{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرشته‌ای در قلمرو شیطان

فرشته‌ای در قلمرو شیطان

part: 3«آخر»

در یک شب مهتابی، در باغ بزرگ عمارت، ا.ت دیگر نتوانست سکوت کند

او در حالی که اشک‌هایش جاری بود، دست‌های سرد شوگا را گرفت و زمزمه کرد:

_ من می‌دونم تو کی هستی... ولی من دیگه نمی‌تونم بدون تو باشم. من دوستت دارم، شوگا

شوگا که تا آن لحظه فکر می‌کرد هرگز لایق عشق نیست، تکانی خورد

او با چشمانی خیس، ا.ت را در آغوش کشید و با صدایی لرزان پاسخ داد:

_ من تمام عمرم رو منتظر کسی بودم که من رو با وجود تاریکی‌هام قبول کنه من از اولین لحظه عاشق تو شدم

شوگا تصمیم گرفت تغییر کند

او هرچند هنوز رئیس بود، اما سعی کرد بخش‌های تاریک زندگی‌اش را برای ا.ت پاک کند

مراسم ازدواج آن‌ها در محیطی خصوصی و باشکوه برگزار شد

ا.ت در لباسی سفید، شبیه به فرشته‌ای بود که به زندگی مردی تاریک نور بخشیده بود

اما شادی آن‌ها با تهدیدهای دشمنان شوگا همراه بود.

آن‌ها تصمیم گرفتند بخشی از قدرتشان را کنار بگذارند و زندگی آرامی را در کنار هم و مادر بهبود یافته‌ی ا.ت بگذرانند

عشقی که از دل درد و اجبار شروع شده بود، حالا به زیباترین پیوند زندگی تبدیل شده بود


پــــایــــــان
دیدگاه ها (۲)

از ترس تا اعتمادpart: 1 ...

از ترس تا اعتمادpart: 2 ...

فرشته‌ای در قلمرو شیطانpart: 2 ...

فرشته‌ای در قلمرو شیطانpart: 1 ...

سناریو 🪽 ✨ ‌« وقتی وسط کار کردنشون میری و بغلشون می کنی » 🐨 ...

سناریو 🪽 ✨ « وقتی همسرشون هستی و صبح میری که بیدارشون کنی » ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط