رو انداخت پایین و دستی به دماغش کشید و دوباره نگاه بالا کرد و به تهیونگ که کنارم ایستاده بود گفت
جیمین:من و جونگ کوک باهم میریم
تهیونگ سری تکون داد..جیمین و جونگ کوک سمت در اصلی خونه چرخیدن و ازش خارج شدن..با خارج شدن اونها نگاهی به تهیونگ انداختم..به روبروش خیره شده بود
تهیونگ:خیلی خب بیا بریم
با تموم شدن حرفش سمت در که باز بود قدم برداشت..پشت سرش قدم برمیداشتم اما باز هم بهش نمیرسیدم..جلوی ماشین ایستاد و از شونه نگاهی بهم انداخت..قبل از اینکه بهش برسم ماشین رو دور زد و سوار شد..سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم..سوار ماشین شدم و در رو بستم..بست شدن در مصادف شد با روشن شدن ماشین..ماشین از پارکینگ خارج شد و به سمت در ورودی رفت..
تقریبا یک ساعت نیم بود که توی ماشین نشسته بودم و به تیرهای چراغ برق نگاه میکردم و اونارو میشمردم..بعد از اون از کنار خونه ها می گذشتیم که با صدای تهیونگ نگاهمو از بیرون گرفتم و دادم بهش
تهیونگ:قبل از هرچیزی..تو اولین باره که میخوایی خانواده منو ملاقات کنی پس با کسی حرف نزن و هرموقع که لازم بود خودم بهت میگم که حرف بزنی..دوم اینکه مامانم ادم تیزی هستش و اگر بفهمه این ازدواج یه پیشنهاد بوده هم برای من هم برای تو بد تموم میشه پس حواست باشه
باشه ای زیر لب گفتم اما نگاهمو ازش نگرفتم...هیچ وقت فکرش رو نمیکردم سرنوشتم اینجوری پیش بره..حتی فکرش هم از ذهنم یک لحظه هم گذر نکرد..تهیونگ بدون اینکه نگاهشو از جاده بگیره گفت
تهیونگ:چیزی شده
نگاهمو ازش گرفتم و به جلو دادم
ا.ت:نه فقط داشتم فکر میکردم
تهیونگ سرش رو تکون داد..
نیم ساعت دیگه هم توی راه بودیم که بلاخره ماشین وارد یه محوطه‌ای بزرگ و نورانی شد..با کنجکاوی از پنجره نگاه بیرون میکردم..تهیونگ ماشین رو کنار بقیه ماشین ها پارک کرد..دا توقف ماشین حجم زیادی از دلشوره بهم وارد شد..تپش قلبم بیشتر شد و اصلا احساس خوبی نداشتم..کف دستام عرق کرده بود و میلرزیدن

با تقه ای که به شیشه ماشین خورد کمی ترسیدم..نگاه بیرون کردم..جونگ کوک با نگرانی بهم نگاه میکرد..وقتی دید نگاهش میکنم در ماشین رو باز کرد و کمی خم شد تا هم قد من بشه
کوک:چرا اشفته ای
دستمو مشت کردم تا از دلشورم کم بشه
ا.ت:من..من خوبم
جونگ کوک دستشو سمتم دراز کرد
کوک:دستتو بده بهم
بدون کمی درنگ دستمو توی دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم..دستمو از دست جونگ کوک بیرون کشیدم و لباسمو مرتب کردم..نگاهمو به اون دونفر که کمی با فاصله روبروم ایستاده بودن دادم..سمتشون رفتم که جیمین گفت
جیمین:خیلی خب بهتره که بریم داخل
جیمین دستشو با فاصله پشتم قرار داد و بدون اینکه لمسم کنه منو کنار تهیونگ هدایت کرد
جیمین:..

ادامه دارد 🍷
دیدگاه ها (۰)

Part ⁷²ا.ت ویو:جیمین:تهیونگ لطفا حواست باشه نمیخوام بلایی سر...

part ⁷³ا.ت ویو:مادر:جای همیشگیتهیونگ بدون هیچ حرفی منو همراه...

Part ⁷⁰ا.ت ویو:فردای اون روز درحال اماده شدن برای مهمونی بود...

Part ⁶⁹ا.ت ویو:پوزخندش محو شد و دوباره ادامه دادتهیونگ:ولی ا...

فیک قلدر کلاس

"سرنوشت "p,35..ساعت ۳ صبح .....با حس باد سردی چشمامو باز کرد...

Part ¹³¹ا.ت ویو:دست از نگاه کردن کشیدم و دوباره در افکار خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط