part دوستان شرمنده اگه ...
part8 دوستان شرمنده اگه بد میشه
تهیونگ به سمت ا.ت رفت و گفت سوار ماشین شو از اینجا میریم
ا.ت ویو : باورم نمیشد پدرم حاضر شد من رو به تهیونگ بفروشه با بغض سوار ماشین شدم و متوجه شیشه خورده های روی ماشین شدم و یادم اوم که چیکار کردم اما انتگار تهیونگ هم وقتی سوار شد تازه یادش افتاد و بعد با چشم های عصبی به ا.ت نگاه کرد و پوف کشید و ماشین رو روشن کرد و به سمت یک عمارت رانندگی کرد بعد از چند دقیقه گفتم بزن بغل
ته: برای چی
ا.ت: میخوام برم خونه ی دوستم
ته : نمیشه امشب با من میای
بس کن
ا.ت :کری گفتم میخوام برم خونه دوستم
ته: فکر کنم یادت رفته من همین الان تورو از بابات خریدم پس هر جا که من بگم میری
ا.ت : با حرفش دباره بغض کردم نمیفهمیدم چرا این بلا ها داره سرم میادکه شروع کردم به اروم اشک ریختن
ته : وقتی دیدم داره گریه میکنه نتونستم تحمل کنم و زدم بغل و سعی کردم فضا رو شوخ کنم پس بهش گفتم
ته: بس کن دختر یعنی من انقدر وحشتناکم بیخیال قول میدم ارباب خوبی باشم
ا.ت دهنت و ببند ( با گریه )
ته: فکر نکنم خوب باشه برای کسی که دوبار جونتو نجات داد و زدی شیشه ی ماشین موردعلاقشو خورد کردی اینطوری حرف بزنی
ا.ت : گریم شدید تر شد و گفتم مجبور نبودی نجاتم بدیییی
ته: خیل خب باشه باشه اصان من تورو نجات ندادم درواقع تو منو نجات دادی امروز صبح یادته توی کافه با حرفم ا.ت یکم اروم شد برای همین کناره یه مغازه زدم بغل تا برم براش آب بخرم و پرسیدم چیز دیگه این نمیخوای
ا.ت: نه
ته : گفتم بیخیال شکلات بستنی که با شنیدن بستنی چشماش برق زد و گفتم پس بستنی میگریم
ا.ت : شکلاتی
ته: باشه
بعد از چند دقیقه تهیونگ با بستنی و آب برگشت و...... ادامه دارههه این رو کوتاه نوشتم چون خسته شدمم تو دو روز ۸ تا پارت برید حال کنیددد
تهیونگ به سمت ا.ت رفت و گفت سوار ماشین شو از اینجا میریم
ا.ت ویو : باورم نمیشد پدرم حاضر شد من رو به تهیونگ بفروشه با بغض سوار ماشین شدم و متوجه شیشه خورده های روی ماشین شدم و یادم اوم که چیکار کردم اما انتگار تهیونگ هم وقتی سوار شد تازه یادش افتاد و بعد با چشم های عصبی به ا.ت نگاه کرد و پوف کشید و ماشین رو روشن کرد و به سمت یک عمارت رانندگی کرد بعد از چند دقیقه گفتم بزن بغل
ته: برای چی
ا.ت: میخوام برم خونه ی دوستم
ته : نمیشه امشب با من میای
بس کن
ا.ت :کری گفتم میخوام برم خونه دوستم
ته: فکر کنم یادت رفته من همین الان تورو از بابات خریدم پس هر جا که من بگم میری
ا.ت : با حرفش دباره بغض کردم نمیفهمیدم چرا این بلا ها داره سرم میادکه شروع کردم به اروم اشک ریختن
ته : وقتی دیدم داره گریه میکنه نتونستم تحمل کنم و زدم بغل و سعی کردم فضا رو شوخ کنم پس بهش گفتم
ته: بس کن دختر یعنی من انقدر وحشتناکم بیخیال قول میدم ارباب خوبی باشم
ا.ت دهنت و ببند ( با گریه )
ته: فکر نکنم خوب باشه برای کسی که دوبار جونتو نجات داد و زدی شیشه ی ماشین موردعلاقشو خورد کردی اینطوری حرف بزنی
ا.ت : گریم شدید تر شد و گفتم مجبور نبودی نجاتم بدیییی
ته: خیل خب باشه باشه اصان من تورو نجات ندادم درواقع تو منو نجات دادی امروز صبح یادته توی کافه با حرفم ا.ت یکم اروم شد برای همین کناره یه مغازه زدم بغل تا برم براش آب بخرم و پرسیدم چیز دیگه این نمیخوای
ا.ت: نه
ته : گفتم بیخیال شکلات بستنی که با شنیدن بستنی چشماش برق زد و گفتم پس بستنی میگریم
ا.ت : شکلاتی
ته: باشه
بعد از چند دقیقه تهیونگ با بستنی و آب برگشت و...... ادامه دارههه این رو کوتاه نوشتم چون خسته شدمم تو دو روز ۸ تا پارت برید حال کنیددد
- ۷.۳k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط