پارت ۶
پارت ۶
بعد از رفتن جونگکوک، کافه یهویی زیادی ساکت شد.
اونقدر ساکت که صدای بارون واضح توی فضا میپیچید.
منم هنوز کنار میز نشسته بودم و به جعبه کمکهای اولیه خیره شده بودم.
نمیدونستم چرا قلبم هنوز تند میزد.
اون مرد عجیب بود.
خیلی عجیب.
از اون آدمایی که همزمان هم دلت میخواد نزدیکشون شی…
هم فرار کنی.
آروم نفس کشیدم و دستامو توی آستین هودیم قایم کردم.
لعنتی.
چرا حرفاش انقدر توی سرم مونده بود؟
«آخرش پشیمون میشی.»
انگار خودش بیشتر از هرکسی میدونست چقدر خطرناکه.
صدای پیام گوشیم بلند شد.
جیوو.
*:
— هنوز زندهای یا عاشق شدی؟ 👀
پوفی کشیدم.
+:
— برو بمیر.
*:
— اوه خدای من، پس عاشق شدی.
+:
— جیوو ساعت دوازده شبه، برو بخواب.
*:
— اول بگو بینتون چی شد.
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
بعد خیلی آروم تایپ کردم:
+:
— هیچی… فقط حس میکنم پشت اون قیافه ترسناکش یه چیزی شکستهست.
چند لحظه سین خورد.
بعد:
*:
— و این دقیقاً همون چیزیه که خطرناکش میکنه.
لبمو گاز گرفتم.
شاید حق با جیوو بود.
آدما وقتی زخمی میشن، یا آروم میشن…
یا تبدیل میشن به طوفان.
و جونگکوک دقیقاً شبیه طوفان بود.
کافه رو بستم و بالاخره رفتم سمت خونه.
بارون کمتر شده بود ولی هوا هنوز سرد بود.
هدفونو گذاشته بودم توی گوشم و آروم توی خیابون راه میرفتم.
تا اینکه یه موتور مشکی آروم از کنارم رد شد.
اول توجه نکردم.
ولی چند متر جلوتر توقف کرد.
قلبم یه لحظه لرزید.
راننده کلاه کاسکتش رو درآورد…
و موهای مشکی خیسش زیر نور خیابون معلوم شد.
جونگکوک.
با ناباوری نگاهش کردم.
+:
— تو چرا همه جا ظاهر میشی؟!
خیلی آروم نگام کرد.
-:
— سوال خوبیه.
اخم کردم.
+:
— داری تعقیبم میکنی؟
-:
— اگه میکردم، الان نمیفهمیدی.
چشمام گرد شد.
+:
— این قرار بود آرومم کنه؟ چون نکرد.
و این بار…
خیلی کوتاه خندید.
لعنتی.
وقتی میخندید، کامل فرق میکرد.
جونگکوک با سر به موتور اشاره کرد.
-:
— برسونمت.
فوراً گفتم:
+:
— نه.
-:
— چرا؟
+:
— چون تو زیادی مرموزی.
-:
— و تو زیادی به غریبهها اعتماد نداری.
+:
— خب خدا رو شکر که حداقل یه چیزو درست فهمیدی.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— سرده. پیاده نرو.
نمیدونستم چرا…
ولی اون لحن آرومش بیشتر از هرچیزی اثر داشت.
و بدتر؟
این بود که ته دلم دلم میخواست قبول کنم.
جونگکوک یه کلاه کاسکت اضافه از روی موتور برداشت و سمتم گرفت.
-:
— لجبازی نکن ا/ت.
و اولین بار بود که اسممو از زبونش میشنیدم.
اونقدر آروم گفتش که قلبم یه لحظه لرزید.
بعد از رفتن جونگکوک، کافه یهویی زیادی ساکت شد.
اونقدر ساکت که صدای بارون واضح توی فضا میپیچید.
منم هنوز کنار میز نشسته بودم و به جعبه کمکهای اولیه خیره شده بودم.
نمیدونستم چرا قلبم هنوز تند میزد.
اون مرد عجیب بود.
خیلی عجیب.
از اون آدمایی که همزمان هم دلت میخواد نزدیکشون شی…
هم فرار کنی.
آروم نفس کشیدم و دستامو توی آستین هودیم قایم کردم.
لعنتی.
چرا حرفاش انقدر توی سرم مونده بود؟
«آخرش پشیمون میشی.»
انگار خودش بیشتر از هرکسی میدونست چقدر خطرناکه.
صدای پیام گوشیم بلند شد.
جیوو.
*:
— هنوز زندهای یا عاشق شدی؟ 👀
پوفی کشیدم.
+:
— برو بمیر.
*:
— اوه خدای من، پس عاشق شدی.
+:
— جیوو ساعت دوازده شبه، برو بخواب.
*:
— اول بگو بینتون چی شد.
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
بعد خیلی آروم تایپ کردم:
+:
— هیچی… فقط حس میکنم پشت اون قیافه ترسناکش یه چیزی شکستهست.
چند لحظه سین خورد.
بعد:
*:
— و این دقیقاً همون چیزیه که خطرناکش میکنه.
لبمو گاز گرفتم.
شاید حق با جیوو بود.
آدما وقتی زخمی میشن، یا آروم میشن…
یا تبدیل میشن به طوفان.
و جونگکوک دقیقاً شبیه طوفان بود.
کافه رو بستم و بالاخره رفتم سمت خونه.
بارون کمتر شده بود ولی هوا هنوز سرد بود.
هدفونو گذاشته بودم توی گوشم و آروم توی خیابون راه میرفتم.
تا اینکه یه موتور مشکی آروم از کنارم رد شد.
اول توجه نکردم.
ولی چند متر جلوتر توقف کرد.
قلبم یه لحظه لرزید.
راننده کلاه کاسکتش رو درآورد…
و موهای مشکی خیسش زیر نور خیابون معلوم شد.
جونگکوک.
با ناباوری نگاهش کردم.
+:
— تو چرا همه جا ظاهر میشی؟!
خیلی آروم نگام کرد.
-:
— سوال خوبیه.
اخم کردم.
+:
— داری تعقیبم میکنی؟
-:
— اگه میکردم، الان نمیفهمیدی.
چشمام گرد شد.
+:
— این قرار بود آرومم کنه؟ چون نکرد.
و این بار…
خیلی کوتاه خندید.
لعنتی.
وقتی میخندید، کامل فرق میکرد.
جونگکوک با سر به موتور اشاره کرد.
-:
— برسونمت.
فوراً گفتم:
+:
— نه.
-:
— چرا؟
+:
— چون تو زیادی مرموزی.
-:
— و تو زیادی به غریبهها اعتماد نداری.
+:
— خب خدا رو شکر که حداقل یه چیزو درست فهمیدی.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— سرده. پیاده نرو.
نمیدونستم چرا…
ولی اون لحن آرومش بیشتر از هرچیزی اثر داشت.
و بدتر؟
این بود که ته دلم دلم میخواست قبول کنم.
جونگکوک یه کلاه کاسکت اضافه از روی موتور برداشت و سمتم گرفت.
-:
— لجبازی نکن ا/ت.
و اولین بار بود که اسممو از زبونش میشنیدم.
اونقدر آروم گفتش که قلبم یه لحظه لرزید.
- ۱۳۶
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط