پارت ۳
پارت ۳
(+: ا/ت)
(-: جونگکوک)
(*: جیوو)
(/: مینهو)
بارون هنوزم میبارید.
اون مدل بارونایی که شهرو غمگینتر میکنن.
منم پشت شیشه کافه ایستاده بودم و بیحوصله به خیابون خیس نگاه میکردم، در حالی که دستامو توی آستین هودیم قایم کرده بودم.
*:
— هنوز داری نگاش میکنی؟
+:
— کیو؟
جیوو پوزخند زد.
*:
— همون رئیس مافیای افسرده رو.
چشمامو چرخوندم.
+:
— اولاً که رئیس مافیا نیست.
*:
— آره حتماً. منم ملکه انگلیسم.
خندهم گرفت ولی سریع جمعش کردم.
حقیقت این بود که…
از وقتی رفته بود، ذهنم عجیب درگیرش شده بود.
نه چون خوشتیپ بود.
خب… شاید یکم چون خوشتیپ بود.
ولی بیشتر بخاطر اون حس عجیبی که داشت.
انگار هرجا میرفت، یه سایه سنگین پشت سرش بود.
*:
— قیافت داد میزنه خوشت اومده.
+:
— برو گمشو جیوو.
*:
— اوه خدای من، دفاعی شد.
دستمالو پرت کردم سمتش و صدای خندهش کل کافه رو برداشت.
همون موقع در کافه باز شد.
و انگار دنیا تصمیم گرفته بود اعصاب منو کامل نابود کنه.
چون خودش بود.
دوباره.
جونگکوک.
این بار بدون اون دو نفر دیگه.
کت مشکیش خیس شده بود و چند قطره بارون از موهاش روی گردنش میچکید.
لعنتی.
چرا انقدر شبیه سکانسای فیلم بود؟
جیوو خیلی آروم زیر گوشم گفت:
*:
— من اگه جات بودم همین الان عاشق میشدم.
+:
— خفه شووو.
جونگکوک مستقیم اومد سمت کانتر.
نگاهش کوتاه روی من موند.
بعد آروم گفت:
-:
— یه آمریکانو.
اخم کردم.
+:
— تو فقط همینو بلدی سفارش بدی؟
-:
— قهوه باید تلخ باشه.
همونطور که مشغول درست کردن قهوه بودم، زیر لب گفتم:
+:
— پس حتماً عاشق زندگیت هستی.
چند ثانیه سکوت شد.
و بعد صدای خیلی آرومش اومد:
-:
— نه. نیستم.
دستم برای یه لحظه متوقف شد.
نمیدونستم چرا…
ولی اون یه جمله عجیب نشست ته دلم.
وقتی برگشتم سمتش، دیدم داره بهم نگاه میکنه.
نه سرد.
نه ترسناک.
فقط…
خسته.
و برای اولین بار حس کردم پشت اون قیافه خطرناک، یه چیز شکسته قایم شده.
سریع لیوانو گذاشتم جلوش.
+:
— اینم قهوه جناب تلخ.
گوشه لبش خیلی کم تکون خورد.
-:
— تو همیشه اینقدر اسم درمیاری برای آدما؟
+:
— فقط اونایی که زیادی اخمو باشن.
جونگکوک لیوانو برداشت ولی این بار نرفت گوشه کافه.
همونجا ایستاد.
و این یعنی جیوو الان تا فردا قراره مخمو بخوره.
*:
— من برم انبار؟
+:
— نه، تو همینجا بمیر.
جیوو خندید و رفت اونور، ولی قیافهش داد میزد داره فضولی میکنه.
جونگکوک یه جرعه از قهوهش خورد.
بعد خیلی ناگهانی گفت:
-:
— چرا از من نمیترسی؟
پلک زدم.
+:
— باید بترسم؟
-:
— همه میترسن.
شونه بالا انداختم.
+:
— شاید چون هنوز دلیلشو ندیدم.
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
سنگین.
اونقدر سنگین که قلبم شروع کرد تند زدن.
و بعد…
خیلی آروم گفت:
-:
— امیدوارم هیچوقت نبینی.
نمیدونستم چرا…
ولی همون لحظه، برای اولین بار یه حس بد از آینده گرفتم.
انگار اون جمله…
هشدار بود.
(+: ا/ت)
(-: جونگکوک)
(*: جیوو)
(/: مینهو)
بارون هنوزم میبارید.
اون مدل بارونایی که شهرو غمگینتر میکنن.
منم پشت شیشه کافه ایستاده بودم و بیحوصله به خیابون خیس نگاه میکردم، در حالی که دستامو توی آستین هودیم قایم کرده بودم.
*:
— هنوز داری نگاش میکنی؟
+:
— کیو؟
جیوو پوزخند زد.
*:
— همون رئیس مافیای افسرده رو.
چشمامو چرخوندم.
+:
— اولاً که رئیس مافیا نیست.
*:
— آره حتماً. منم ملکه انگلیسم.
خندهم گرفت ولی سریع جمعش کردم.
حقیقت این بود که…
از وقتی رفته بود، ذهنم عجیب درگیرش شده بود.
نه چون خوشتیپ بود.
خب… شاید یکم چون خوشتیپ بود.
ولی بیشتر بخاطر اون حس عجیبی که داشت.
انگار هرجا میرفت، یه سایه سنگین پشت سرش بود.
*:
— قیافت داد میزنه خوشت اومده.
+:
— برو گمشو جیوو.
*:
— اوه خدای من، دفاعی شد.
دستمالو پرت کردم سمتش و صدای خندهش کل کافه رو برداشت.
همون موقع در کافه باز شد.
و انگار دنیا تصمیم گرفته بود اعصاب منو کامل نابود کنه.
چون خودش بود.
دوباره.
جونگکوک.
این بار بدون اون دو نفر دیگه.
کت مشکیش خیس شده بود و چند قطره بارون از موهاش روی گردنش میچکید.
لعنتی.
چرا انقدر شبیه سکانسای فیلم بود؟
جیوو خیلی آروم زیر گوشم گفت:
*:
— من اگه جات بودم همین الان عاشق میشدم.
+:
— خفه شووو.
جونگکوک مستقیم اومد سمت کانتر.
نگاهش کوتاه روی من موند.
بعد آروم گفت:
-:
— یه آمریکانو.
اخم کردم.
+:
— تو فقط همینو بلدی سفارش بدی؟
-:
— قهوه باید تلخ باشه.
همونطور که مشغول درست کردن قهوه بودم، زیر لب گفتم:
+:
— پس حتماً عاشق زندگیت هستی.
چند ثانیه سکوت شد.
و بعد صدای خیلی آرومش اومد:
-:
— نه. نیستم.
دستم برای یه لحظه متوقف شد.
نمیدونستم چرا…
ولی اون یه جمله عجیب نشست ته دلم.
وقتی برگشتم سمتش، دیدم داره بهم نگاه میکنه.
نه سرد.
نه ترسناک.
فقط…
خسته.
و برای اولین بار حس کردم پشت اون قیافه خطرناک، یه چیز شکسته قایم شده.
سریع لیوانو گذاشتم جلوش.
+:
— اینم قهوه جناب تلخ.
گوشه لبش خیلی کم تکون خورد.
-:
— تو همیشه اینقدر اسم درمیاری برای آدما؟
+:
— فقط اونایی که زیادی اخمو باشن.
جونگکوک لیوانو برداشت ولی این بار نرفت گوشه کافه.
همونجا ایستاد.
و این یعنی جیوو الان تا فردا قراره مخمو بخوره.
*:
— من برم انبار؟
+:
— نه، تو همینجا بمیر.
جیوو خندید و رفت اونور، ولی قیافهش داد میزد داره فضولی میکنه.
جونگکوک یه جرعه از قهوهش خورد.
بعد خیلی ناگهانی گفت:
-:
— چرا از من نمیترسی؟
پلک زدم.
+:
— باید بترسم؟
-:
— همه میترسن.
شونه بالا انداختم.
+:
— شاید چون هنوز دلیلشو ندیدم.
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
سنگین.
اونقدر سنگین که قلبم شروع کرد تند زدن.
و بعد…
خیلی آروم گفت:
-:
— امیدوارم هیچوقت نبینی.
نمیدونستم چرا…
ولی همون لحظه، برای اولین بار یه حس بد از آینده گرفتم.
انگار اون جمله…
هشدار بود.
- ۱۲۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط