{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت هفتم

**(صحنه: درونِ غارِ گرگینه‌ها، درست لحظاتی پس از ورودِ ساسوکه)**

صدایِ نفس‌هایِ ضعیفِ ناروتو، مثلِ ضربانِ قلبی در حالِ مرگ، در میانِ غرش‌هایِ گرگینه‌ها و صدایِ برخوردِ فلزات، شنیده می‌شد. ساسوکه، ناروتویِ بی‌حال را در آغوش گرفته بود. با دیدنِ رنگِ پریده و لب‌هایِ کبودِ او، قلبش فرو ریخت. 💔

«ناروتو...» زمزمه کرد، صدایش پر از بغض. «بیداری؟...»

ناروتو، با شنیدنِ صدایِ آشنایِ ساسوکه، آخرین ذره‌هایِ هوشیاری‌اش را جمع کرد. انگار که سمی قوی، داشت آخرین امیدش را نیز خاموش می‌کرد. اما دیدنِ چهره‌یِ ساسوکه، حتی در آن وضعیتِ وخیم، آرامشی عمیق به او بخشید. لبخندی کمرنگ بر لبانش نشست. «ساس... که...» و سپس، چشمانش برایِ همیشه در آن لحظه بسته شد. 😴⚫️

ساسوکه، با حسِ بی‌حرکت شدنِ بدنِ ناروتو، فریادی از سرِ خشم و ناامیدی کشید. «نــــــــــاروتووووو!» 😭🔥

همان لحظه، ایتاچی نیز از شکافِ ایجاد شده واردِ غار شد. با دیدنِ صحنه، ابروانش در هم گره خورد. «ساسوکه! وضعیت چطوره؟»

«دیره، ایتاچی... خیلی دیره!» ساسوکه با چشمانی که از اشک و خشم برق می‌زد، گفت. «این گرگینه‌ها... نفرینشون کار خودشو کرد!» 🐺🩸

رهبرِ گرگینه‌ها، با دیدنِ ضعفِ ناروتو و خشمِ ساسوکه، قهقهه‌یِ شیطانی سر داد. «هه هه هه... قربانیِ ما کامل شد! حالا قدرتِ او مالِ ماست!» 😈

ساسوکه، با قابیلیّتِ «سوسانو» 🌌 که به تدریج دورش را فرا می‌گرفت، شمشیرِ «کوساناگی» را بالا برد. «تا وقتی من نفس می‌کشم... هیچ‌کس نمی‌تونه به خورشیدِ من دست درازی کنه!» ☀️⚔️

ایتاچی نیز «شُورایِکِن» (مشتِ گردباد) 🌀 خود را آماده کرد. «من هم از پشتِ سر، از تو و ناروتو محافظت می‌کنم.»

نبرد آغاز شد! 💥

ساسوکه، با سرعتِ باورنکردنی، به قلبِ گرگینه‌ها زد. شمشیرش، در میانِ انبوهِ دشمنان، برق می‌زد و هر ضربه‌اش، مرگِ یکی از آن‌ها را رقم می‌زد. ایتاچی نیز از پشت، با حملاتِ دقیق و ویرانگرش، از ساسوکه و ناروتویِ بی‌حال حمایت می‌کرد. 💨⚡️

اما تعدادِ گرگینه‌ها بسیار زیاد بود. آن‌ها در تاریکیِ غار، مانندِ سایه‌هایِ مرگبار حرکت می‌کردند و لحظه‌ای غافل شدن، می‌توانست فاجعه‌بار باشد. 🌑

در میانِ نبرد، ساسوکه متوجه شد که همزمان هم باید بجنگد و هم از ناروتویی که در آغوشش بود محافظت کند، چقدر دشوار است. سنگینیِ بدنِ ناروتو، سرعتش را کم کرده بود و برخی از گرگینه‌ها، از شکافِ ایجاد شده توسطِ ایتاچی، در حالِ تلاش برایِ ورود بودند. 😨

او نگاهی سریع به ایتاچی انداخت. «ایتاچی!» فریاد زد. «ناروتو رو ببر! همین الان! به یه جایِ امن!» 🗣️

ایتاچی، با تردید نگاهش کرد. «ولی ساسوکه... تنها؟»

«نگرانِ من نباش!» ساسوکه با قاطعیت گفت، در حالی که با «آمه‌تِراسو» (خورشیدِ سیاه) 🔥🔥، گروهی از گرگینه‌ها را خاکستر می‌کرد. «من این جهنم رو کنترل می‌کنم! برو!»

ایتاچی، با قبولِ دستور، به آرامی ناروتویِ بی‌حال را از آغوشِ ساسوکه گرفت. او را محکم به سینه فشرد و با تمامِ سرعت، به سمتِ خروجیِ غار دوید. 🏃‍♂️💨

درست زمانی که ایتاچی به دهانه‌یِ غار رسید، گروهی از گرگینه‌ها که از بیرون منتظر بودند، شروع به حرکت به سمتِ او کردند. 🐺🐺

اما درست در همان لحظه، ساسوکه، مانندِ یک کوه، جلویِ آن‌ها ایستاد. «هیچ‌کس... حق نداره از اینجا رد بشه!» 😠

با چشمانی که گویی تمامِ آتشِ جهنم را در خود داشت، به گرگینه‌ها خیره شد. «من... این بازی رو... تا آخرش ادامه می‌دم!» 💯

خورشیدِ نیمه‌جانِ «دره‌یِ سایه‌ها»، آخرین نورش را بر چهره‌یِ مصممِ ساسوکه می‌تاباند. او تنها ایستاده بود، در برابرِ تمامِ تاریکیِ غار. اما در دلش، شعله‌یِ عشق به ناروتو، او را تسلی می‌داد. 🔥🧡💙
دیدگاه ها (۱۱)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️<فصل...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط