چشم هایم را می بندم و مرورت می کنم. از همان ابتدای ابتدا
چشم هایم را می بندم و مرورت می کنم. از همان ابتدای ابتدا تا همین ثانیه های پایانی شب که دلم می رود برای لحظه ای آرامش در سکوت تو و دور از هیاهوی باد های باران آوری که از شرق و غرب می وزد. مرورت کار ساده ای نیست. برای من که ذهنم را به هرچه هست و نیست مشغول کرده است. تا هنوز وقت هست، تا هنوز به قدر کافی دیر نشده، تا هنوز فردا از راه نرسیده و تو را به شمار گذشته های دور از دسترس پیوند نزده، کمکم کن. هیچ دوست ندارم تو را طوری راهی گذشته کنم که دیگر دستم به خیالت هم نرسد. چشم هایم را می بندم، از تو می گذرم تا به گذشته ها گره بخوری. همیشه یاور، حالا که داری می روی مواظب خودت باش. نمی خواهم در گیر و دار روزهای رفته گمت کنم...
- ۱.۷k
- ۰۲ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط