دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت هشـتــم
سی ژوئن
یک آسمان، صدها ابر و یک ستاره.
آن شب، نگاهم را به آسمان دوختم. حالا که از جنس آسمان بودم، نگریستن به آن راحت تر بود. اطرافم را برانداز کردم. میلیون ها ستاره اطرافم میچرخیدند.. اما چشم من، در میان انبوهی از ستارگان تنها یک ستاره را میدید.. ستاره ی آبی و درخشانِ خودم..
اندکی تامل کردم. او تنها ستاره ی آسمانم بود، اما آیا من هم تنها ابرِ او هستم؟
احتمالا اینطور نبود.. چون چشم او، میلیون ها ابر دیگر را میدید. اما برای من، آن ستاره کهکشانِ من بود..
تقدیم به تک ستاره ی آسمانم:)
قسمــت هشـتــم
سی ژوئن
یک آسمان، صدها ابر و یک ستاره.
آن شب، نگاهم را به آسمان دوختم. حالا که از جنس آسمان بودم، نگریستن به آن راحت تر بود. اطرافم را برانداز کردم. میلیون ها ستاره اطرافم میچرخیدند.. اما چشم من، در میان انبوهی از ستارگان تنها یک ستاره را میدید.. ستاره ی آبی و درخشانِ خودم..
اندکی تامل کردم. او تنها ستاره ی آسمانم بود، اما آیا من هم تنها ابرِ او هستم؟
احتمالا اینطور نبود.. چون چشم او، میلیون ها ابر دیگر را میدید. اما برای من، آن ستاره کهکشانِ من بود..
تقدیم به تک ستاره ی آسمانم:)
- ۳.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط