به تو فکر میکنم خیال بوسیدنت به سرم میزند...اما...نیستی
به تو فکر میکنم خیال بوسیدنت به سرم میزند...اما...نیستی و من این لبهای داغ بسته از نبودنت را به رویای بودنت نزدیک میکنم...
به تو نمیرسم میدانم آفتاب خواهد زدوجنین رویا دوباره سقط خواهد شد..نمیدانم نامش را بگذارم کابوس یا رویا...هر چه هست تلخ است از قهوه ی دم صبحی که دم میکنی هم تلخ تر..
حتی از همان حال زهرماری که من دارم هم تلخ تر است...کمی شکر به رویایم بریز مرا در فنجان بودنت حل کن بگذار فردا صبح که از خواب بر میخیزم کمی شیرین شده باشم....هر چند همیشه دلم شورمیزند وقتی درچشم این و آن شیرین میشوی...
جواد....حرامش باد هرکس جز من رویای بوسیدنت را شبها در آغوش میگیرد.
به تو نمیرسم میدانم آفتاب خواهد زدوجنین رویا دوباره سقط خواهد شد..نمیدانم نامش را بگذارم کابوس یا رویا...هر چه هست تلخ است از قهوه ی دم صبحی که دم میکنی هم تلخ تر..
حتی از همان حال زهرماری که من دارم هم تلخ تر است...کمی شکر به رویایم بریز مرا در فنجان بودنت حل کن بگذار فردا صبح که از خواب بر میخیزم کمی شیرین شده باشم....هر چند همیشه دلم شورمیزند وقتی درچشم این و آن شیرین میشوی...
جواد....حرامش باد هرکس جز من رویای بوسیدنت را شبها در آغوش میگیرد.
- ۱.۰k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط