{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ديگر نمي‌شناسم تو را

ديگر نمي‌شناسم تو را
مرد كوچكي كه قرار بود
گاهي از من دور شوی
تا از جنگ بنويسم
و باز به من برگردي
تا خود را
همراه هر شعر تازه
از آغوشت بيرون بكشم!
دیدگاه ها (۳)

فڕین نه‌ وه‌رین بووم له‌ وڕینه‌ی نێوان دو نووستندا هه‌ناسه‌ی...

تۆیش وەک زەمان دەڕۆی فەریدوون ئەرشەدی بە جادەی لم دام ...

تا روزِ مرگ‌ فرش‌ بافت‌ و گُل‌ کاشت‌ اما هرگز نه‌ فرشی‌ زیرِ...

باران را به خانه دعوت کردم آمد ، ماند ،‌ و رفت شاخه گلی برای...

#دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیستتو مرا باز رساندی به یقینم ...

رهاییرهایی یعنی دیگر برای نگه‌داشتن چیزی که رفتنی است، خودت ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 28سه روز بعد...هشت نفر به مرز دو...

داشت می‌رفت خم شد و #بوسید#طفل خود را که گرم #بازی بودو کلاه...

LESSON

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 4فلیکس در را بست و نگاهش بین هان و رئیس جابه‌...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط