{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدایت میزنم ...

صدایت میزنم ...

پرستوها لال میشوند .

نگاهت میکنم ...

شب رنگش را به چشمان تو میبخشد


دست هایت را میگیرم ...

خورشید جلوی پاهای من زانو میزند

در آغوشت آمدم ...

دیگر ادامه ی شعر یادم رفت ...
دیدگاه ها (۱)

ساغرم... بگذار بگویم : آخر فهمیدم چه ربطی بهم داریم... که...

دلم لحظه ای را می خواهد ! که تو باشی ... همین کنار نزدیک ب...

دلم یک بغل " تو " را می خواهد. مرا به اسم کوچکم صدا بزنی ! ...

هـے تـ♥ـو...نـمیدانـم نامـت را چه بـگذارم...مخــاطب خــاص…تم...

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

مرگ در اغوش معشوقه خود

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

رمان عشق و انتقام

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 2️⃣0️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣنه شب، برای اولین‌با...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 🔟╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین همان لحظه از د...

پارت ۳۳چند ماه از اون روزِ پر از هیجان گذشته بود. حالا دنیا ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۲ | آن شب چه شد؟هانا چند ثانیه ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط