𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 4
فلیکس در را بست و نگاهش بین هان و رئیس جابهجا شد.
فلیکس: دستور دیگهای دارین؟
مرد ناشناس : فعلاً نه.
فلیکس سری تکان داد.
قبل از اینکه از اتاق خارج شود، یواشکی به هان لبخند زد.
هان هم خیلی نامحسوس لبخند کوتاهی زد.
اما همان لحظه...
مرد ناشناس : فلیکس.
فلیکس ایستاد.
مرد ناشناس : در رو از بیرون قفل کن.
لبخند از روی صورت هان محو شد.
هان: قفل؟ جدی؟
تق...
صدای قفل شدن در اتاق پیچید.
هان با عصبانیت برگشت سمت مرد.
هان: ببین، هر کی هستی، من نه دزدَم، نه قاتل. فقط بدشانسی آوردم که اونجا بودم.
مرد دستهایش را روی میز گذاشت.
مرد ناشناس : اسمت.
هان: اول اسم خودت.
چند ثانیه سکوت...
مرد بدون اینکه جواب بدهد، فقط نگاهش کرد.
هان با حرص نفسش را بیرون داد.
هان: هان جیسونگ.
برای اولین بار، مرد اسمش را آرام تکرار کرد.
مرد ناشناس : «...هان جیسونگ.»
هان نمیدانست چرا، اما شنیدن اسمش از زبان آن مرد حس عجیبی داشت.
مرد پوشهای را از روی میز برداشت.
داخلش چند عکس بود.
عکس محل کار هان...
عکس خانهاش...
حتی عکس کافهای که هر هفته با دوستش میرفت.
رنگ از صورت هان پرید.
هان: این... اینا چیه؟
مرد ناشناس : اطلاعات تو.
هان: از کی...؟
مرد ناشناس : از وقتی فهمیدم تو منو دیدی.
هان با ناباوری به عکسها خیره ماند.
هان: تو... منو تعقیب کردی؟
مرد هیچ جوابی نداد.
همین سکوت، جواب سؤالش بود.
هان با عصبانیت عکسها را روی میز انداخت.
هان: روانی...
برای اولین بار، یکی از گوشههای لب مرد خیلی کم بالا رفت.
مرد ناشناس : شاید باشم .
هان با عصبانیت از روی صندلی بلند شد.
هان: من اینجا نمیمونم.
چند قدم به سمت در رفت.
دستگیره را پایین کشید.
قفل بود.
با حرص مشتش را به در کوبید.
هان: در رو باز کنین!
هیچ جوابی نیامد.
پشت سرش صدای آرام مرد بلند شد.
مرد ناشناس : گفتم از این لحظه... زندگیت دیگه مثل قبل نیست.
هان برگشت.
این بار مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
هان: اشتباه میکنی.
مرد ناشناس: چرا؟
هان: چون من هیچوقت اجازه نمیدم یکی مثل تو، زندگیمو کنترل کنه.
چند ثانیه سکوت...
بعد مرد از جایش بلند شد.
آرام دور میز را دور زد...
و درست مقابل هان ایستاد.
آنقدر نزدیک که فقط چند سانتیمتر بینشان فاصله بود.
بدون اینکه لحنش عوض شود، گفت:
مرد ناشناس : پس ثابتش کن.
هان برای اولین بار حس کرد... این بازی، خیلی سختتر از چیزی است که فکر میکرد.
پایان پارت ۴
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 4
فلیکس در را بست و نگاهش بین هان و رئیس جابهجا شد.
فلیکس: دستور دیگهای دارین؟
مرد ناشناس : فعلاً نه.
فلیکس سری تکان داد.
قبل از اینکه از اتاق خارج شود، یواشکی به هان لبخند زد.
هان هم خیلی نامحسوس لبخند کوتاهی زد.
اما همان لحظه...
مرد ناشناس : فلیکس.
فلیکس ایستاد.
مرد ناشناس : در رو از بیرون قفل کن.
لبخند از روی صورت هان محو شد.
هان: قفل؟ جدی؟
تق...
صدای قفل شدن در اتاق پیچید.
هان با عصبانیت برگشت سمت مرد.
هان: ببین، هر کی هستی، من نه دزدَم، نه قاتل. فقط بدشانسی آوردم که اونجا بودم.
مرد دستهایش را روی میز گذاشت.
مرد ناشناس : اسمت.
هان: اول اسم خودت.
چند ثانیه سکوت...
مرد بدون اینکه جواب بدهد، فقط نگاهش کرد.
هان با حرص نفسش را بیرون داد.
هان: هان جیسونگ.
برای اولین بار، مرد اسمش را آرام تکرار کرد.
مرد ناشناس : «...هان جیسونگ.»
هان نمیدانست چرا، اما شنیدن اسمش از زبان آن مرد حس عجیبی داشت.
مرد پوشهای را از روی میز برداشت.
داخلش چند عکس بود.
عکس محل کار هان...
عکس خانهاش...
حتی عکس کافهای که هر هفته با دوستش میرفت.
رنگ از صورت هان پرید.
هان: این... اینا چیه؟
مرد ناشناس : اطلاعات تو.
هان: از کی...؟
مرد ناشناس : از وقتی فهمیدم تو منو دیدی.
هان با ناباوری به عکسها خیره ماند.
هان: تو... منو تعقیب کردی؟
مرد هیچ جوابی نداد.
همین سکوت، جواب سؤالش بود.
هان با عصبانیت عکسها را روی میز انداخت.
هان: روانی...
برای اولین بار، یکی از گوشههای لب مرد خیلی کم بالا رفت.
مرد ناشناس : شاید باشم .
هان با عصبانیت از روی صندلی بلند شد.
هان: من اینجا نمیمونم.
چند قدم به سمت در رفت.
دستگیره را پایین کشید.
قفل بود.
با حرص مشتش را به در کوبید.
هان: در رو باز کنین!
هیچ جوابی نیامد.
پشت سرش صدای آرام مرد بلند شد.
مرد ناشناس : گفتم از این لحظه... زندگیت دیگه مثل قبل نیست.
هان برگشت.
این بار مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
هان: اشتباه میکنی.
مرد ناشناس: چرا؟
هان: چون من هیچوقت اجازه نمیدم یکی مثل تو، زندگیمو کنترل کنه.
چند ثانیه سکوت...
بعد مرد از جایش بلند شد.
آرام دور میز را دور زد...
و درست مقابل هان ایستاد.
آنقدر نزدیک که فقط چند سانتیمتر بینشان فاصله بود.
بدون اینکه لحنش عوض شود، گفت:
مرد ناشناس : پس ثابتش کن.
هان برای اولین بار حس کرد... این بازی، خیلی سختتر از چیزی است که فکر میکرد.
پایان پارت ۴
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۸۰
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط