{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت هشتم


**هــــوا سرد بود.**
از آن سردی‌هایی که از استخوان رد می‌شود و می‌افتد در عمقِ قلب.
باد مثل یک روح سرگردان میان دره‌ها زوزه می‌کشید، اما ایتاچی فقط به قدم‌های خودش گوش می‌داد… سنگین… یک‌دنده… مصمم.

در آغوشش
بدنی افتاده بود
بی‌جان
اما نه مرده —
ناروتو. 🟡

موهای طلایی‌اش، که همیشه مثل نور خورشید می‌درخشید
حالا چسبیده به پوست پیشانی و گونه‌اش
و از بس خون رویش ریخته بود
مثل **خورشیدِ غرق در غروب** دیده می‌شد…
طلایی — اما آغشته به لاله‌گونِ مرگ. 🩸✨

ایتـاچی لحظه‌ای به آن موها نگاه کرد…
پچ‌پچ کرد:
«زنده بمون، پسر خورشید… ساسکه در غیر این صورت… می‌شکنه.»

قدمی دیگر.
باد پارچه‌ی شنلش را تکان داد.
شعله‌های مشعل‌های قصر از دور پیدا شدند —
سوزان، نارنجی، لرزان.

درهای عظیم قصر که از سنگ سیاه تراشیده شده بودند
با **صدایی ناله‌کننده، عمیق، و پیر**
آهسته باز شدند…
گویی خود قصر هم از دیدن پسرِ خورشیدی زخمی شده، به سوگواری نشسته.
آه——نگ.

دو نگهبان، با زره‌های نقره‌ای و چشمان خون‌آشامی، جلو پریدند.
اولی با دهانی نیمه‌باز گفت:
«ایــن… این همونه‌ست؟! خورشید؟! چی به سرش اومده؟!»

دومی روی پاشنه عقب رفت. «به نظر میاد مرده—»

ایتــــاچی با صدای سرد اما لرزان از خشم گفت:
«برید کنار. همین. الآن.»

نگهبان‌ها حتی جرئت نکردند به صورتش نگاه کنند.
راه را باز کردند و ایتاچی از میانشان مانند سایه گذشت.

---

## ✦✦ سالن شرقی – کتابخانه‌ی پزشکی ✦✦

فضا بوی گیاهان خشک، کتاب‌های کهنه و جادو می‌داد.
قفسه‌ها تا سقف می‌رفتند.
شمع‌های آبی‌رنگ در جا شمعی‌های استخوانی می‌سوختند.
در میان این فضای سنگین، روی تخت سنگی وسط اتاق—

**سونــــاده**
نشسته بود.

موهای طلایی‌اش با رشته‌های طلسم بسته شده بود، ردایی سبزِ زمردی روی شانه‌هایش بود، و گردنبندی از **دندان اژدهای سفید** روی سینه‌اش آویزان بود.
چشمانش از کاغذی قدیمی بلند شد و وقتی ناروتو را دید—

«اوه خدای جادوی باستان… زود بیارش اینجا!»

ایتاچی ناروتو را روی تخت گذاشت.
سوناده کف دستش را روی پیشانی ناروتو قرار داد…
نور سبز رنگی مثل مه شروع کرد به چرخیدن.

«یعنی درست می‌دیدم… نفرین گرگینه فعال شده… قلبش خیلی سریع می‌زنه… بدنش داره می‌سوزه از داخل…»

ایتاچی دندان روی هم فشرد. «می‌تونی درستش کنی؟»

سوناده بی‌درنگ:
«اگه نمی‌تونستم، اینجا نمی‌نشستم.»
دست‌هایش را بالا آورد، طلسم‌ها پیچیدند:
**«خونِ ماه را از او بگیر… نور خورشید را بازگردان…»**

ناروتو با ناله‌ای کوتاه نفس کشید.
رنگش برگشت.
بدنش آرام شد.
پلک‌هایش سنگین شد و در خواب فرو رفت.

سوناده نفسش را بیرون داد.
«زنده می‌مونه. فقط باید استراحت کنه… زیاد هم.»

ایتـاچی نشست و آرام گفت:
«ممنون… قلمروِ خورشید یه بار دیگه مدیون جادوت شد.»

سوناده لبخند زد.
«ما و شما هزار ساله دشمن بودیم… اما این پسر، دل مرزها رو شکسته.»

ناروتو زمزمه‌ای کرد:
«سا… سـسـوکه…؟»
و دوباره خواب رفت.

قصر در سکوت فرو رفت.

---

## ✦✦ چند ساعت بعد – در اصلی قصر ✦✦

صدای کشیده‌شدن چیزی روی زمین.
زوزه‌ی باد.
بوی خون.
و —

**ســــــــــــاسوکه.**

تنش خمیده، لباسش پاره، بازویش خون‌آلود…
اما نگاهش؟
هنوز مثل شعله‌ای سیاه در تاریکی می‌سوخت. 🔥

نگهبان‌ها تا او را دیدند، هاج‌وواج شدند.
«اووووف… شاهزاده— حالت خوبه؟!»

ساسوکه رد شد.
بدون کلمه.
بدون مکث.
فقط نفس‌نفس می‌زد.

به اولین کسی که رسید، گفت:
«ایـــتاچی… ناروتو… کجاست؟»

ایتــــاچی ظاهر شد.
«برادر— حالا وقت این—»

«جواب بده.»
صدایش لرزید.
نه از خشم؛
از ترس.

ایتـاچی آرام گفت:
«حالِ ناروتو خوبه. زنده‌ست.»

و درست در همان لحظه—
تنِ ساسوکه مثل درختی که ریشه‌اش بریده باشند
سقوط کرد.
بیهوش.
سنگین.
یک «تق» بلند خورد.

ایتـــــاچی فریاد زد:
«بانو سوناده!!»-
دیدگاه ها (۱۱)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️<فصل...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳: تمیزی م...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۴: صبحی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط