عروسفراری
#عروس_فراری 🤍👀
Part: ⁴⁹
#فصل_دوم
یک هفته بعد:
ویو جونکوک:
یه هفته داشت از اون بحث تهیونگ و ات میگذشت و هیچ کدومشون تو این یه هفته سعی نکرده به اون یکی نزدیک بشه و رابطشون کاملا سرد شده!!
ات خودش رو توی اتاق حبس کرده و به زور غذا میخوره! ...تهیونگ هم اینقدر خودش رو غرق کارش کرده که دیگه هیچی براش فعلا مهم نیست! ...حتی غذا خوردنش!! ...یه جورایی هردوشون اعتصاب غذا کردن!
دیدن این وضعیت و هیچ کاری نکردن داره اذیتم میکنه اما خب کاری هم از دستم برنمیاد!
تو افکاره خودم بودم که تقی به در خورد و یکی از خدمتکارا داخل شد!
خدمتکار: ارباب ...خانوم دوباره غذاشون رو کامل پخش زمین کردن و گفتن که نمیخورن ...من واقعا نگرانه ایشونم خیلی لاغر شدن!
جونکوک: تهیونگ چی؟!
خدمتکار: آه خب ارباب هم همین طور ایشون هم همین کار رو میکنن تا براشون غذا میاریم میزنن از زیر سینی و کل غذا رو بخش زمین میکنن و مثل خانوم سرمون داد میزنن و میگن که نمیخورن!
خدایا این دوتا چه شونه ...نکنه میخوان از گشنگی بمیرن؟!
از جام بلند شدم و رفتم سمت خدمتکار...
جونکوک: دوباره غذا بیار این دفعه خودم بهشون غذا میدم!!
خدمتکار: چشم ارباب ...
ویو ات:
پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم و به روبه روم خیره شده بودم که یهو در باز شد و جونکوک داخل شد!! ...اون اینجا چی میکرد مگه نباید چند روز پیش میرفت عمارت خودش؟!
ات: برو بیرون ...
جونکوک: غذا رو بیارین داخل ...
ات: نمیخورم بگو الکی زحمت نَکِشَن!
جونکوک: اصلا معلوم هست چته!! ...یه هفتس غذا نمیخوری البته نه فقط تو تهیونگ هم همين طور! ..با غذا نخوردن چیزی درست میشه؟! اصلا معلوم هست دلیل این کارتون چیه!!!
ات: میشه فقط بری بیرون!
جونکوک: به خودت نگا کن شدی دو تیکه استخون ...از کی لج کر..
ات: برو بیروننننن(داد)
جونکوک با حالتی عصبی طور دستی به صورتش کشید و از اتاق رفت بیرون!
ویو جونکوک:
محکم در رو کوبیدم و رفتم سمت دفتر کار تهیونگ! ...بدون در زدن داخل شدم و صاف رفتم سمت میزش ...
جونکوک: باید باهات حرف بزنم!
تهیونگ: فعلا کار دارم بزار واس بعد ...
جونکوک: مهمه!(محکم با دست کوبید رو میز)
تهیونگ: باشه اروم باش! ...خیل خب بگو میشنوم!
جونکوک: یه هفتس نه تو درست حسابی غذا میخوری نه ات! ...چه تونه اصلا دعواتون سر چی بود که همچین مسخره بازی ای درآوردین!!
تهیونگ : آه جونکوک ببین...
ادامه دارد....
بعد از قرن ها پارت نوشتم ...چطور شد؟🍒
Part: ⁴⁹
#فصل_دوم
یک هفته بعد:
ویو جونکوک:
یه هفته داشت از اون بحث تهیونگ و ات میگذشت و هیچ کدومشون تو این یه هفته سعی نکرده به اون یکی نزدیک بشه و رابطشون کاملا سرد شده!!
ات خودش رو توی اتاق حبس کرده و به زور غذا میخوره! ...تهیونگ هم اینقدر خودش رو غرق کارش کرده که دیگه هیچی براش فعلا مهم نیست! ...حتی غذا خوردنش!! ...یه جورایی هردوشون اعتصاب غذا کردن!
دیدن این وضعیت و هیچ کاری نکردن داره اذیتم میکنه اما خب کاری هم از دستم برنمیاد!
تو افکاره خودم بودم که تقی به در خورد و یکی از خدمتکارا داخل شد!
خدمتکار: ارباب ...خانوم دوباره غذاشون رو کامل پخش زمین کردن و گفتن که نمیخورن ...من واقعا نگرانه ایشونم خیلی لاغر شدن!
جونکوک: تهیونگ چی؟!
خدمتکار: آه خب ارباب هم همین طور ایشون هم همین کار رو میکنن تا براشون غذا میاریم میزنن از زیر سینی و کل غذا رو بخش زمین میکنن و مثل خانوم سرمون داد میزنن و میگن که نمیخورن!
خدایا این دوتا چه شونه ...نکنه میخوان از گشنگی بمیرن؟!
از جام بلند شدم و رفتم سمت خدمتکار...
جونکوک: دوباره غذا بیار این دفعه خودم بهشون غذا میدم!!
خدمتکار: چشم ارباب ...
ویو ات:
پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم و به روبه روم خیره شده بودم که یهو در باز شد و جونکوک داخل شد!! ...اون اینجا چی میکرد مگه نباید چند روز پیش میرفت عمارت خودش؟!
ات: برو بیرون ...
جونکوک: غذا رو بیارین داخل ...
ات: نمیخورم بگو الکی زحمت نَکِشَن!
جونکوک: اصلا معلوم هست چته!! ...یه هفتس غذا نمیخوری البته نه فقط تو تهیونگ هم همين طور! ..با غذا نخوردن چیزی درست میشه؟! اصلا معلوم هست دلیل این کارتون چیه!!!
ات: میشه فقط بری بیرون!
جونکوک: به خودت نگا کن شدی دو تیکه استخون ...از کی لج کر..
ات: برو بیروننننن(داد)
جونکوک با حالتی عصبی طور دستی به صورتش کشید و از اتاق رفت بیرون!
ویو جونکوک:
محکم در رو کوبیدم و رفتم سمت دفتر کار تهیونگ! ...بدون در زدن داخل شدم و صاف رفتم سمت میزش ...
جونکوک: باید باهات حرف بزنم!
تهیونگ: فعلا کار دارم بزار واس بعد ...
جونکوک: مهمه!(محکم با دست کوبید رو میز)
تهیونگ: باشه اروم باش! ...خیل خب بگو میشنوم!
جونکوک: یه هفتس نه تو درست حسابی غذا میخوری نه ات! ...چه تونه اصلا دعواتون سر چی بود که همچین مسخره بازی ای درآوردین!!
تهیونگ : آه جونکوک ببین...
ادامه دارد....
بعد از قرن ها پارت نوشتم ...چطور شد؟🍒
- ۱۵.۲k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط