{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت پنجم

در همین حین، در جنگلی به نزدیکی دره ی سایه ها، ایتاچی و ساسوکه، با تمامِ توان در حالِ جستجو بودند. ایتاچی، با استفاده از دانشِ باستانیِ خاندانش، سعی در ردیابیِ انرژیِ خورشید داشت، در حالی که ساسوکه، با حسِ ششمِ قویِ خون‌آشامی‌اش، به دنبالِ ردِ بویِ خونِ ناروتو می‌گشت. 🐺🧡💙

«ایتاچی، مطمئنی که سمتِ دره‌یِ سایه‌ها داریم می‌ریم؟» ساسوکه با عجله پرسید، نفس‌نفس می‌زد. «اینجا پر از انرژیِ تاریک و وحشیه... انگار که جایِ خیلی خطرناکی باشه.»

ایتاچی، با چشمانی که به دقت به ستاره‌ها و جهتِ باد خیره شده بود، پاسخ داد: «آره ساسوکه. آخرین ردِ انرژیِ خورشید، از این طرف میاد. این دره، محلِ خوبی برایِ برگزاریِ آیین‌هایِ تاریکِ گرگینه‌هاست.» 🌑

ناگهان، ایتاچی ایستاد. «وایسا! یه چیزی حس می‌کنم... یه انرژیِ آشنا... یه انرژیِ خیلی قوی...» ⚡️

همزمان، ساسوکه نیز متوقف شد. «منم حسش می‌کنم! ولی... این قدرت... اینقدر وحشی و غیرقابلِ کنترله... انگار که... انگار که دارن از یه منبعِ قدرتمند، انرژی می‌گیرن! یه انرژیِ خیلی... خیلی زیاد!» 😨

هر دو به هم نگاه کردند. فهمیدند که ناروتو در خطرِ جدی است و گرگینه‌ها در حالِ انجامِ کاری خطرناک با او هستند.

«باید سریع‌تر بریم!» ساسوکه با خشم گفت و دوباره شروع به دویدن کرد. «نمی‌ذارم دستشون به خورشیدم برسه!» 😠🔥

در غارِ گرگینه‌ها، رهبرِ گرگینه‌ها، با لبخندی شیطانی، شروع به اجرایِ مراسم کرد. مشعل‌ها را در اطرافِ ناروتو چیدند و شروع به خواندنِ اورادِ باستانی کردند. 🐺🔥🩸

ناروتو، در حالی که اشک می‌ریخت، با تمامِ وجودش تلاش می‌کرد تا با قدرتِ درونی‌اش مقاومت کند. او نمی‌خواست که این انرژیِ پاک، آلوده شود. اما هر چه بیشتر مقاومت می‌کرد، بیشتر احساس می‌کرد که قدرتِ زندگی‌اش، از او گرفته می‌شود. 😥💔

«این دیگه چیه...؟» زیرِ لب زمزمه کرد. «حس می‌کنم... دارم‌...........میمیرم!» 😳

او داشت قدرتِ گرگینه‌ها را جذب می‌کرد، اما این قدرت، او را به سمتِ تاریکی می‌کشاند. و در همان لحظه، صدایِ آشنایی از بیرونِ غار به گوش رسید:

«ناروتو!» 🗣️

ناروتو، با شنیدنِ صدایِ ساسوکه، تمامِ وجودش از امید لبریز شد. «ساسوکه!» با تمامِ توان فریاد زد. «اینجاااام!» 😭❤️‍🩹

ایتاچی و ساسوکه، با دیدنِ درِ ورودیِ غار، با شتاب به سمتش هجوم بردند. اما قبل از اینکه وارد شوند، درِ غار با نیرویِ عظیمی بسته شد و ساسوکه و ایتاچی، با مشت‌هایِ گره کرده، به آن کوبیدند. 💥

«لعنتی!» ساسوکه با خشم فریاد زد. «باز کن!» 😠

اما گرگینه‌ها، در حالِ آماده‌سازیِ آخرین مرحله از آیین بودند. رهبرِ گرگینه‌ها، با خنده‌ای پیروزمندانه، رو به ناروتو کرد و گفت: «خورشیدِ کوچک... وقتِ آن رسیده که قدرتِ واقعی‌ات را به ما بدهی... و تبدیل به گرگینه‌یِ تاریکی شوی!» 🐺🌑

ناروتو، در حالی که احساس می‌کرد تمامِ وجودش در حالِ تغییر است، به دستاش که زنجیر های بهش وصل شده بود نگاه کرد که داشتن یخ می‌زد و میلرزیدن... فقط دستانش اینجور نبود تمام وجودش پر از سرمایی سوزان و کشنده شده بود و می‌لرزید چشماش خمار و نیمه باز‌ تار میرفتن... اما هیچ کدوم از اینا براش ذره ای مهم نبودن الان تنها چیزی که داشت بهش‌ فکر میکرد ساسوکه بود...💔
دیدگاه ها (۸)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️<فصل...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫همین‌طور که حرف...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط