𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ²²
جواب دادم و جلوی گوشم گذاشتم
لیا : الو ... ؟
ورا : سلام لیا ...
لیا : سلام ... خوبی ... اولین روزت چجوری گذشت
از رو میز آرایشیم بلند شدم و رفتم رو تختم لم دادم
ورا : امروز....خیلی اتفاقای زیادی افتاد ....خیلی خسته شدم
لیا : خب .... چی وایستادی بگو دیگه
نفسمو کلافه بیرون فرستادم
ورا : اول از همه توی صف همه بهم گفتن که از مدرسه برم فلان فلان
میدونستم الان لیا میخواد بگه چرا ولی نزاشتم و سریع گفتم :
ورا : وایسا سوال نپرس
دوم اینکه توی سالن غذاخوری با ۳ تاپسر دعوا کردم .... ع................وضی های مفت خور ( زمزمه )
بعدش..............
ادامش رو چجوری بگم ..... بگم دوتا پسر بخاطرم دعوا کردن
لیا : بگو !
ورا : دوتا پسر بخاطرم دعوا کردن
همین که اینو شنید هینی کشید .... انگار زیادی تعجب کرده
لیا : خانم از روز اول دل دو شاهزاده رو بدست آوردن
ورا : ایشش...
قهقهه ملایمی کرد
اما من هنوز اصلیش رو نگفتم ..... خاص ترین روح در بدن من
لیا همونطور قهقهه میزد
ورا : لیا...؟
صدام یکم سرد بود که باعث شد قهقهه هاش تموم شه
چند ثانیه نه من چیزی گفتم نه اون
پس خودم ترجیح دادم ادامه بدم :
ـ همون روح خاصی که همه گرگینه ها در به در دنبالشن...... در بدن منه
سکوت دوباره ...
ـ از ازمایشا فهمیدم
دیگه نمیتونستم ادامه بدم
« یعنی اگه گرگینه ها بدستت بیارن دنیا مال اونا میشه و همه ما میمیریم ( عربده ) »
حرفاش در ذهنم اکو میشد
یه بغض میومد سراغم ولی سریع قورتش دادم
لیا : برات اتفاقی نمیوفته خودت بهتر از هر کسی میفهمی
یادت نره که تو دقیقا بخاطر همین کلی تلاش کردی .... عرق ریختی .... اراده کردی اما هیچ وقت تسلیم نشدی .... اصلا نبینم گریه کنی همیشه قوی باش
باورت به خودت مهم ترین چیزیه که باید در زندگیت داشته باشی ..... هر انسانی باید به خودش باور کنه ... هر انسانی حتی انسان های معمولی....تصور کن ورا ... تصور کن تو چقدر سختی کشیدی تا انتقامتو بگیری الان هرگز...اما هرگز تسلیم نشو .... فهمیدی ؟ ( جدی )
هر حرفش منو یاد گذشته هام میانداخت .... بچگیام
من خیلی کوچیک بودم برای تجربه این اتفاقا اما ... مجبورم قوی باشم و در برابر هر چیزی وایسم
لیا : گفتم ... فهمیدی ؟ ( کمی داد )
ورا : فهمیدم...من قوی میمونم و انتقاممو میگیرم
لیا : آفرین .... الآنم برو استراحت کن ... صبح زود با احتمال زیاد بیدار میشی
ورا : باشه
لیا : خیلی خب .... شب بخیر
ورا : شب بخیر
گوشی رو قبل از من قطع کرد
انگار از واکنشم عصبانی شده بود
ادامه دارد...
۷۰۰ تاییمون مبارک 😭😭🥳🥳🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊
از همه کسایی که از جان و دل ازم حمایت میکنن ممنونم❤️
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ²²
جواب دادم و جلوی گوشم گذاشتم
لیا : الو ... ؟
ورا : سلام لیا ...
لیا : سلام ... خوبی ... اولین روزت چجوری گذشت
از رو میز آرایشیم بلند شدم و رفتم رو تختم لم دادم
ورا : امروز....خیلی اتفاقای زیادی افتاد ....خیلی خسته شدم
لیا : خب .... چی وایستادی بگو دیگه
نفسمو کلافه بیرون فرستادم
ورا : اول از همه توی صف همه بهم گفتن که از مدرسه برم فلان فلان
میدونستم الان لیا میخواد بگه چرا ولی نزاشتم و سریع گفتم :
ورا : وایسا سوال نپرس
دوم اینکه توی سالن غذاخوری با ۳ تاپسر دعوا کردم .... ع................وضی های مفت خور ( زمزمه )
بعدش..............
ادامش رو چجوری بگم ..... بگم دوتا پسر بخاطرم دعوا کردن
لیا : بگو !
ورا : دوتا پسر بخاطرم دعوا کردن
همین که اینو شنید هینی کشید .... انگار زیادی تعجب کرده
لیا : خانم از روز اول دل دو شاهزاده رو بدست آوردن
ورا : ایشش...
قهقهه ملایمی کرد
اما من هنوز اصلیش رو نگفتم ..... خاص ترین روح در بدن من
لیا همونطور قهقهه میزد
ورا : لیا...؟
صدام یکم سرد بود که باعث شد قهقهه هاش تموم شه
چند ثانیه نه من چیزی گفتم نه اون
پس خودم ترجیح دادم ادامه بدم :
ـ همون روح خاصی که همه گرگینه ها در به در دنبالشن...... در بدن منه
سکوت دوباره ...
ـ از ازمایشا فهمیدم
دیگه نمیتونستم ادامه بدم
« یعنی اگه گرگینه ها بدستت بیارن دنیا مال اونا میشه و همه ما میمیریم ( عربده ) »
حرفاش در ذهنم اکو میشد
یه بغض میومد سراغم ولی سریع قورتش دادم
لیا : برات اتفاقی نمیوفته خودت بهتر از هر کسی میفهمی
یادت نره که تو دقیقا بخاطر همین کلی تلاش کردی .... عرق ریختی .... اراده کردی اما هیچ وقت تسلیم نشدی .... اصلا نبینم گریه کنی همیشه قوی باش
باورت به خودت مهم ترین چیزیه که باید در زندگیت داشته باشی ..... هر انسانی باید به خودش باور کنه ... هر انسانی حتی انسان های معمولی....تصور کن ورا ... تصور کن تو چقدر سختی کشیدی تا انتقامتو بگیری الان هرگز...اما هرگز تسلیم نشو .... فهمیدی ؟ ( جدی )
هر حرفش منو یاد گذشته هام میانداخت .... بچگیام
من خیلی کوچیک بودم برای تجربه این اتفاقا اما ... مجبورم قوی باشم و در برابر هر چیزی وایسم
لیا : گفتم ... فهمیدی ؟ ( کمی داد )
ورا : فهمیدم...من قوی میمونم و انتقاممو میگیرم
لیا : آفرین .... الآنم برو استراحت کن ... صبح زود با احتمال زیاد بیدار میشی
ورا : باشه
لیا : خیلی خب .... شب بخیر
ورا : شب بخیر
گوشی رو قبل از من قطع کرد
انگار از واکنشم عصبانی شده بود
ادامه دارد...
۷۰۰ تاییمون مبارک 😭😭🥳🥳🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊
از همه کسایی که از جان و دل ازم حمایت میکنن ممنونم❤️
- ۱.۵k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط