《 تقاص عشق 》
《 تقاص عشق 》
پارت ۲۲
بعد از خودن شام همه رفتن رویه مبل نشستن دینا که وقت خواب اش شده بود سر اش را گذاشت روبه پای ات و خیلی کوچولو رویه مبل دراز کشید ات هم که هواسش نبود موهای دینا را نوازش میکرد اونم هم به خواب رفت
( شرکت JM)
جیمین وقتی جلسه را تموم کرد رفت داخل اتاق اش و مشغول خوندن برگ ها بود و هواسش به ساعت نبود
وقتی کار اش تمام شد به صندلی اش تکیه داد و چشم هایش را بست یهو یاده دینا افتاد سریع چشم هایش را باز کرد و از رویه صندلی بلند شد با دست اش پیشانی اش را ماساژ داد و با عصبانیت زمزمه کرد
جیمین : لعنتی چطور فراموشش کردم
نگاهی به ساعت رو دست اش انداخت سریع از اتاق خارج شد و رفت پارکینگ شرکت و سوار ماشین اش شد و با سرعت زیاد سمته مهدکودک حرکت کرد
جیمین همش با خود اش میگفت
\ اتفاقی برات نیافتاده باشه لطفا حالت خوب
باشه دینا\
رسید به مهدکودک با عجله از ماشین پیاده شد سمته نگهبان مهدکودک رفت وبا نگرانی و با یه نفس گفت
جیمین : اینجا یه دختر کوچیک منتظر کسی نمونده بود سه سالشه
نگهبان : آقا نفس بکشید اون رو خانم معلم برد
جیمین نفسه عمیقی کشید
جیمین :کدوم معلم
نگهبان : معلم مین ات
جیمین: فهمیدم فهمیدم
سریع سوار ماشین اش شد از عصبانیت زیاد دست اش را زد به فرمون ماشین و با عصبانیت با خود اش زمزمه کرد
جیمین : بخاطر کاره های خودم بچه بی گناه رو وسط کشیدم
ماشین را روشن کرد و یا سرعت زیاد به سمته عمارت مین رفت
ات : عی دینا خوابید
یونگی: با خودم گفتم چرا اینقدر آرومه نکنه خواب بوده
ات : می برمش اتاقم
یونگی: منم برم اتاقم امروز خیلی خسته شدم
ات : شب بخیر
یونگی : شب بخیر
ات دینا رو خیلی آرام بغل کرد و همینکه قدمی برداشت با صدای اجوما ایستاد
اجوما : یکی اومده جلوی در عمارت ایستاده با شما کار داره
ات :حتما اومده دنباله دینا
ات پتو کوچیکی را رویه دینا انداخت و از سالن خارج شد بخاطر هوای سرد سریع از عمارت خارج شد جیمین را دید که به ماشین تکیه داده بود با دیدن ات سریع آمد سمت اش و دینا را از بغل ات گرفت و تو بغل اش قائم اش کرد
ات : آقای
ات حرف اش را نزده بود جیمین سریع کاغذی که شماره اش را روش نوشته بود داد دسته ات
جیمین :میدونم عصبانی هستید به شمارم پیام بدین تا بدون باهاتون حرف بزنم
بعد از حرف اش سریع سوار ماشین شد و حرکت کرد
ات با اینکه ازش عصبانی بود ولی به این کاره جیمین خنده ای کرد و نگاهی به کاغذ تو دست اش انداخت
سریع به سمته سالن رفت و وارده اتاق اش شد بعد از عوض کردن لباسش و پوشیدن لباس خواب اش رویه تخت اش دراز کشید ......
پارت ۲۲
بعد از خودن شام همه رفتن رویه مبل نشستن دینا که وقت خواب اش شده بود سر اش را گذاشت روبه پای ات و خیلی کوچولو رویه مبل دراز کشید ات هم که هواسش نبود موهای دینا را نوازش میکرد اونم هم به خواب رفت
( شرکت JM)
جیمین وقتی جلسه را تموم کرد رفت داخل اتاق اش و مشغول خوندن برگ ها بود و هواسش به ساعت نبود
وقتی کار اش تمام شد به صندلی اش تکیه داد و چشم هایش را بست یهو یاده دینا افتاد سریع چشم هایش را باز کرد و از رویه صندلی بلند شد با دست اش پیشانی اش را ماساژ داد و با عصبانیت زمزمه کرد
جیمین : لعنتی چطور فراموشش کردم
نگاهی به ساعت رو دست اش انداخت سریع از اتاق خارج شد و رفت پارکینگ شرکت و سوار ماشین اش شد و با سرعت زیاد سمته مهدکودک حرکت کرد
جیمین همش با خود اش میگفت
\ اتفاقی برات نیافتاده باشه لطفا حالت خوب
باشه دینا\
رسید به مهدکودک با عجله از ماشین پیاده شد سمته نگهبان مهدکودک رفت وبا نگرانی و با یه نفس گفت
جیمین : اینجا یه دختر کوچیک منتظر کسی نمونده بود سه سالشه
نگهبان : آقا نفس بکشید اون رو خانم معلم برد
جیمین نفسه عمیقی کشید
جیمین :کدوم معلم
نگهبان : معلم مین ات
جیمین: فهمیدم فهمیدم
سریع سوار ماشین اش شد از عصبانیت زیاد دست اش را زد به فرمون ماشین و با عصبانیت با خود اش زمزمه کرد
جیمین : بخاطر کاره های خودم بچه بی گناه رو وسط کشیدم
ماشین را روشن کرد و یا سرعت زیاد به سمته عمارت مین رفت
ات : عی دینا خوابید
یونگی: با خودم گفتم چرا اینقدر آرومه نکنه خواب بوده
ات : می برمش اتاقم
یونگی: منم برم اتاقم امروز خیلی خسته شدم
ات : شب بخیر
یونگی : شب بخیر
ات دینا رو خیلی آرام بغل کرد و همینکه قدمی برداشت با صدای اجوما ایستاد
اجوما : یکی اومده جلوی در عمارت ایستاده با شما کار داره
ات :حتما اومده دنباله دینا
ات پتو کوچیکی را رویه دینا انداخت و از سالن خارج شد بخاطر هوای سرد سریع از عمارت خارج شد جیمین را دید که به ماشین تکیه داده بود با دیدن ات سریع آمد سمت اش و دینا را از بغل ات گرفت و تو بغل اش قائم اش کرد
ات : آقای
ات حرف اش را نزده بود جیمین سریع کاغذی که شماره اش را روش نوشته بود داد دسته ات
جیمین :میدونم عصبانی هستید به شمارم پیام بدین تا بدون باهاتون حرف بزنم
بعد از حرف اش سریع سوار ماشین شد و حرکت کرد
ات با اینکه ازش عصبانی بود ولی به این کاره جیمین خنده ای کرد و نگاهی به کاغذ تو دست اش انداخت
سریع به سمته سالن رفت و وارده اتاق اش شد بعد از عوض کردن لباسش و پوشیدن لباس خواب اش رویه تخت اش دراز کشید ......
- ۱۰.۲k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط