𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟎
اخخخخخخخ....دلم خنک شد
دست به سینه شدم و با قیافه سلیطه بهش نگاه کردم
هیچی نمی گفتم فقط همون شکل وایستادم
ولی برای درد پاش قیافش تو هم رفته بود و این کمی منو نگران کرد
آروم گره دستامو باز کردم
ـ خوبی ؟
چیزی نگفت فقط چشماش برای دردش بسته بودن
کایرا : چقدر زور داری پامو شکستی رسما .... منو ببر درمانگاه .... سریع !
از دستش گرفتم و روی شونم گذاشتم....لنگان لنگان راه میرفت
مگه من چقدر محکم زدم که اینجوری میکنه
برای لنگان لنگان راه رفتناش مجبورم کل وزنشو روی دوشم بکشم که .... وایی پشتم شکست
به طرف درمانگاه با هزار بدبختی بردم و پرستار رو صدا زدم
پرستار اومد و در درمانگاه رو باز کرد که کایرا رو بردم تو
روی تخت گذاشتمش که دراز کشید
یکی دیگه هم اینجا توی درمانگاه بود .... وقتی یکم بهش توجه کردم فهمیدم اون..اون تهیونگ بود
با نیشخند همیشگیش بهم نگاه میکرد منم یکم ضایع شدم و نگاهمو سریع ازش گرفتم و به کایرا دادم
ولی همچنان نگاهشو روی خودم حس می کردم
پرستار اومد و به پای کایرا پماد زدو سریع باند پیچی کرد
ـ تا فردا کاملا خوب میشه .... باید تا فردا اینجا توی درمانگاه بمونید
کایرا : اوهوم .... ممنونم
پرستار تعظیم کردو رفت
منم دیگه خسته بودم میخواستم برم تو اتاقم
ورا : تو بخواب من برم
انگشت اشارشو تهدید وار جلو آورد
ـ یادم نمیره
چی میگه این احمق جلوی تهیونگ ؟
ورا : عا .... اره تو بخواب حتما خسته ای
پتو رو برداشتم و کشیدم روش
بعد سوسکی از درمانگاه فرار کردم و سریع به طرف اتاقم رفتم
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟎
اخخخخخخخ....دلم خنک شد
دست به سینه شدم و با قیافه سلیطه بهش نگاه کردم
هیچی نمی گفتم فقط همون شکل وایستادم
ولی برای درد پاش قیافش تو هم رفته بود و این کمی منو نگران کرد
آروم گره دستامو باز کردم
ـ خوبی ؟
چیزی نگفت فقط چشماش برای دردش بسته بودن
کایرا : چقدر زور داری پامو شکستی رسما .... منو ببر درمانگاه .... سریع !
از دستش گرفتم و روی شونم گذاشتم....لنگان لنگان راه میرفت
مگه من چقدر محکم زدم که اینجوری میکنه
برای لنگان لنگان راه رفتناش مجبورم کل وزنشو روی دوشم بکشم که .... وایی پشتم شکست
به طرف درمانگاه با هزار بدبختی بردم و پرستار رو صدا زدم
پرستار اومد و در درمانگاه رو باز کرد که کایرا رو بردم تو
روی تخت گذاشتمش که دراز کشید
یکی دیگه هم اینجا توی درمانگاه بود .... وقتی یکم بهش توجه کردم فهمیدم اون..اون تهیونگ بود
با نیشخند همیشگیش بهم نگاه میکرد منم یکم ضایع شدم و نگاهمو سریع ازش گرفتم و به کایرا دادم
ولی همچنان نگاهشو روی خودم حس می کردم
پرستار اومد و به پای کایرا پماد زدو سریع باند پیچی کرد
ـ تا فردا کاملا خوب میشه .... باید تا فردا اینجا توی درمانگاه بمونید
کایرا : اوهوم .... ممنونم
پرستار تعظیم کردو رفت
منم دیگه خسته بودم میخواستم برم تو اتاقم
ورا : تو بخواب من برم
انگشت اشارشو تهدید وار جلو آورد
ـ یادم نمیره
چی میگه این احمق جلوی تهیونگ ؟
ورا : عا .... اره تو بخواب حتما خسته ای
پتو رو برداشتم و کشیدم روش
بعد سوسکی از درمانگاه فرار کردم و سریع به طرف اتاقم رفتم
ادامه دارد...
- ۱۰.۲k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط