(سایه های خونی)
(سایه های خونی)
part ۸/
***
الیویا:
لحظه ای نوری چشام های آسمونیم و اذیت کرد.
میرا:زیر پتو چیکار میکردی شیطون.
نقش بازیکردنش طوری خوبه، انگار هیچ اتفاقی رخ نداده.
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم:کسیو به خونه آوردی.
لبخندش محو شد و بعد یک ثانیه.
با یک تک خنده:چی...
_اتاقت بوی عطر مردونه میداد.
بدون توجهی به حرفم، رفت سراغ کمدم.
: امشب میرم پیست ماشین و به ی لباس خوب نیازم دارم،چون....جکسون هم اونجاست......امشب مسابقه
داره...اگه نیای واقعا ضرر کردی.
***
با دریفت زدنشان صدا های وحشیانه ای تیزی به تمامی سلول هام رجوع کرد.
وارد دودی تیره خفه کننده،بوی بنزین که تا ته گلوم میسوزاند شدم.
دود کم کم رقیق تر شد،نگاهم به جکسون افتاد.
ی پا توی حالتی نیم نشسته،دستش هم تکیه داده بود روی پای خودش با چشمای تیز و مکار به بقیه نگاه میکرد طوری که انگار خیابون و تمام آدم های دور برش فقط دکور صحنه بودن،از اون نگاه های که هم دل میبره،می ترسونه.
لبخند شیطانی انگار از ته دل مطمئن بود همه دارن نگاهش میکنن.
لباس مشکی تن ورزیده و عضله های مشخصش رو بیشتر به چشم می آورد، خطوط بدنش زیر نور مثل سایه ای محکم و کنترل شده دیده میشد.
همانند بدنه ی اس اس سی تواتارا مثل یک تیکه شب تراش خورده،نور روی بدنه اش سر میخورد و توی چشم می شکست.
تمیز تر از جکسون،آن قدر وحشی که باورم نمیشه یک ۴۷۵کیلومتری را دارم جلوم میبینم.
برخلاف اینکه جکسون فقط یک پارازیت رو ماشینه.
لایق داشتن اون شاهکار نیست.
_چطور میتونه پای لعنتیشو روی همچین هیولای بذاره؟.زمزمه کردم.
میرا با آرنجش زد به بازوم:هعی به کجا خیره شدی.
_هیچ،چقد سرمه زدی....شبیه معتادا شدی،اینا چیه به خودت آویزون کردی.
درگوشم زمزمه کرد:اینجا باید گنگ باشی تا کلاست بره بالا.
لحظه ای صدای دعوای به گوش رسید.
با مشت به صورتش ضربه میزد و افراد دوربرش تشویق میکردن.
مثل یک راند مسابقه بود.
خون رو صورتش پخش شد،بدنم سست شد.
_اینجا دیگه چه جاییه منو آوردی.
همچنان جکسون با خونسردی به صحنه نمایش نگاه میکرد.
_توجهی نکن،مدل اینجا همینه،بیا بریم ی چیزی بخوریم.
روی صندلی گرد نشستیم و میرا دو پیک عرق سفارش داد.
فضا پر شده بود از بوی الکل،همه بی قرار به همدیگه گره خورده بودن و حس جنسی به هم داشتن رو ریتم دیوانه کننده آهنگ بالا و پایین می رفتند.
این کلاب حتی از اون یکی هم بدتر بود،انگار کلاب رابطه است،دستاشون به جاهای برخورد میکرد که حتی دیدنش هم ی جور هرزگیست.
اخمی بر روی ابروهام نشست:ی جای بهتر نبود.
لحظه ای فردی در حالت مستی با لیوان شراب تو دستش،چند دکمه بالای پیراهن سفیدش که پوستی روشن و خط های محکم عضله هاش نمایان میشد و موهای پریشان گفت:
چطورین خانما.
میرا با لحنی پر جذبه و دلبری گفت:با اومدنت رو به راه شدم.
: بریم،ی رو به راهی بهتری بهت حال بدم.
میرا دستشو تو دست پسره گذاشت.
با یک چشمک آهسته:لطفاًااا...میخوام ی شب پر هیجان و تجربه کنم،لطفاً راجب امشب به کسی چیزی نگو.رفت.
طوری با شوک خیره به رفتنش بودم که حرفامو به یاد بردم.
الان چه اتفاقی افتاد!میرای پاک دامن دست به دست یک پسر غریبه رفت.
چطور میتونه هرزگی را ی جور خوش گذرونی بدونه.
چطور اینقدر تغییر کرده،باید چیکار کنم به معنای یک خواهر بزرگ تر که مسؤلیتش بامنه برم دنبالش!
با نهایت اعصبانیت پیک را کامل سر کشیدم چند تا پشت سر هم سفارش دادم.
چشام سنگینی میکرد و نوک انگشاتنم سمت چشام بردم و مالیدم.
اس اس سی تواتارا بادیدنش لبخندی رو لب هام نمایان شد.
دستی به بدنه سرد کاپوت کشیدم در ماشین و بازکردم و نشستم.
_وعووو،از نزدیک چقد شیکه.
دستی به فرمون چرم و براقش کشیدم.
همانا صدای تشویق جمعیت بالا رفت.
به خودم اومدم...... انگار وسط زمین مسابقه ام،ها؟... استرسی وجودم و فراگرفت(چ..چی.....الان باید چیکار کنم.)
کنارم ی پسر با صدای بلند:هعی جکسون،سر شرطی دیگه......این دفعه کارت تمومه پسر!.
شیشه پایین دادم و نگاهی کوتاهی انداختم.
با یکه گفت:چی! جکسون کجاست؟.......... انقدر ترسیده که بخواد ی دخترو جای خودش بزاره.
با چشم غره و لبخند عمیقی:
نکنه از ی دختر میترسی.
صدای همهمه بالاتر رفت.
بدون اجازه سوار ماشینش شدم اتفاق خوبی نیست.... ممکنه اسم دزد روم بزاره، ولی......نمیزارم کسی دست کمم بگیره،از حرص این پسره هم که شده مسابقه میدم و ماشینش مال من میشه.
یک تیر دو نشون.
با یک لحن سرد و چشمک گفت:
هه،..... خط پایانی میبینمت.
...
هرکسی رمانم و خونده لایک کنه ببینم چند نفرین.
part ۸/
***
الیویا:
لحظه ای نوری چشام های آسمونیم و اذیت کرد.
میرا:زیر پتو چیکار میکردی شیطون.
نقش بازیکردنش طوری خوبه، انگار هیچ اتفاقی رخ نداده.
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم:کسیو به خونه آوردی.
لبخندش محو شد و بعد یک ثانیه.
با یک تک خنده:چی...
_اتاقت بوی عطر مردونه میداد.
بدون توجهی به حرفم، رفت سراغ کمدم.
: امشب میرم پیست ماشین و به ی لباس خوب نیازم دارم،چون....جکسون هم اونجاست......امشب مسابقه
داره...اگه نیای واقعا ضرر کردی.
***
با دریفت زدنشان صدا های وحشیانه ای تیزی به تمامی سلول هام رجوع کرد.
وارد دودی تیره خفه کننده،بوی بنزین که تا ته گلوم میسوزاند شدم.
دود کم کم رقیق تر شد،نگاهم به جکسون افتاد.
ی پا توی حالتی نیم نشسته،دستش هم تکیه داده بود روی پای خودش با چشمای تیز و مکار به بقیه نگاه میکرد طوری که انگار خیابون و تمام آدم های دور برش فقط دکور صحنه بودن،از اون نگاه های که هم دل میبره،می ترسونه.
لبخند شیطانی انگار از ته دل مطمئن بود همه دارن نگاهش میکنن.
لباس مشکی تن ورزیده و عضله های مشخصش رو بیشتر به چشم می آورد، خطوط بدنش زیر نور مثل سایه ای محکم و کنترل شده دیده میشد.
همانند بدنه ی اس اس سی تواتارا مثل یک تیکه شب تراش خورده،نور روی بدنه اش سر میخورد و توی چشم می شکست.
تمیز تر از جکسون،آن قدر وحشی که باورم نمیشه یک ۴۷۵کیلومتری را دارم جلوم میبینم.
برخلاف اینکه جکسون فقط یک پارازیت رو ماشینه.
لایق داشتن اون شاهکار نیست.
_چطور میتونه پای لعنتیشو روی همچین هیولای بذاره؟.زمزمه کردم.
میرا با آرنجش زد به بازوم:هعی به کجا خیره شدی.
_هیچ،چقد سرمه زدی....شبیه معتادا شدی،اینا چیه به خودت آویزون کردی.
درگوشم زمزمه کرد:اینجا باید گنگ باشی تا کلاست بره بالا.
لحظه ای صدای دعوای به گوش رسید.
با مشت به صورتش ضربه میزد و افراد دوربرش تشویق میکردن.
مثل یک راند مسابقه بود.
خون رو صورتش پخش شد،بدنم سست شد.
_اینجا دیگه چه جاییه منو آوردی.
همچنان جکسون با خونسردی به صحنه نمایش نگاه میکرد.
_توجهی نکن،مدل اینجا همینه،بیا بریم ی چیزی بخوریم.
روی صندلی گرد نشستیم و میرا دو پیک عرق سفارش داد.
فضا پر شده بود از بوی الکل،همه بی قرار به همدیگه گره خورده بودن و حس جنسی به هم داشتن رو ریتم دیوانه کننده آهنگ بالا و پایین می رفتند.
این کلاب حتی از اون یکی هم بدتر بود،انگار کلاب رابطه است،دستاشون به جاهای برخورد میکرد که حتی دیدنش هم ی جور هرزگیست.
اخمی بر روی ابروهام نشست:ی جای بهتر نبود.
لحظه ای فردی در حالت مستی با لیوان شراب تو دستش،چند دکمه بالای پیراهن سفیدش که پوستی روشن و خط های محکم عضله هاش نمایان میشد و موهای پریشان گفت:
چطورین خانما.
میرا با لحنی پر جذبه و دلبری گفت:با اومدنت رو به راه شدم.
: بریم،ی رو به راهی بهتری بهت حال بدم.
میرا دستشو تو دست پسره گذاشت.
با یک چشمک آهسته:لطفاًااا...میخوام ی شب پر هیجان و تجربه کنم،لطفاً راجب امشب به کسی چیزی نگو.رفت.
طوری با شوک خیره به رفتنش بودم که حرفامو به یاد بردم.
الان چه اتفاقی افتاد!میرای پاک دامن دست به دست یک پسر غریبه رفت.
چطور میتونه هرزگی را ی جور خوش گذرونی بدونه.
چطور اینقدر تغییر کرده،باید چیکار کنم به معنای یک خواهر بزرگ تر که مسؤلیتش بامنه برم دنبالش!
با نهایت اعصبانیت پیک را کامل سر کشیدم چند تا پشت سر هم سفارش دادم.
چشام سنگینی میکرد و نوک انگشاتنم سمت چشام بردم و مالیدم.
اس اس سی تواتارا بادیدنش لبخندی رو لب هام نمایان شد.
دستی به بدنه سرد کاپوت کشیدم در ماشین و بازکردم و نشستم.
_وعووو،از نزدیک چقد شیکه.
دستی به فرمون چرم و براقش کشیدم.
همانا صدای تشویق جمعیت بالا رفت.
به خودم اومدم...... انگار وسط زمین مسابقه ام،ها؟... استرسی وجودم و فراگرفت(چ..چی.....الان باید چیکار کنم.)
کنارم ی پسر با صدای بلند:هعی جکسون،سر شرطی دیگه......این دفعه کارت تمومه پسر!.
شیشه پایین دادم و نگاهی کوتاهی انداختم.
با یکه گفت:چی! جکسون کجاست؟.......... انقدر ترسیده که بخواد ی دخترو جای خودش بزاره.
با چشم غره و لبخند عمیقی:
نکنه از ی دختر میترسی.
صدای همهمه بالاتر رفت.
بدون اجازه سوار ماشینش شدم اتفاق خوبی نیست.... ممکنه اسم دزد روم بزاره، ولی......نمیزارم کسی دست کمم بگیره،از حرص این پسره هم که شده مسابقه میدم و ماشینش مال من میشه.
یک تیر دو نشون.
با یک لحن سرد و چشمک گفت:
هه،..... خط پایانی میبینمت.
...
هرکسی رمانم و خونده لایک کنه ببینم چند نفرین.
- ۱۰۶
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط