تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۸
تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۸
همینکه پرستار میخواست آمپول رو تزریق کنه ات یهو گفت
ات : بس کن
پرستار دست نگهداشت ات سریع رویه تخت نشست
دکتر : چیشده خانم
ات از رویه تخت بلند و لباس هایش را برداشت
ات : نمیخوام بچه مو سقط کنم
به سمته اتاق رفت و لباس هایش را عوض کرد و سریع از بیمارستان بیرون رفت هوا تاریک شده بود ات هم با قدم میزد چشم هایش پر از اشک شدن نمیتونست بچه اش رو بکشه برایش خیلی سخت بود دست اش را گذاشت رویه شکم اش
ات : منو ببخش نی نی من دیگه هرگز همچین کاری نمیکنم
ــــــــــــــــــــــــ
اونجی با لباس های زیبایی که پوشیده بود و اریش صاف و قشنگی که کوره بود جلوی آینه ایستاده بود کم مونده بود تا مهمان ها بیان
با باز شدن در نگاهش رو به در داد
جیمین درحالی که دسته دینا رو گرفته بود وارده اتاق شدن
دینا : واییی عمه جون چقدل خوسگل سده
اونجی : توهم خوشگل شدی با این لباس های زیبایی که پوشیدی
دینا : بابایی هم خوستیپ سده
جیمین سمتش آمد و بوسهای را روبه پیشانی خواهرش گذاشت
جیمین : تو بیشتر از هرکی واسم مهمی اگه دله خودت نمی خواست اصلا نمی ذاشتم با اون ازدواج کنی
اونجی : میدونم هیونگ اما من خیلی دوستش دارم
زنگ در به صدا درمورد دینا با خنده گفت
دینا : اومدن بلیم
دینا جلوتر رفت جیمین هم همراه اونجی از اتاق بیرون رفتن به سالن رفتن اجوما درو باز کرد یونگی همراه مادر و پدرش وارده سالن شدن یونگی با کت و شلوار شیک اش جلوی اونجی ایستاد گل ها رو داد به اونجی
اونا رو سمته مبل ها رهنمایی کردن همه به سمته مبل رفتم روش نشستن اونجی کناره جیمین نشست
م/ج: باور نمیشه دخترم داره ازدواج میکنه
م/ت: نگران نباشید خانم پارک اونجی مثله دختره ما می مونه
م/ج: اما اینو بدونید که دختره شما هم قراره عروس ما بشه پس هرجور رفتاری که با دختر ما بشه با دختره شما هم میشه
همینکه پرستار میخواست آمپول رو تزریق کنه ات یهو گفت
ات : بس کن
پرستار دست نگهداشت ات سریع رویه تخت نشست
دکتر : چیشده خانم
ات از رویه تخت بلند و لباس هایش را برداشت
ات : نمیخوام بچه مو سقط کنم
به سمته اتاق رفت و لباس هایش را عوض کرد و سریع از بیمارستان بیرون رفت هوا تاریک شده بود ات هم با قدم میزد چشم هایش پر از اشک شدن نمیتونست بچه اش رو بکشه برایش خیلی سخت بود دست اش را گذاشت رویه شکم اش
ات : منو ببخش نی نی من دیگه هرگز همچین کاری نمیکنم
ــــــــــــــــــــــــ
اونجی با لباس های زیبایی که پوشیده بود و اریش صاف و قشنگی که کوره بود جلوی آینه ایستاده بود کم مونده بود تا مهمان ها بیان
با باز شدن در نگاهش رو به در داد
جیمین درحالی که دسته دینا رو گرفته بود وارده اتاق شدن
دینا : واییی عمه جون چقدل خوسگل سده
اونجی : توهم خوشگل شدی با این لباس های زیبایی که پوشیدی
دینا : بابایی هم خوستیپ سده
جیمین سمتش آمد و بوسهای را روبه پیشانی خواهرش گذاشت
جیمین : تو بیشتر از هرکی واسم مهمی اگه دله خودت نمی خواست اصلا نمی ذاشتم با اون ازدواج کنی
اونجی : میدونم هیونگ اما من خیلی دوستش دارم
زنگ در به صدا درمورد دینا با خنده گفت
دینا : اومدن بلیم
دینا جلوتر رفت جیمین هم همراه اونجی از اتاق بیرون رفتن به سالن رفتن اجوما درو باز کرد یونگی همراه مادر و پدرش وارده سالن شدن یونگی با کت و شلوار شیک اش جلوی اونجی ایستاد گل ها رو داد به اونجی
اونا رو سمته مبل ها رهنمایی کردن همه به سمته مبل رفتم روش نشستن اونجی کناره جیمین نشست
م/ج: باور نمیشه دخترم داره ازدواج میکنه
م/ت: نگران نباشید خانم پارک اونجی مثله دختره ما می مونه
م/ج: اما اینو بدونید که دختره شما هم قراره عروس ما بشه پس هرجور رفتاری که با دختر ما بشه با دختره شما هم میشه
- ۱۹.۷k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط