{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴

پارت ۴

بعد از اون حرفش…

یه سکوت عجیب بینمون افتاد.

اون مدل سکوتایی که نه راحتن، نه بد.
فقط… سنگینن.

جونگکوک هنوز همونجا ایستاده بود و من الکی مشغول پاک کردن کانتر شده بودم که مجبور نباشم مستقیم توی چشمش نگاه کنم.

چون هر بار نگاهش میکردم، یه چیزی توی دلم قاطی میشد.

و اصلاً از این حس خوشم نمیومد.

+:
— خب… خیره شدن هزینه اضافه داره.

خیلی آروم سرشو کج کرد.

-:
— زیاد حرف میزنی.

+:
— و تو زیادی اخم میکنی. هرکس یه مشکلی داره دیگه.

برای اولین بار یه صدای خفه شبیه خنده ازش شنیدم.

و لعنتی…

صداش خوب بود.

خیلی خوب.

جی‌وو از اونور با چشم‌های گرد نگامون میکرد انگار داره لایو درام کره‌ای میبینه.

*:
— من قسم میخورم این دوتا یه روز یا عاشق میشن یا همدیگه رو میکشن.

+:
— جی‌وو خفه شو!

جونگکوک خیلی کوتاه نگاهش کرد.

و جی‌وو فوراً صاف ایستاد.

*:
— باشه من مردم اصلاً.

خنده‌م گرفت.

و دقیقاً همون لحظه، نگاه جونگکوک روی صورتم ثابت موند.

اونقدر طولانی که کم‌کم خنده از روی لبم جمع شد.

قلبم یه ضربه اشتباه زد.

چرا اینجوری نگام میکرد…؟

انگار داشت یه چیزیو حفظ میکرد.

سریع نگاهمو دزدیدم.

+:
— زل نزن ترسناکه.

-:
— تو از ترسناک خوشِت نمیاد؟

+:
— نه، ترجیح میدم زنده بمونم.

جونگکوک خواست چیزی بگه که صدای موبایلش بلند شد.

همون لحظه کل حالت صورتش عوض شد.

سرد.

جدی.

خطرناک.

تماسو جواب داد.

-:
— بگو.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد فکش سفت شد.

اونقدر که رگ گردنش معلوم شد.

-:
— الان میام.

و تماسو قطع کرد.

برای اولین بار یه حس بد از دیدن عصبانیتش گرفتم.

جونگکوک لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و خواست بره که یهویی گفتم:

+:
— هی.

مکث کرد.

+:
— سیگار کمتر بکش.

نمیدونم چرا اینو گفتم.

شاید چون بوی سیگارش زیادی مونده بود توی ذهنم.

شاید چون…
یه جور خستگی توی چشماش بود که دلم نمیخواست بیشتر شه.

جونگکوک آروم برگشت سمتم.

نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم موند.

بعد خیلی آهسته گفت:

-:
— تو زیادی نگران آدمایی میشی که نباید.

قلبم یه لحظه ساکت شد.

قبل اینکه بتونم چیزی بگم، از کافه رفت بیرون.

و من موندم و صدای بارون…

و حسی که هر دقیقه بیشتر از قبل داشت نگرانم میکرد.

*:
— خب؟

+:
— چی خب؟

جی‌وو اومد نزدیکم و با هیجان گفت:

*:
— اون یارو رسماً داره رو مخم میره از بس جذابه.

چشمامو چرخوندم.

+:
— تو برای همه ذوق میکنی.

*:
— نه عزیزم. ولی اون یکی فرق داره.

ساکت شدم.

فرق داشت.

این مشکل دقیقاً همین بود.

و بدتر از اون…

این بود که حس میکردم پشت اون نگاه سرد، یه عالمه درد خوابیده.

دردی که یه روز قراره به منم برسه.


(شرایط پارت بعد حداقل ۱۰ لایک ... همین )
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳(+: ا/ت)(-: جونگکوک)(*: جی‌وو)(/: مینهو)بارون هنوزم می...

پارت ۲از لحظه‌ای که اون مرد وارد کافه شده بود، فضا عجیب شده ...

دیسگایز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط