آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 63
["ویو سلین"]
اشتباه کردم.
واقعاً اشتباه کردم.
فکر میکردم بعد از اون همه گریه و استرس و بیمارستان، تهیونگ یکم آدم میشه.
اما نه.
برعکس.
انگار تازه انرژی گرفته بود.
و قربانی جدیدش...
من بودم.
آمِلیا رفته بود با آوا آبمیوه بگیره.
جونگکوک هم برای جواب دادن به یه تماس از اتاق بیرون رفته بود.
و من...
تنها با تهیونگ توی اتاق مونده بودم.
اشتباه بزرگ.
خیلی بزرگ.
روی تخت نشسته بودم که حس کردم یکی داره نگام میکنه.
سرم رو بلند کردم.
تهیونگ.
که روی صندلی روبهرو نشسته بود.
و بدون پلک زدن زل زده بود بهم.
اخم کردم.
+"چیه؟"
لبخند زد.
_"هیچی."
+"پس چرا زل زدی؟"
_"دارم نگات میکنم."
+"برای چی؟"
خیلی راحت گفت:
_"چون خوشگلی."
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد چشمهامو چرخوندم.
+"خسته نشدی؟"
_"از چی؟"
+"از این همه لوسبازی."
تهیونگ دستش رو روی قلبش گذاشت.
_"تو بهم توهین کردی."
+"حقته."
_"من یه شوهر مهربون و فداکارم."
خندهام گرفت.
+"فداکار؟"
_"بله."
+"تو؟"
_"بله."
+"همون کسی که دیروز سر اینکه آب رو خودم برداشتم ده دقیقه غر زد؟"
_"اون مراقبت بود."
+"خفه شو."
_"دوستت دارم."
لعنتی.
همیشه همین کار رو میکرد.
وسط دعوا.
وسط کلکل.
یهویی یه جمله میگفت که آدم نمیدونست جواب بده یا خجالت بکشه.
تهیونگ از جاش بلند شد.
و آروم کنار تختم نشست.
خیلی نزدیک.
بیش از حد نزدیک.
+"تهیونگ."
_"هوم؟"
+"برو اونور."
_"نمیرم."
+"برو."
_"نه."
اخم کردم.
_"چرا؟"
سرش رو روی لبه تخت گذاشت.
و با شیطنت نگام کرد.
_"دلم نمیخواد."
+"بچه شدی؟"
_"آره."
+"سی و چند سالته."
_"مهم نیست."
خندهام گرفت.
و همین اشتباه بود.
چون تا خندهام رو دید، چشمهاش برق زد.
اون برق خطرناک.
اون برقی که یعنی قراره یه خرابکاری بکنه.
+"نه."
_"چی نه؟"
+"اون نگاهتو میشناسم."
خندید.
_"من کاری نکردم."
+"دقیقاً وقتی اینو میگی باید بترسم."
چند ثانیه بعد دستش رفت سمت موهام.
و شروع کرد باهاشون بازی کردن.
+"تهیونگ."
_"بله خانوم خوشگله؟"
+"ولش کن."
_"نمیشه."
+"چرا؟"
_"چون موهات نرم شده."
+"این چه دلیلیه؟"
_"برای من کافیه."
چشمهامو بستم.
خدایا صبر.
فقط صبر.
اما هنوز تموم نشده بود.
خم شد.
و آروم گفت:
_"راستی."
+"چی؟"
_"آمِلیا یه خواهر میخواست."
چشمهام تا آخر باز شد.
+"کیم تهیونگ!"
خندهاش کل اتاق رو پر کرد.
+"چی گفتم؟"
+"خفه شو!"
_"من فقط دارم درباره خواستههای دخترمون حرف میزنم."
بالش کنارم رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
اما قبل از رسیدن گرفتش.
و با غرور گفت:
_"واو. حتی زخمی هم که باشی هدفت خوب نیست."
+"برو بیرون!"
_"نه."
+"برو!"
_"دوستت دارم."
+"کیم تهیونگ!"
در همون لحظه در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد.
چند ثانیه به من نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
بعد به بالش توی دستش.
و خیلی آروم گفت:
_"من فقط ده دقیقه رفتم."
تهیونگ کاملاً جدی جواب داد:
_"سلین شروع کرد."
+"دروغگو!"
_"بازم دوستت دارم."
و صدای خنده جونگکوک از ته راهرو شنیده شد...
پارت 63
["ویو سلین"]
اشتباه کردم.
واقعاً اشتباه کردم.
فکر میکردم بعد از اون همه گریه و استرس و بیمارستان، تهیونگ یکم آدم میشه.
اما نه.
برعکس.
انگار تازه انرژی گرفته بود.
و قربانی جدیدش...
من بودم.
آمِلیا رفته بود با آوا آبمیوه بگیره.
جونگکوک هم برای جواب دادن به یه تماس از اتاق بیرون رفته بود.
و من...
تنها با تهیونگ توی اتاق مونده بودم.
اشتباه بزرگ.
خیلی بزرگ.
روی تخت نشسته بودم که حس کردم یکی داره نگام میکنه.
سرم رو بلند کردم.
تهیونگ.
که روی صندلی روبهرو نشسته بود.
و بدون پلک زدن زل زده بود بهم.
اخم کردم.
+"چیه؟"
لبخند زد.
_"هیچی."
+"پس چرا زل زدی؟"
_"دارم نگات میکنم."
+"برای چی؟"
خیلی راحت گفت:
_"چون خوشگلی."
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد چشمهامو چرخوندم.
+"خسته نشدی؟"
_"از چی؟"
+"از این همه لوسبازی."
تهیونگ دستش رو روی قلبش گذاشت.
_"تو بهم توهین کردی."
+"حقته."
_"من یه شوهر مهربون و فداکارم."
خندهام گرفت.
+"فداکار؟"
_"بله."
+"تو؟"
_"بله."
+"همون کسی که دیروز سر اینکه آب رو خودم برداشتم ده دقیقه غر زد؟"
_"اون مراقبت بود."
+"خفه شو."
_"دوستت دارم."
لعنتی.
همیشه همین کار رو میکرد.
وسط دعوا.
وسط کلکل.
یهویی یه جمله میگفت که آدم نمیدونست جواب بده یا خجالت بکشه.
تهیونگ از جاش بلند شد.
و آروم کنار تختم نشست.
خیلی نزدیک.
بیش از حد نزدیک.
+"تهیونگ."
_"هوم؟"
+"برو اونور."
_"نمیرم."
+"برو."
_"نه."
اخم کردم.
_"چرا؟"
سرش رو روی لبه تخت گذاشت.
و با شیطنت نگام کرد.
_"دلم نمیخواد."
+"بچه شدی؟"
_"آره."
+"سی و چند سالته."
_"مهم نیست."
خندهام گرفت.
و همین اشتباه بود.
چون تا خندهام رو دید، چشمهاش برق زد.
اون برق خطرناک.
اون برقی که یعنی قراره یه خرابکاری بکنه.
+"نه."
_"چی نه؟"
+"اون نگاهتو میشناسم."
خندید.
_"من کاری نکردم."
+"دقیقاً وقتی اینو میگی باید بترسم."
چند ثانیه بعد دستش رفت سمت موهام.
و شروع کرد باهاشون بازی کردن.
+"تهیونگ."
_"بله خانوم خوشگله؟"
+"ولش کن."
_"نمیشه."
+"چرا؟"
_"چون موهات نرم شده."
+"این چه دلیلیه؟"
_"برای من کافیه."
چشمهامو بستم.
خدایا صبر.
فقط صبر.
اما هنوز تموم نشده بود.
خم شد.
و آروم گفت:
_"راستی."
+"چی؟"
_"آمِلیا یه خواهر میخواست."
چشمهام تا آخر باز شد.
+"کیم تهیونگ!"
خندهاش کل اتاق رو پر کرد.
+"چی گفتم؟"
+"خفه شو!"
_"من فقط دارم درباره خواستههای دخترمون حرف میزنم."
بالش کنارم رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
اما قبل از رسیدن گرفتش.
و با غرور گفت:
_"واو. حتی زخمی هم که باشی هدفت خوب نیست."
+"برو بیرون!"
_"نه."
+"برو!"
_"دوستت دارم."
+"کیم تهیونگ!"
در همون لحظه در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد.
چند ثانیه به من نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
بعد به بالش توی دستش.
و خیلی آروم گفت:
_"من فقط ده دقیقه رفتم."
تهیونگ کاملاً جدی جواب داد:
_"سلین شروع کرد."
+"دروغگو!"
_"بازم دوستت دارم."
و صدای خنده جونگکوک از ته راهرو شنیده شد...
- ۳.۱k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط