! داستان قورباغه ومهندس:
! داستان قورباغه ومهندس:
روزی یک مهندس در حال عبور از یک جاده بود که یک قورباغه او را صدا کرد و گفت :
اگر مرا ببوسی، من به پرنسس زیبایی تبدیل خواهم شد!
او خم شد، قورباغه را بلند کرد و در جیبش گذاشت.
قورباغه دوباره صدا کرد و گفت :
اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی،با تو ازدواج خواهم کرد
مهندس، قورباغه را از جیبش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در جیبش گذاشت.
سرانجام قورباغه پرسید :
موضوع چیست؟ من به تو گفتم من یک پرنسس زیبا هستم، که با تو ازدواج خواهم کرد.
چرا مرا نمی بوسی؟
مهندس گفت :
نگاه کن! من یک مهندسم! برای من یک دختر زیبا جالب نیست!
اما یک قورباغه سخنگو واقعاً برایم*جالبه*
یه هم چین آدمایی هستند مهندسا!!!!
پنجم اسفند ،روز مهندس، پیشاپیش مبارک!(V)
روزی یک مهندس در حال عبور از یک جاده بود که یک قورباغه او را صدا کرد و گفت :
اگر مرا ببوسی، من به پرنسس زیبایی تبدیل خواهم شد!
او خم شد، قورباغه را بلند کرد و در جیبش گذاشت.
قورباغه دوباره صدا کرد و گفت :
اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی،با تو ازدواج خواهم کرد
مهندس، قورباغه را از جیبش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در جیبش گذاشت.
سرانجام قورباغه پرسید :
موضوع چیست؟ من به تو گفتم من یک پرنسس زیبا هستم، که با تو ازدواج خواهم کرد.
چرا مرا نمی بوسی؟
مهندس گفت :
نگاه کن! من یک مهندسم! برای من یک دختر زیبا جالب نیست!
اما یک قورباغه سخنگو واقعاً برایم*جالبه*
یه هم چین آدمایی هستند مهندسا!!!!
پنجم اسفند ،روز مهندس، پیشاپیش مبارک!(V)
- ۲.۱k
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط