تقاص عشق/ فصل ۲/ part۱۰۹
تقاص عشق/ فصل ۲/ part۱۰۹
جیمین و جانگ هی سریع به مادرش نگاه کردن
یونگی : امیدوارم بعد از این مراسم ها دیگه ناراحتی پیش نیاد
جیمین : اون بسته گی به ما داره اگه دلمون بخواب خوب پیش میره اگه دلمون نخواد خوب پیش نمیره
دینا از کناره جیمین بلند شد و با بدو به سمته یونگی رفت
اون هم دینا رو از رویه زمین بلند کرد و تویه بغلش نشوند
دینا : عمو سما با عمه جون من ازدواج میکنید
یونگی : آره پرنسس
دینا : پس من با کی ازدواج کنم
همه به این حرف دینا خنده ای کردن یونگی موهای دینا رو ناز کرد و گفت
یونگی : پرنسس واسه تو یه پرنس پیدا میکنیم
دینا :واقعا وقتی سما با عمه جون ازدواج کنید میاید پیسه ما
یونگی : نه پرنسس من میریم خونه خودمون
دینا : اما من نمیخوام با پلنس بلم میخوام پیسه بابایی بمونم
جیمین : جان پیشه منه
م/ت: چه دختره بامزه ای هست منم به همچین نوه ای میخوام خدا کنه بچه اونجی دختر باشه
اونجی خنده ای کرد و سرشو پایین کرد
م/ج: خدا کنه بچه ات پسر باشه
جانگ هی : آره وارث پسر خیلی بهتره اگه دختر بود چی
جیمین : اگه دختر بود مثله دینا میشه مگه نه بابایی
دینا : یهوو قلاله خواهل دال بسم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ات تویه سالن نشسته بود با باز شدن در نگاهش رو به در داد خانواده اش وارده سالن شدن وقتی ات رو دیدن به سمته ات آمدن و رویه مبل ها نشستن ات نگاه غمگین و پر از درد اش را داد به خانواده اش و گفت
ات : شام خواستگاری تموم شد کی باز قراره شام روزه مرگ منو بخورید
م/ت: دخترم اینجوری نگو ما صلاح تو رو میخواهیم
ات صداشو برد بالا و دست اش را زد به میز روبه مادرش کرد
ات : هیچوقت صلاح منو نخواستید
از رویه مبل بلند شد و سمته پله ها رفت بدون هیچ حرفه دیگه ای به اتاق اش رفت
درو محکم کوبید و سمته تخت اش رفت رویه تخت اش دراز کشید و به سقفه اتاق خیره شد باز هم همان درد و همان غصه می تموم میشد ،
ات
// مطمئنم فردا شب میان اینجا من چیکار کنم //
جیمین و جانگ هی سریع به مادرش نگاه کردن
یونگی : امیدوارم بعد از این مراسم ها دیگه ناراحتی پیش نیاد
جیمین : اون بسته گی به ما داره اگه دلمون بخواب خوب پیش میره اگه دلمون نخواد خوب پیش نمیره
دینا از کناره جیمین بلند شد و با بدو به سمته یونگی رفت
اون هم دینا رو از رویه زمین بلند کرد و تویه بغلش نشوند
دینا : عمو سما با عمه جون من ازدواج میکنید
یونگی : آره پرنسس
دینا : پس من با کی ازدواج کنم
همه به این حرف دینا خنده ای کردن یونگی موهای دینا رو ناز کرد و گفت
یونگی : پرنسس واسه تو یه پرنس پیدا میکنیم
دینا :واقعا وقتی سما با عمه جون ازدواج کنید میاید پیسه ما
یونگی : نه پرنسس من میریم خونه خودمون
دینا : اما من نمیخوام با پلنس بلم میخوام پیسه بابایی بمونم
جیمین : جان پیشه منه
م/ت: چه دختره بامزه ای هست منم به همچین نوه ای میخوام خدا کنه بچه اونجی دختر باشه
اونجی خنده ای کرد و سرشو پایین کرد
م/ج: خدا کنه بچه ات پسر باشه
جانگ هی : آره وارث پسر خیلی بهتره اگه دختر بود چی
جیمین : اگه دختر بود مثله دینا میشه مگه نه بابایی
دینا : یهوو قلاله خواهل دال بسم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ات تویه سالن نشسته بود با باز شدن در نگاهش رو به در داد خانواده اش وارده سالن شدن وقتی ات رو دیدن به سمته ات آمدن و رویه مبل ها نشستن ات نگاه غمگین و پر از درد اش را داد به خانواده اش و گفت
ات : شام خواستگاری تموم شد کی باز قراره شام روزه مرگ منو بخورید
م/ت: دخترم اینجوری نگو ما صلاح تو رو میخواهیم
ات صداشو برد بالا و دست اش را زد به میز روبه مادرش کرد
ات : هیچوقت صلاح منو نخواستید
از رویه مبل بلند شد و سمته پله ها رفت بدون هیچ حرفه دیگه ای به اتاق اش رفت
درو محکم کوبید و سمته تخت اش رفت رویه تخت اش دراز کشید و به سقفه اتاق خیره شد باز هم همان درد و همان غصه می تموم میشد ،
ات
// مطمئنم فردا شب میان اینجا من چیکار کنم //
- ۲۰.۱k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط