آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 65
[فلشبک | دو ماه بعد]
["ویو سلین"]
دو ماه گذشته بود.
دو ماه از اون روز لعنتی توی کلینیک.
دو ماه از تیر خوردن من.
دو ماه از پیدا شدن آمِلیا.
و دو ماه از برگشتن واقعی ما به زندگی.
زخم شکمم هنوز گاهی درد میگرفت.
اما حالم خوب بود.
خیلی خوب.
شاید چون هر روز با صدای خنده آمِلیا بیدار میشدم.
شاید چون آوا و جونگکوک تقریباً یک روز در میون سرزده میاومدن خونه.
یا شاید...
چون تهیونگ دوباره کنارم بود.
واقعی.
بدون فاصله.
بدون دروغ.
بدون ترس.
اون شب آمِلیا برای اولین بار اصرار کرده بود خونه آوا و جونگکوک بخوابه.
و نتیجه؟
بعد از مدتها...
من و تهیونگ توی خونه تنها بودیم.
تنها.
همین یک کلمه کافی بود که استرس بگیرم.
نه به خاطر ترس.
فقط...
حس عجیبی داشت.
روی مبل نشسته بودم و داشتم فیلم میدیدم.
یا حداقل تظاهر میکردم فیلم میبینم.
چون از پنج دقیقه پیش حس میکردم یکی زل زده بهم.
سرم رو برگردوندم.
و دقیقاً همون چیزی رو دیدم که انتظار داشتم.
تهیونگ.
که دست به سینه نشسته بود.
و بدون پلک زدن نگام میکرد.
اخم کردم.
+"چیه؟"
لبخند آرومی زد.
_"هیچی."
+"باز شروع شد."
_"چی شروع شد؟"
+"زل زدن."
خندید.
_"دلم خواست."
چشمهامو چرخوندم.
+"عجیب شدی."
_"عاشق شدم."
قلبم لرزید.
لعنتی...
بعد از این همه سال هنوز بلد بود غافلگیرم کنه.
چند دقیقه بعد کنترل تلویزیون از دستم گرفته شد.
اخم کردم.
+"تهیونگ."
_"هوم؟"
+"فیلم میدیدم."
_"الان منو ببین."
با ناباوری نگاهش کردم.
_"رقابتت با تلویزیون جدیه؟"
_"خیلی."
خندهام گرفت.
و همون لحظه دستم رو گرفت.
آروم.
گرم.
آشنا.
نگاهم افتاد روی انگشتهامون.
روی دستهایی که سالها از هم دور مونده بودن.
و حالا دوباره کنار هم بودن.
تهیونگ آروم گفت:
_"هنوز باورم نمیشه."
+"چی؟"
_"اینکه اینجایی."
نگاهم بالا اومد.
چشمهاش روی صورتم ثابت بود.
_"هر روز صبح بیدار میشم."
ادامه داد.
_"و اول مطمئن میشم هنوز پیشمی."
بغض کوچیکی گلوم رو گرفت.
+"تهیونگ..."
دستم رو بلند کرد.
و روی پشتش بوسهای نشوند.
_"خیلی ترسیده بودم."
این رو آروم گفت.
اونقدر آروم که به سختی شنیدم.
اما دردش رو فهمیدم.
چون منم ترسیده بودم.
دستم رو روی گونهاش گذاشتم.
و آروم نوازشش کردم.
+"من اینجام."
چشمهاش بسته شد.
برای چند ثانیه فقط از لمس دستم لذت برد.
بعد پیشونیش رو به دستم تکیه داد.
مثل مردی که بالاخره خونهاش رو پیدا کرده.
سکوت بینمون سنگین نبود.
آروم بود.
دلنشین بود.
صدای ساعت دیواری توی خونه میپیچید.
و نور زرد چراغ روی صورتمون افتاده بود.
تهیونگ نزدیکتر شد.
خیلی آروم.
طوری که فرصت داشتم عقب بکشم.
اما نکشیدم.
فقط نگاش کردم.
لبخند محوی روی لبش نشست.
_"هنوزم وقتی نگات میکنم..."
زمزمه کرد.
_"همون دختر شانزده ساله رو میبینم."
خنده آرومی کردم.
+"و تو هنوز همون معلم مغروری."
_"من مغرور نبودم."
+"بودی."
_"خوشتیپ بودم."
خندهام بلند شد.
و اونم خندید.
بعد پیشونیش رو آروم به پیشونیم تکیه داد.
و هر دومون برای چند ثانیه فقط چشمهامون رو بستیم.
بیصدا.
آروم.
در کنار هم.
انگار بعد از تمام طوفانهایی که پشت سر گذاشته بودیم...
بالاخره به ساحل رسیده بودیم...
پارت 65
[فلشبک | دو ماه بعد]
["ویو سلین"]
دو ماه گذشته بود.
دو ماه از اون روز لعنتی توی کلینیک.
دو ماه از تیر خوردن من.
دو ماه از پیدا شدن آمِلیا.
و دو ماه از برگشتن واقعی ما به زندگی.
زخم شکمم هنوز گاهی درد میگرفت.
اما حالم خوب بود.
خیلی خوب.
شاید چون هر روز با صدای خنده آمِلیا بیدار میشدم.
شاید چون آوا و جونگکوک تقریباً یک روز در میون سرزده میاومدن خونه.
یا شاید...
چون تهیونگ دوباره کنارم بود.
واقعی.
بدون فاصله.
بدون دروغ.
بدون ترس.
اون شب آمِلیا برای اولین بار اصرار کرده بود خونه آوا و جونگکوک بخوابه.
و نتیجه؟
بعد از مدتها...
من و تهیونگ توی خونه تنها بودیم.
تنها.
همین یک کلمه کافی بود که استرس بگیرم.
نه به خاطر ترس.
فقط...
حس عجیبی داشت.
روی مبل نشسته بودم و داشتم فیلم میدیدم.
یا حداقل تظاهر میکردم فیلم میبینم.
چون از پنج دقیقه پیش حس میکردم یکی زل زده بهم.
سرم رو برگردوندم.
و دقیقاً همون چیزی رو دیدم که انتظار داشتم.
تهیونگ.
که دست به سینه نشسته بود.
و بدون پلک زدن نگام میکرد.
اخم کردم.
+"چیه؟"
لبخند آرومی زد.
_"هیچی."
+"باز شروع شد."
_"چی شروع شد؟"
+"زل زدن."
خندید.
_"دلم خواست."
چشمهامو چرخوندم.
+"عجیب شدی."
_"عاشق شدم."
قلبم لرزید.
لعنتی...
بعد از این همه سال هنوز بلد بود غافلگیرم کنه.
چند دقیقه بعد کنترل تلویزیون از دستم گرفته شد.
اخم کردم.
+"تهیونگ."
_"هوم؟"
+"فیلم میدیدم."
_"الان منو ببین."
با ناباوری نگاهش کردم.
_"رقابتت با تلویزیون جدیه؟"
_"خیلی."
خندهام گرفت.
و همون لحظه دستم رو گرفت.
آروم.
گرم.
آشنا.
نگاهم افتاد روی انگشتهامون.
روی دستهایی که سالها از هم دور مونده بودن.
و حالا دوباره کنار هم بودن.
تهیونگ آروم گفت:
_"هنوز باورم نمیشه."
+"چی؟"
_"اینکه اینجایی."
نگاهم بالا اومد.
چشمهاش روی صورتم ثابت بود.
_"هر روز صبح بیدار میشم."
ادامه داد.
_"و اول مطمئن میشم هنوز پیشمی."
بغض کوچیکی گلوم رو گرفت.
+"تهیونگ..."
دستم رو بلند کرد.
و روی پشتش بوسهای نشوند.
_"خیلی ترسیده بودم."
این رو آروم گفت.
اونقدر آروم که به سختی شنیدم.
اما دردش رو فهمیدم.
چون منم ترسیده بودم.
دستم رو روی گونهاش گذاشتم.
و آروم نوازشش کردم.
+"من اینجام."
چشمهاش بسته شد.
برای چند ثانیه فقط از لمس دستم لذت برد.
بعد پیشونیش رو به دستم تکیه داد.
مثل مردی که بالاخره خونهاش رو پیدا کرده.
سکوت بینمون سنگین نبود.
آروم بود.
دلنشین بود.
صدای ساعت دیواری توی خونه میپیچید.
و نور زرد چراغ روی صورتمون افتاده بود.
تهیونگ نزدیکتر شد.
خیلی آروم.
طوری که فرصت داشتم عقب بکشم.
اما نکشیدم.
فقط نگاش کردم.
لبخند محوی روی لبش نشست.
_"هنوزم وقتی نگات میکنم..."
زمزمه کرد.
_"همون دختر شانزده ساله رو میبینم."
خنده آرومی کردم.
+"و تو هنوز همون معلم مغروری."
_"من مغرور نبودم."
+"بودی."
_"خوشتیپ بودم."
خندهام بلند شد.
و اونم خندید.
بعد پیشونیش رو آروم به پیشونیم تکیه داد.
و هر دومون برای چند ثانیه فقط چشمهامون رو بستیم.
بیصدا.
آروم.
در کنار هم.
انگار بعد از تمام طوفانهایی که پشت سر گذاشته بودیم...
بالاخره به ساحل رسیده بودیم...
- ۱.۰k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط