{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تقاص عشق / فصل ۲ / part ۱۰۶

تقاص عشق / فصل ۲ / part ۱۰۶


شب شده بود یونگی از شرکت به عمارت اش آمده بود وارده سالن شد اما هیچ‌کس تویه سالن نبود سکوتی در همه سالن پیچیده بود مثله قبلاً نبود صدا های خنده ات نبود بار ها ات ناراحت شده بود اما این دفعه فرق داشت نفسه کلافه ای کشید و خسته سمته پله ها رفت از پله ها بالا رفت به سمته اتاق ات رفت بعد از چند دفعه در زدن وارده اتاق شد با اتاق تاریک مواجه شد چراغ ها را روشن کرد و ات رو دید که رویه تخت نشسته بود مثله همیشه روزا تو اتاق شبا تو اتاق کارش شده بود تو اتاق موندن به سمتش رفت و کنارش رویه تخت نشست ات صورت اش را طرفه یونگی چرخوند و با لب های خشک و ترک برداشته و صدای ضعیف و خیلی آرام گفت
ات : هیونگ ..
یونگی بعد از سکوت کردن کوتاهی نگاهش رو از رویه زمین برداشت و به ات داد
یونگی : قراره با اونجی ازدواج کنم
ات : پس قراره به عشقت برسی
یونگی : اما تو باید با پارک جیمین ازدواج کنی
همین کلمه باعث بغض کردنه ات کافی بود دستشو گذاشت رویه دسته یونگی و با صدای لرزون گفت
ات : هیونگ من با اون ازدواج نمیکنم
دست اش رو از دست یونگی برداشت و با صدای بلند گفت
ات : من به هیچ وجه با اون ازدواج نمیکنم
یونگی : ات به فکره بچه تو شکمت باش وقتی بزرگ بشه دوست هاشو ببینه که پدر داره ولی اون نداره میاد ازت می‌پرسه پدره من کجاست یا چرا منو بی پدر گذاشتی میخوای چه جوابی بدی بهش منم از اون خوشم نمیاد ولی باید به تنیده فکر کرد
ات بغض اش شکست و اشک هایش سرازیر شدن با گریه ای که میکرد می‌گفت
ات : نه نمیتونم ... من باهاش ازدواج نمیکنم ‌...
یونگی : ات لطفاً همچین کاری نکن به فکره بچت باش
ات : برو بیرون ....
یونگی : اما
ات با صدای بلند تر و با گریه گفت
ات : برو بیرون... تنهام بزار ..
یونگی از رویه تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت ات دست هایش را گذاشت رویه سرش و با گریه با خودش می‌گفت
ات : ازت.... متنفرم ...پارک جیمین
از تخت بلند شد و سمته بالکن اتاق اش رفت و همانجا ایستاد با اشک های که مثله باران می باریدن نمی‌دونست چیکار کنه کی تموم میشد این غم و درد کی درست میشد حال ات
ات : چرا من ..... من که بجز عاشق بودنت کاره دیگه ای نکردم عشق تو باهام چیکار کرد من چه گناهی کردم.... تقاص کاره یکی دیگه رو باید من پس میدادم .... این حق منو نبود ...
اشک های بی صدایی که می‌ریخت دست هاشو گذاشته بود رویه میله های بالکن قلب اش می لرزید دیگه طاقت نداشت ازدواج با کسی که نابود اش کرد براش سخت ترین ویره دنیا بود چطور باید از پس برمی اومد یا باید باهاش کنار می اومد یا تموم اش میکرد اشک هایش را با دست اش پاک کرد و با خودش زمزمه کرد
ات : یا باید باهاش کنار بیام یا به کل تموم اش کنم ...
دیدگاه ها (۰)

تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۷اون شب گذشت صبح همان روز هم گذشت ا...

تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۸همینکه پرستار میخواست آمپول رو تزر...

تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۵جیمین تویه شرکت اش بود و مشغول پرو...

تقاص عشق / فصل ۲ / part۱۰۴اونجی روبه یونگی کرد اونجی : ات خو...

پارت آخرویو اتکه از دماغم خون اومد سریع به سمته آشپزخونه رفت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟗ات روی تخت بیمارستان دراز کش...

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط