قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ۳۲
وقتی وارد اتاقم شدیم سئوهیون چشماش باز شد
سئوهیون : اووو دختر باید بهم میگیفتی همچین جایی زندگی میکنی!
و بعد خودشو رو تخت پرت کرد
سئوهیون : اتاقت خیلی خفنههه
بعد شاکی بهم نگاه کرد و علامت داد که کنارش بشینم...روی تخت کنارش نشستم و منتظر نگاش کردم
سئوهیون : جئون برادرته؟؟!! چرا بهم نگفتییی؟؟؟الان من باید از دستت شاکی باشم!!
وایییی من احمق چطور فراموش کردم اون نمیدونه اون دوتا برادر هام هستن
ا.ت : خب باید بهت میگفتم...اما از اونا متنفرم
سئوهیون : دیوونه شدی دختر؟؟!! کل مدرسه میخوان با داداشات دوست بشن! کل مدرسه که نه، بهتره بگیم کل سئول!!
کمی فکر کردم...یعنی انقدر ارزش دارن؟!
سئوهیون : دنبال مخفی کاری نباش... خوشبگذرون دختر هرکسی شانس داشتن همچین پدری و پول هاش رو نداره!
ا.ت : من مثل اونا نیستم ، نمیخوام دنبال پول باشم
سئوهیون با دلسوزی بهم خیره شد و گفت :
-اینکار فقط لذت بردن از زندگیه نه دنبال پول بودن
کمی بهم نگاا کرد
سئوهیون : اوه بیخیال دختر...تازه دوتا برادرهات هم خیلی جذابن
یدونه زدم به ارنجش که اخماش رفت توهم
سئوهیون : چی گفتم مگه دروغه؟!!؟؟؟!!
ا.ت : هیس ساکت شو من کاری با اونا ندارم
سئوهیون : تو باید ازخدات هم باشه که داری باهاشون تو یه خونه وقت میگذرونی چه برسه به اینکه اونا برادرات باشن!!
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پنجره اتاق...پرده هارو کنار زدن و پنجره رو باز کردم، نسیم خنکی صورتم رو نوازش کرد و موهام رو تکون داد.
برگشتم سمت سئوهیون
ا.ت : خودت که دیدی جئون چیکار کرد...توی کافه قصد داشت به من صدمه بزن بعد تو میگی خوش شانسم؟ واقعا مسخرهست
هیچی نگفت
بعد از چند ثانیه سکوت بینمون گفتم:
ا.ت : بهتره بخوابیم
سئوهیون : چی؟؟!!! میخوای بخوابی؟؟ ضدخال نزن قرار بود کل شبو بیدار باشیم!
ا.ت : امروز خیلی خسته شدم...در ضمن اون یه دروغ بود که مامانم دست از سرمون برداره
سئوهیون : خیله خب تو اتاقت تلویزیون داری...کنترلش کجاست؟ خودم تا فردا میشینم فیلم نگاه میکنم
وقتی وارد اتاقم شدیم سئوهیون چشماش باز شد
سئوهیون : اووو دختر باید بهم میگیفتی همچین جایی زندگی میکنی!
و بعد خودشو رو تخت پرت کرد
سئوهیون : اتاقت خیلی خفنههه
بعد شاکی بهم نگاه کرد و علامت داد که کنارش بشینم...روی تخت کنارش نشستم و منتظر نگاش کردم
سئوهیون : جئون برادرته؟؟!! چرا بهم نگفتییی؟؟؟الان من باید از دستت شاکی باشم!!
وایییی من احمق چطور فراموش کردم اون نمیدونه اون دوتا برادر هام هستن
ا.ت : خب باید بهت میگفتم...اما از اونا متنفرم
سئوهیون : دیوونه شدی دختر؟؟!! کل مدرسه میخوان با داداشات دوست بشن! کل مدرسه که نه، بهتره بگیم کل سئول!!
کمی فکر کردم...یعنی انقدر ارزش دارن؟!
سئوهیون : دنبال مخفی کاری نباش... خوشبگذرون دختر هرکسی شانس داشتن همچین پدری و پول هاش رو نداره!
ا.ت : من مثل اونا نیستم ، نمیخوام دنبال پول باشم
سئوهیون با دلسوزی بهم خیره شد و گفت :
-اینکار فقط لذت بردن از زندگیه نه دنبال پول بودن
کمی بهم نگاا کرد
سئوهیون : اوه بیخیال دختر...تازه دوتا برادرهات هم خیلی جذابن
یدونه زدم به ارنجش که اخماش رفت توهم
سئوهیون : چی گفتم مگه دروغه؟!!؟؟؟!!
ا.ت : هیس ساکت شو من کاری با اونا ندارم
سئوهیون : تو باید ازخدات هم باشه که داری باهاشون تو یه خونه وقت میگذرونی چه برسه به اینکه اونا برادرات باشن!!
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پنجره اتاق...پرده هارو کنار زدن و پنجره رو باز کردم، نسیم خنکی صورتم رو نوازش کرد و موهام رو تکون داد.
برگشتم سمت سئوهیون
ا.ت : خودت که دیدی جئون چیکار کرد...توی کافه قصد داشت به من صدمه بزن بعد تو میگی خوش شانسم؟ واقعا مسخرهست
هیچی نگفت
بعد از چند ثانیه سکوت بینمون گفتم:
ا.ت : بهتره بخوابیم
سئوهیون : چی؟؟!!! میخوای بخوابی؟؟ ضدخال نزن قرار بود کل شبو بیدار باشیم!
ا.ت : امروز خیلی خسته شدم...در ضمن اون یه دروغ بود که مامانم دست از سرمون برداره
سئوهیون : خیله خب تو اتاقت تلویزیون داری...کنترلش کجاست؟ خودم تا فردا میشینم فیلم نگاه میکنم
- ۴.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط