(سایه های خونی)
(سایه های خونی)
part ۹/
__
شمارش شروع شد،همه ی ماشین ها با غرش روشن کردند.
جورج به سرعت،طوری که کسی دنبالش کرده، نفس نفس زنان گفت:
(داداش، مسابقه شروع شده الیویا جات نشسته تو ماشین!)
شوکه شد: چی،راهی نیست مسابقه رو لغو کنیم.
سرش را سمت تلویزیون
سامسونگThe wall.1000اینچ برد.
شمارش:
3
2
1
اخم کمرنگی بر ابروهاش نشست و داد زد:
(چرا حرکت نمیکنه)
***
الیویا:
آینه کنسول را سمت خودم تنظیم کردم،نفس عمیقی کشیدم.
از تو کیفم ی رژلب مات تیره برداشتم وآرام زدم به لب هام و بعد لب هام و به هم مالیدم.
خیره به انعکاس آینه خودم شدم:وقتشه.....زمزمه کردم.
ماشین و روشن کردم و محکم پامو رو پدال گاز گذاشتم.
تا ته پدال و فشار دادم.
چنان که دود از لاستیک ها بلند شد،خط داغی رو زمین افتاد.
سرعت به ۳٠٠ از کنار ماشین ها عبور کردم.
___
جورج با هیجان گفت:
پسر،این کارش درسته.
جکسون با وجود همه ی غرورش،لبخند کمرنگی زد.
جورج ادامه داد:
(دختره بی نظیره....دقیقا فیت همین،خیلی به هم میاین)
جکسون با اخم و لبخند پنهان جواب داد:
(چرت نگوو...)
جورج با یک لبخند هیز وارانه ای گفت:
میدونم ازش خوشت اومده،ولی.....به دست آوردنش سخته.
با شیطنت گوشه لبش بالا رفت:
!اینطوری نگاش نکن.....دل پاکی داره.خیلی راحت میتونم به قاپمش!
جورج خندید:پس شرط میبندیم!؟....اگه به دستش آوردی،موتورمو میدم بهت...اگه نه،ماشینت مال منه.
خیره به تلویزیون بود با تکان سر گفت:
(!حله!)
***
کیلومتر به ۴۰۰رسید،دقیقا تو یک رده کنارش بودم.
عینک و رو چشمم گذاشتم و دنده عوض کردم و ماشین و برگرداندم درست رو به روش قرار گرفتم.
دنده عقبی رفتم....از حرص خوردنش لذت میبرم سرعتو زیاد کرد تا به بدنه جلوی ماشین بزنه.....و از خط پایان رد شدم و صدای جیغ و تشویق ها بیشتر شد.
دوباره دنده عوض کردم و با یک چرخش کامل،دورش حلقه زدم.
دود سفید و غلیظی دورش را پر کرد.
توقف کردم، درا باز کردم و پریدم پایین.
پسره با اعصبانیت اشاره بهم با فریاد گفت:
این نامردیه!اون نباید جای جکسون مسابقه میداد.
همان لحظه جکسون از راه رسید، اخم و اعصبانی:
خودش سوار ماشینم شد.
با این تیکه از حرفش خجالتی وجودمو گرفت...... خدا لعنتم کنه، کاشکی اونقد نمیخوردم تا مست بشم.....دیگه نمیتونم تو روش نگاه کنم شاید بخاطر این اتفاق روش بهم باز بشه.
با نگاه کمی خجالت اما محکم به جکسون گفتم:
ببخشید،اصلا تو حال خودم نبودم،نمیدونم چطوری سوارش شدم.
با نگاهی مستقیم خونسرد و دست به سینه به پسره گفتم:
: من بردم،حالا ماشینت مال منه.
چند قدم نزدیک تر شد،آنقدر نزدیک که نفس هاش به صورتم میخورد.میخواد قلدر بودن و نشون بده....اما من عقب نکشیدم و صاف جلوش ایستادم.
گفت:تو تقلب کردی.
محکم با سر به پیشانی ش زدم:
(ببند بابا)
چند قدم عقب تر رفت و سرشو گرفت.
با لبخندی سرد و چشمای تیز اضافه کردم:
باختتو قبول کن،اون ماشین دیگه مال منه.
جورج:
پسر،تو شرط و باختی قبول کن.
با حرص تو وجودش بدون اینکه تو چشام نگاه کنه سویچ را سمتم گرفت.
سفت دستش گرفته بودو کشیدم،پاش لغزنده شد.
زبونمو گاز گرفتم وسویچ دور انگشتم حلقه زد(چرخوندش).
_از اولشم متعلق به من بود.زمزمه کردم.
باید خوب حرف هام و نثارش کنم،تا یاد بگیره با یک خانم چطوری برخورد کنه و دست کممون نگیره.
میرا با یک لبخند هیجانی اومد سمتم:
چی شده؟شنیدم مسابقه دادی.
با دیدنش اخم کمرنگی رو ابروهام نشست،انگار هرزه بازی چیز طبیعیه براش،طوری که هیچ اتفاقی نیوفتاده.
حس کردم انگشت هاش لای موهای دم اسبی بسته ام سر خورد، مورمور عجیبی از گردنم تا ستون فقراتم را فرا گرفت
.
با چشمای گرد و شوکه سرمو سمتش برگردوندم:
چیکار میکنی؟
نزدیک تر شد؛لبخند موذیانه ای گفت:
بی اجازه سوار ماشینم شدی!باید تاوانشو پس بدی.
ها؟
چه تاوانی؟
اخم کردم:
چه تاوانی.!!!
برقی تو چشم های مشکی گربه ایش حلقه زد:
(تا آخر شب!......هرجا بگم رانندگی میکنی)
با تمسخر گفتم:
فقط همین!
نزدیک تر شد و خم شد،طوری که دقیقا صورتش اندازه ی بند انگشت فاصله داشت.
با ی لحنه آهسته:
خیلی رو ماشینم حساسم.....نکنه،تاوان نال*ه کردن و دلت میخواد.
اخم و غرور بهش خیره شدم.
_خیلی خوب....میرا بیا بریم.
با خونسردی:
_تنهای تاوانشو پس میدی.
منظورش از نال*ه کردن؟
چه تاوانی؟تنها تو ماشین چه بلای میخواد سرم بیاره.
چشم دیدنشو ندارم.....حالا باید تنها باهاش باشم.
سویچو تو دستم فشار دادم.
قدم های سنگینی سمت در برداشتم،نگاهی به میرا کردم و سویچ و انداختم سمتش و تو هوا گرفت:
_ماشینمو ببر خونه.
ادامه کامنت....
لایک؟
part ۹/
__
شمارش شروع شد،همه ی ماشین ها با غرش روشن کردند.
جورج به سرعت،طوری که کسی دنبالش کرده، نفس نفس زنان گفت:
(داداش، مسابقه شروع شده الیویا جات نشسته تو ماشین!)
شوکه شد: چی،راهی نیست مسابقه رو لغو کنیم.
سرش را سمت تلویزیون
سامسونگThe wall.1000اینچ برد.
شمارش:
3
2
1
اخم کمرنگی بر ابروهاش نشست و داد زد:
(چرا حرکت نمیکنه)
***
الیویا:
آینه کنسول را سمت خودم تنظیم کردم،نفس عمیقی کشیدم.
از تو کیفم ی رژلب مات تیره برداشتم وآرام زدم به لب هام و بعد لب هام و به هم مالیدم.
خیره به انعکاس آینه خودم شدم:وقتشه.....زمزمه کردم.
ماشین و روشن کردم و محکم پامو رو پدال گاز گذاشتم.
تا ته پدال و فشار دادم.
چنان که دود از لاستیک ها بلند شد،خط داغی رو زمین افتاد.
سرعت به ۳٠٠ از کنار ماشین ها عبور کردم.
___
جورج با هیجان گفت:
پسر،این کارش درسته.
جکسون با وجود همه ی غرورش،لبخند کمرنگی زد.
جورج ادامه داد:
(دختره بی نظیره....دقیقا فیت همین،خیلی به هم میاین)
جکسون با اخم و لبخند پنهان جواب داد:
(چرت نگوو...)
جورج با یک لبخند هیز وارانه ای گفت:
میدونم ازش خوشت اومده،ولی.....به دست آوردنش سخته.
با شیطنت گوشه لبش بالا رفت:
!اینطوری نگاش نکن.....دل پاکی داره.خیلی راحت میتونم به قاپمش!
جورج خندید:پس شرط میبندیم!؟....اگه به دستش آوردی،موتورمو میدم بهت...اگه نه،ماشینت مال منه.
خیره به تلویزیون بود با تکان سر گفت:
(!حله!)
***
کیلومتر به ۴۰۰رسید،دقیقا تو یک رده کنارش بودم.
عینک و رو چشمم گذاشتم و دنده عوض کردم و ماشین و برگرداندم درست رو به روش قرار گرفتم.
دنده عقبی رفتم....از حرص خوردنش لذت میبرم سرعتو زیاد کرد تا به بدنه جلوی ماشین بزنه.....و از خط پایان رد شدم و صدای جیغ و تشویق ها بیشتر شد.
دوباره دنده عوض کردم و با یک چرخش کامل،دورش حلقه زدم.
دود سفید و غلیظی دورش را پر کرد.
توقف کردم، درا باز کردم و پریدم پایین.
پسره با اعصبانیت اشاره بهم با فریاد گفت:
این نامردیه!اون نباید جای جکسون مسابقه میداد.
همان لحظه جکسون از راه رسید، اخم و اعصبانی:
خودش سوار ماشینم شد.
با این تیکه از حرفش خجالتی وجودمو گرفت...... خدا لعنتم کنه، کاشکی اونقد نمیخوردم تا مست بشم.....دیگه نمیتونم تو روش نگاه کنم شاید بخاطر این اتفاق روش بهم باز بشه.
با نگاه کمی خجالت اما محکم به جکسون گفتم:
ببخشید،اصلا تو حال خودم نبودم،نمیدونم چطوری سوارش شدم.
با نگاهی مستقیم خونسرد و دست به سینه به پسره گفتم:
: من بردم،حالا ماشینت مال منه.
چند قدم نزدیک تر شد،آنقدر نزدیک که نفس هاش به صورتم میخورد.میخواد قلدر بودن و نشون بده....اما من عقب نکشیدم و صاف جلوش ایستادم.
گفت:تو تقلب کردی.
محکم با سر به پیشانی ش زدم:
(ببند بابا)
چند قدم عقب تر رفت و سرشو گرفت.
با لبخندی سرد و چشمای تیز اضافه کردم:
باختتو قبول کن،اون ماشین دیگه مال منه.
جورج:
پسر،تو شرط و باختی قبول کن.
با حرص تو وجودش بدون اینکه تو چشام نگاه کنه سویچ را سمتم گرفت.
سفت دستش گرفته بودو کشیدم،پاش لغزنده شد.
زبونمو گاز گرفتم وسویچ دور انگشتم حلقه زد(چرخوندش).
_از اولشم متعلق به من بود.زمزمه کردم.
باید خوب حرف هام و نثارش کنم،تا یاد بگیره با یک خانم چطوری برخورد کنه و دست کممون نگیره.
میرا با یک لبخند هیجانی اومد سمتم:
چی شده؟شنیدم مسابقه دادی.
با دیدنش اخم کمرنگی رو ابروهام نشست،انگار هرزه بازی چیز طبیعیه براش،طوری که هیچ اتفاقی نیوفتاده.
حس کردم انگشت هاش لای موهای دم اسبی بسته ام سر خورد، مورمور عجیبی از گردنم تا ستون فقراتم را فرا گرفت
.
با چشمای گرد و شوکه سرمو سمتش برگردوندم:
چیکار میکنی؟
نزدیک تر شد؛لبخند موذیانه ای گفت:
بی اجازه سوار ماشینم شدی!باید تاوانشو پس بدی.
ها؟
چه تاوانی؟
اخم کردم:
چه تاوانی.!!!
برقی تو چشم های مشکی گربه ایش حلقه زد:
(تا آخر شب!......هرجا بگم رانندگی میکنی)
با تمسخر گفتم:
فقط همین!
نزدیک تر شد و خم شد،طوری که دقیقا صورتش اندازه ی بند انگشت فاصله داشت.
با ی لحنه آهسته:
خیلی رو ماشینم حساسم.....نکنه،تاوان نال*ه کردن و دلت میخواد.
اخم و غرور بهش خیره شدم.
_خیلی خوب....میرا بیا بریم.
با خونسردی:
_تنهای تاوانشو پس میدی.
منظورش از نال*ه کردن؟
چه تاوانی؟تنها تو ماشین چه بلای میخواد سرم بیاره.
چشم دیدنشو ندارم.....حالا باید تنها باهاش باشم.
سویچو تو دستم فشار دادم.
قدم های سنگینی سمت در برداشتم،نگاهی به میرا کردم و سویچ و انداختم سمتش و تو هوا گرفت:
_ماشینمو ببر خونه.
ادامه کامنت....
لایک؟
- ۱۸۵
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط