پارت ۱۲۵ ☆....از زبون بیتا .......
پارت ۱۲۵ ☆....از زبون بیتا .......
شاممون رو تموم کردیم داشتیم جم میکردیم که یهو درو زدن
شایان و بچه ها پشت در بودن
شیدا :صبر کنید ما الان میام سالن پایین
شایان :هان ؟سالن ؟پایین ؟مطمئنی ؟
شیدا :آره الان میایم سالن پایین نکنه بهم ریختین
شایان :هان نه آبجی قشنگم ما یکم دیگه میایم
یه ربع بعد
شایان :ساعت ۵ شد نمیاین ؟
شیدا :بچه ها بریم
رفتیم نشستیم بطری رو گذاشت که صدا یه پسری اومد
پسره :ساعت ۵ شده شما ستا خواب ندارید احیانن من موندم این بدن شما کی میخواد استراحت کنه ها بسه انرژیتون تموم نشد
داشت غر میزد اومد تو سالن که مارو دید
پسره :س ...سلام
شایان:به چه عجب خرس ما از خواب زمستونی دل کنده
شیدا :به به شروین خوابالو من چطوره ؟
شیوا :الووووو ؟کوجایی تو پسر؟
شروین رو به شیدا :آبجی شما کمتر زبون بریزی چیزی ازت کم نمیشه اول صبی شایان جان داداش گلم معرفی نمیکنی یا فقط مث بز میخوای به من زل بزنی
شایان :داداش گلم لقبت برا خودته نه من خب این چهار نفر عضو جدید سازمانن که با ما میان ماموریت الانم نشستیم میخواییم دور هم بازی کنیم
شروین روبه ما :از دیدنتون خوش بختم
همه یه همچنین گفتیم
شروین :آخه دلتون میاد بطری بازی بدون عشقتون
شیدا :اوف بد جور
شروین :باشه حالا عه راستی شاهین کجاست ندیدمش ؟
که یهو شاهین از پشتش اومد جلو
شروین با داد برگشت عقب :اه حیوون بیشعور کشتی منو
شاهین :خب صدام کردی منم به روش خودت اومدم دیگه
شروین:دفعه ی دیگه اینکار کنی خودت میدونی و شایان
شایان :اونوقت چرا من ؟
شاهین :هیچی بیخیال
شروین لپ شاهین رو کشید :بخند. بخند شروین ببینه
شاهین :بسه مسخره نشو یکم بهت رو دادم زیادی پرو شدی
رادین :نوبت شایان تموم حالا شما شرو کردین
پرهام :راست میگه بگیرید بشینید
رها با خمیازه :بنظرم بازی رو بیخیال شید نزدیک شیش شده قصد خواب ندارید
شیوا:من که چشام کم کم بسته میشه
شیوا :راست میگه منم خوابم گرفته
من -خب پس بریم بخوابیم دیگه
شیدا :آره بریم
بی توجه به پسرا که داشتن با شروین غر میزدن و حواسشون به ما نبود رفتیم طبقه بالا و رفتیم اتاق شیدا قرار شد چون اتاقش بزرگ تره اونجا بخوابیم
مبل رو برا من و رها با کرد و دو دست لباس راحتی برا ما گذاشت عوض کردیم و خوابیدیم
ساعت ۱۰ بود که بیدار شدم ......
چطوره ؟ همه کامنت
شاممون رو تموم کردیم داشتیم جم میکردیم که یهو درو زدن
شایان و بچه ها پشت در بودن
شیدا :صبر کنید ما الان میام سالن پایین
شایان :هان ؟سالن ؟پایین ؟مطمئنی ؟
شیدا :آره الان میایم سالن پایین نکنه بهم ریختین
شایان :هان نه آبجی قشنگم ما یکم دیگه میایم
یه ربع بعد
شایان :ساعت ۵ شد نمیاین ؟
شیدا :بچه ها بریم
رفتیم نشستیم بطری رو گذاشت که صدا یه پسری اومد
پسره :ساعت ۵ شده شما ستا خواب ندارید احیانن من موندم این بدن شما کی میخواد استراحت کنه ها بسه انرژیتون تموم نشد
داشت غر میزد اومد تو سالن که مارو دید
پسره :س ...سلام
شایان:به چه عجب خرس ما از خواب زمستونی دل کنده
شیدا :به به شروین خوابالو من چطوره ؟
شیوا :الووووو ؟کوجایی تو پسر؟
شروین رو به شیدا :آبجی شما کمتر زبون بریزی چیزی ازت کم نمیشه اول صبی شایان جان داداش گلم معرفی نمیکنی یا فقط مث بز میخوای به من زل بزنی
شایان :داداش گلم لقبت برا خودته نه من خب این چهار نفر عضو جدید سازمانن که با ما میان ماموریت الانم نشستیم میخواییم دور هم بازی کنیم
شروین روبه ما :از دیدنتون خوش بختم
همه یه همچنین گفتیم
شروین :آخه دلتون میاد بطری بازی بدون عشقتون
شیدا :اوف بد جور
شروین :باشه حالا عه راستی شاهین کجاست ندیدمش ؟
که یهو شاهین از پشتش اومد جلو
شروین با داد برگشت عقب :اه حیوون بیشعور کشتی منو
شاهین :خب صدام کردی منم به روش خودت اومدم دیگه
شروین:دفعه ی دیگه اینکار کنی خودت میدونی و شایان
شایان :اونوقت چرا من ؟
شاهین :هیچی بیخیال
شروین لپ شاهین رو کشید :بخند. بخند شروین ببینه
شاهین :بسه مسخره نشو یکم بهت رو دادم زیادی پرو شدی
رادین :نوبت شایان تموم حالا شما شرو کردین
پرهام :راست میگه بگیرید بشینید
رها با خمیازه :بنظرم بازی رو بیخیال شید نزدیک شیش شده قصد خواب ندارید
شیوا:من که چشام کم کم بسته میشه
شیوا :راست میگه منم خوابم گرفته
من -خب پس بریم بخوابیم دیگه
شیدا :آره بریم
بی توجه به پسرا که داشتن با شروین غر میزدن و حواسشون به ما نبود رفتیم طبقه بالا و رفتیم اتاق شیدا قرار شد چون اتاقش بزرگ تره اونجا بخوابیم
مبل رو برا من و رها با کرد و دو دست لباس راحتی برا ما گذاشت عوض کردیم و خوابیدیم
ساعت ۱۰ بود که بیدار شدم ......
چطوره ؟ همه کامنت
- ۱۰.۰k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط