{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت هشـتــم
سی ژوئن
یک آسمان، صدها ابر و یک ستاره.

آن شب، نگاهم را به آسمان دوختم. حالا که از جنس آسمان بودم، نگریستن به آن راحت تر بود. اطرافم را برانداز کردم. میلیون ها ستاره اطرافم میچرخیدند.. اما چشم من، در میان انبوهی از ستارگان تنها یک ستاره را می‌دید.. ستاره ی آبی و درخشانِ خودم..
اندکی تامل کردم. او تنها ستاره ی آسمانم بود، اما آیا من هم تنها ابرِ او هستم؟
احتمالا اینطور نبود.. چون چشم او، میلیون ها ابر دیگر را می‌دید. اما برای من، آن ستاره کهکشانِ من بود..

تقدیم به تک ستاره ی آسمانم:)
دیدگاه ها (۱۵)

𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡p28آقای مین به خودش اومد و...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p25 اما الان اون مرد داشت چی درست می...

𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡p27تهیونگ نیشخندی زد. با ق...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفـتــمبیست و نه ژو...

دسـت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمت چهارم.‌بیست و هشت ژوئن....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط