زندگی مرحوم حاج سید مرتضی احمدی
زندگی مرحوم حاج سید مرتضی احمدی
به زبان خودش
34سالگی ازدواج كردم و همسرم 33 ساله بود. هر دو كارمند راهآهن بودیم، من در اداره كل حسابداری بودم. نفهمیدم چطور شد كه ازدواج كردم، با اینكه از ازدواج فراری بودم عاشق شدم. چون همسرم خیلی دختر ساده و خانمی بود و همه به او احترام میگذاشتند. با زهرا جوانشیر ازدواج كردم و بسیار خوشبخت بودیم. اولین بچه ما آزیتا به دنیا آمد و 3سال بعد مازیار، ما دیگر غمی نداشتیم و با هم كارها را انجام میدادیم و به بچهها میرسیدیم. یك روز در اداره نشسته بودم كه خانمم زنگ زد و گفت مرتضی... من سرطان گرفتم، سرطان سینه و ما دیر متوجه شده بودیم. با خواهرزن برادرش درحال پرو لباس بودند كه احساس درد در سینه میكند كه او به زور زهرا را میفرستد درمانگاه راهآهن و متوجه میشود كه غده سرطانی در سینهاش است و تا آن زمان فكر میكرده شاید غده چربی است و قضیه را جدی نمیگرفته. طبیعت با ما سر جنگ داشت. از روزی كه فهمیدم سرطان دارد سلامت خانه و خانواده از بین رفت.
دخترم 6ساله و پسرم مازیار 3ساله بود، من حدود 6ماه خودم را باختم و توان هیچ كاری را نداشتم. بچهها خیلی كوچك بودند و من پایبند به همسر و 2 فرزندم بودم. زهرا ریشسفید خانواده بود و همه را راهنمایی میكرد. بعد از 6ماه خودم را جمعوجور كردم، رفتم بیمارستان راهآهن و به دكتر گفتم: «زن من كی میمیره؟» دكتر گفت: «نمیدانم شاید یك ماه دیگه، شاید 10سال دیگه.»همه كار كردیم. عمل كردیم، خارج رفتیم، 7سال طول كشید و سرطان تمام وجودش را گرفت. در این 7سال یك لحظه هم تنهایش نگذاشتم و مدام در خانه بودم. حتی به فعالیتهای هنریام هم نمیرسیدم اما روحیه همسرم خیلی خوب بود... زمانی كه زهرا فوت كرد بالاسر قبرش قسم خوردم كه خودم بچهها را بزرگ میكنم و نمیگذارم زیر دست كسی بیفتند. هیچوقت نتوانستم زن بهتر از زهرا پیدا كنم برای همین ازدواج نكردم.
به زبان خودش
34سالگی ازدواج كردم و همسرم 33 ساله بود. هر دو كارمند راهآهن بودیم، من در اداره كل حسابداری بودم. نفهمیدم چطور شد كه ازدواج كردم، با اینكه از ازدواج فراری بودم عاشق شدم. چون همسرم خیلی دختر ساده و خانمی بود و همه به او احترام میگذاشتند. با زهرا جوانشیر ازدواج كردم و بسیار خوشبخت بودیم. اولین بچه ما آزیتا به دنیا آمد و 3سال بعد مازیار، ما دیگر غمی نداشتیم و با هم كارها را انجام میدادیم و به بچهها میرسیدیم. یك روز در اداره نشسته بودم كه خانمم زنگ زد و گفت مرتضی... من سرطان گرفتم، سرطان سینه و ما دیر متوجه شده بودیم. با خواهرزن برادرش درحال پرو لباس بودند كه احساس درد در سینه میكند كه او به زور زهرا را میفرستد درمانگاه راهآهن و متوجه میشود كه غده سرطانی در سینهاش است و تا آن زمان فكر میكرده شاید غده چربی است و قضیه را جدی نمیگرفته. طبیعت با ما سر جنگ داشت. از روزی كه فهمیدم سرطان دارد سلامت خانه و خانواده از بین رفت.
دخترم 6ساله و پسرم مازیار 3ساله بود، من حدود 6ماه خودم را باختم و توان هیچ كاری را نداشتم. بچهها خیلی كوچك بودند و من پایبند به همسر و 2 فرزندم بودم. زهرا ریشسفید خانواده بود و همه را راهنمایی میكرد. بعد از 6ماه خودم را جمعوجور كردم، رفتم بیمارستان راهآهن و به دكتر گفتم: «زن من كی میمیره؟» دكتر گفت: «نمیدانم شاید یك ماه دیگه، شاید 10سال دیگه.»همه كار كردیم. عمل كردیم، خارج رفتیم، 7سال طول كشید و سرطان تمام وجودش را گرفت. در این 7سال یك لحظه هم تنهایش نگذاشتم و مدام در خانه بودم. حتی به فعالیتهای هنریام هم نمیرسیدم اما روحیه همسرم خیلی خوب بود... زمانی كه زهرا فوت كرد بالاسر قبرش قسم خوردم كه خودم بچهها را بزرگ میكنم و نمیگذارم زیر دست كسی بیفتند. هیچوقت نتوانستم زن بهتر از زهرا پیدا كنم برای همین ازدواج نكردم.
- ۶۵۲
- ۳۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط