تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۷
تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۷
اون شب گذشت صبح همان روز هم گذشت ات در همان اتاق سپری کرد همه جا براش مثله چاه تاریک و تنگ می بود ...
عصر شده بود از تخت بلند شد و سمته کمد لباس هایش رفت یه شلوار سیاه با پیرهن سیاه برداشت و پوشید اش کت سیاه اش را برداشت و پوشید اش
اسلاید ۲ لباس ات
از اتاق بیرون رفت به سالن رفت مادر را دید که تویه سالن بود مادرش سریع سمت اش آمد
م/ت : دخترم کجا داری میری
ات : بیرون
م/ت: تنهایی نرو بزار منم بیا نه اگه میخوای به داداشت بگم باهات بیاد
ات با نگاه غمگینی رویه مادرش کرد
ات : برمیگردم
بعد از این حرف اش از سالن بیرون رفت سوار ماشین اش شد و حرکت سمته دره هان با سرعت زیاد به آنجا رسید
از ماشین پیاده شد و با قدم های آرام سمته دره رفت و همانجا نشست باز هم با دل شکسته و چشم های اشکی به این دره پناه آورد اشکی از گوشه چشم اش رویه گونه هایش چکید شاید این آتیش قلب اش هیچوقت خاموش نمیشد چیکار میکرد گریه هایش پایان نداشت مثله عددی ها که شروع داره اما پایان نداره آدم ها گاهی خسته میشن از همه چیز حتا از خودشون اما چیزی واسه ادامه زندگی کردن شون وجود داره همیشه وقتی خسته میشن و میخواهند از زندگی بگذرند میگن : دیگه نمیتونم
اما ...اما زندگی ادامه داره ات دست اش را گذاشت رویه شکم اش و با اشک های بی صدای که از چشم هایش می ریختن با صدای آرام گفت
ات : نی نی من ... من باید چیکار کنم امید زندگیم تویی ولی باید این امید قطع بشه ..
اشک های رو صورت اش را پاک کرد و از رویه زمین بلند شد با چشم های پر از اشک به دره هان خیره شد
ات : مطمئن باش یا خالم رو خوب میکنی یا جونم رو میگیری
به سمته ماشین رفت و سوار ماشین شد با سرعت زیاد حرکت کرد تویه زمان خیلی کوتاهی به بیمارستان رسید
از ماشین پیاده شد و به داخل بیمارستان رفت سمته پذیرش رفت
ات : میخوام با دکتر ملاقات کنم برای سقط بچه
.... : باشه سمته راست اتاق اول میتونید برید
ات : باشه
به سمته اتاق دکتر رفت بعد از در زدن وارد اتاق شد سمته صندلی جلوی میز دکتر رفت و روش نشست
ات : سلام بخاطر ....سقط بچه اومدم
دکتر : آیا پدر بچه راضی هستن به این کار
ات چشم هایش پر از اشک شدن و با صدای لرزون گفت
ات : ا آره
دکتر : خانم محترم اینو که میدونید راه برگشتی نداره یکم دیگه فکر کنید
ات : فکر کردم من میخوام این بچه رو سقط کنم
دکتر : باشه پس این برگه رو پر کنید و بخاطر اینکه شما هم به این کار راضی بودین
اون شب گذشت صبح همان روز هم گذشت ات در همان اتاق سپری کرد همه جا براش مثله چاه تاریک و تنگ می بود ...
عصر شده بود از تخت بلند شد و سمته کمد لباس هایش رفت یه شلوار سیاه با پیرهن سیاه برداشت و پوشید اش کت سیاه اش را برداشت و پوشید اش
اسلاید ۲ لباس ات
از اتاق بیرون رفت به سالن رفت مادر را دید که تویه سالن بود مادرش سریع سمت اش آمد
م/ت : دخترم کجا داری میری
ات : بیرون
م/ت: تنهایی نرو بزار منم بیا نه اگه میخوای به داداشت بگم باهات بیاد
ات با نگاه غمگینی رویه مادرش کرد
ات : برمیگردم
بعد از این حرف اش از سالن بیرون رفت سوار ماشین اش شد و حرکت سمته دره هان با سرعت زیاد به آنجا رسید
از ماشین پیاده شد و با قدم های آرام سمته دره رفت و همانجا نشست باز هم با دل شکسته و چشم های اشکی به این دره پناه آورد اشکی از گوشه چشم اش رویه گونه هایش چکید شاید این آتیش قلب اش هیچوقت خاموش نمیشد چیکار میکرد گریه هایش پایان نداشت مثله عددی ها که شروع داره اما پایان نداره آدم ها گاهی خسته میشن از همه چیز حتا از خودشون اما چیزی واسه ادامه زندگی کردن شون وجود داره همیشه وقتی خسته میشن و میخواهند از زندگی بگذرند میگن : دیگه نمیتونم
اما ...اما زندگی ادامه داره ات دست اش را گذاشت رویه شکم اش و با اشک های بی صدای که از چشم هایش می ریختن با صدای آرام گفت
ات : نی نی من ... من باید چیکار کنم امید زندگیم تویی ولی باید این امید قطع بشه ..
اشک های رو صورت اش را پاک کرد و از رویه زمین بلند شد با چشم های پر از اشک به دره هان خیره شد
ات : مطمئن باش یا خالم رو خوب میکنی یا جونم رو میگیری
به سمته ماشین رفت و سوار ماشین شد با سرعت زیاد حرکت کرد تویه زمان خیلی کوتاهی به بیمارستان رسید
از ماشین پیاده شد و به داخل بیمارستان رفت سمته پذیرش رفت
ات : میخوام با دکتر ملاقات کنم برای سقط بچه
.... : باشه سمته راست اتاق اول میتونید برید
ات : باشه
به سمته اتاق دکتر رفت بعد از در زدن وارد اتاق شد سمته صندلی جلوی میز دکتر رفت و روش نشست
ات : سلام بخاطر ....سقط بچه اومدم
دکتر : آیا پدر بچه راضی هستن به این کار
ات چشم هایش پر از اشک شدن و با صدای لرزون گفت
ات : ا آره
دکتر : خانم محترم اینو که میدونید راه برگشتی نداره یکم دیگه فکر کنید
ات : فکر کردم من میخوام این بچه رو سقط کنم
دکتر : باشه پس این برگه رو پر کنید و بخاطر اینکه شما هم به این کار راضی بودین
- ۲۲.۶k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط