《 تقاص عشق 》
《 تقاص عشق 》
پارت ۲۴
جیمین چشم هایش باز کرد و با دیدن ساعت سریع رویه تخت نشست
جیمین : مهدکودک دینا دیر شده
سریع از تخت بلند شد و بعد از عوض کردن لباسش از اتاق سریع خارج شد و با عجله رفت سالن با دیدن دینا که کناره اونجی نشسته بود جیمین هم رفت کناره اونجی نشست
جیمین: دینا مهدکودکت دیره شد
دینا از وسط جیمین و اونجی بلند شد رفت کناره مادر جیمین نشست و هیچ جوابی به جیمین نداد
اونجی : امروز مهدکودک تعطیله
جیمین : یادم رفته بود دینا نمیخوای به بابای صبح بخیر بگی
دینا باز هم هیچ جوابی به جیمین نداد و صورت اش را طرفه مادر جیمین چرخواند
اونجی : انگار یکی ازت ناراحته
جانگ هی که کناره مادرش نشسته بود گفت
جانگ هی : ایشش چطور ناز یه بچه غریبه رو میکشید
جیمین : اون بچه غریبه نیست دختر منه
جانگ هی: خودتون رو گول میزنید
جیمین تماسی به گوشی اش آمد با دیدن گوشی یاده ات افتاد دید که بهش پیام داده
جیمین
\ به پیامش جواب ندادم اما یه فکری به سرم زد
جیمین بدون توجه به حرف های جانگ هی با صدای مهربون اش دینا را صدا زد
جیمین : چیکار کنم که منو ببخشی کوچولوم
دینا : من نمی بخشمت
جیمین : حتا اگه ببرمت پیشه خانم معلمت
دینا با خوشحالی روبه جیمین کرد
دینا : واقعا منو میبلی
جیمین : اره اگه منو ببخشی
دینا سریع بلند شد و با قدم های کوچیک اش سمته جیمین رفت و گونه اش را بوسید
دینا : بخشیدمت
جیمین : حالا با عمه اونجیت برو لباست رو عوض کن تا بریم
دینا : باسه بابای
اونجی بلند شد و دست دینا را گرفت و روبه جیمین کرد
اونجی: هیونگ تو صبحانه نمیخوری
جیمین : لنگه ظهره الان میرم ناهار میخورم
اونجی خنده ای کرد و با دینا سمته اتاق دینا رفتن
جیمین : اجوما میشه برام قهوه بیارید
اجوما : باشه پسرم
اجوما به سمته آشپز خانه رفت و بعد درست کردن قهوه آمد تو سالن و قهوه را داد به جیمین
جیمین : خیلی ممنونم
اونجی : دینا خانم الان کدوم لباس رو می پوشی
دینا : اوممم اون لباسی که دامن گلده قهوه ای و کلای قهوه ای و پیلهن سفید داله لو میخوام
اونجی : بح بح عجب استایلی
اونجی همان لباس را تن دینا کرد و کافشن اش را پوشاند و دست اش را گرفت و از اتاق خارج شدن ...
اسلاید ۲ لباس دینا
پارت ۲۴
جیمین چشم هایش باز کرد و با دیدن ساعت سریع رویه تخت نشست
جیمین : مهدکودک دینا دیر شده
سریع از تخت بلند شد و بعد از عوض کردن لباسش از اتاق سریع خارج شد و با عجله رفت سالن با دیدن دینا که کناره اونجی نشسته بود جیمین هم رفت کناره اونجی نشست
جیمین: دینا مهدکودکت دیره شد
دینا از وسط جیمین و اونجی بلند شد رفت کناره مادر جیمین نشست و هیچ جوابی به جیمین نداد
اونجی : امروز مهدکودک تعطیله
جیمین : یادم رفته بود دینا نمیخوای به بابای صبح بخیر بگی
دینا باز هم هیچ جوابی به جیمین نداد و صورت اش را طرفه مادر جیمین چرخواند
اونجی : انگار یکی ازت ناراحته
جانگ هی که کناره مادرش نشسته بود گفت
جانگ هی : ایشش چطور ناز یه بچه غریبه رو میکشید
جیمین : اون بچه غریبه نیست دختر منه
جانگ هی: خودتون رو گول میزنید
جیمین تماسی به گوشی اش آمد با دیدن گوشی یاده ات افتاد دید که بهش پیام داده
جیمین
\ به پیامش جواب ندادم اما یه فکری به سرم زد
جیمین بدون توجه به حرف های جانگ هی با صدای مهربون اش دینا را صدا زد
جیمین : چیکار کنم که منو ببخشی کوچولوم
دینا : من نمی بخشمت
جیمین : حتا اگه ببرمت پیشه خانم معلمت
دینا با خوشحالی روبه جیمین کرد
دینا : واقعا منو میبلی
جیمین : اره اگه منو ببخشی
دینا سریع بلند شد و با قدم های کوچیک اش سمته جیمین رفت و گونه اش را بوسید
دینا : بخشیدمت
جیمین : حالا با عمه اونجیت برو لباست رو عوض کن تا بریم
دینا : باسه بابای
اونجی بلند شد و دست دینا را گرفت و روبه جیمین کرد
اونجی: هیونگ تو صبحانه نمیخوری
جیمین : لنگه ظهره الان میرم ناهار میخورم
اونجی خنده ای کرد و با دینا سمته اتاق دینا رفتن
جیمین : اجوما میشه برام قهوه بیارید
اجوما : باشه پسرم
اجوما به سمته آشپز خانه رفت و بعد درست کردن قهوه آمد تو سالن و قهوه را داد به جیمین
جیمین : خیلی ممنونم
اونجی : دینا خانم الان کدوم لباس رو می پوشی
دینا : اوممم اون لباسی که دامن گلده قهوه ای و کلای قهوه ای و پیلهن سفید داله لو میخوام
اونجی : بح بح عجب استایلی
اونجی همان لباس را تن دینا کرد و کافشن اش را پوشاند و دست اش را گرفت و از اتاق خارج شدن ...
اسلاید ۲ لباس دینا
- ۱۱.۰k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط