عشق
❤ ❤ ❤ ❤
عشق....
پارت۱۸
نیلوفر :
رفتیم پیش محسن ولیلی ومحیا که داشتن تو یه پاساژ لباس انتخواب می کردن محیا کلی لباس عوض کرده بود ویه نقصم روشون می زاشت محسن ولیلی یهو ناپدید شدن مهرداد بی حوصله گفت : چی شد اخرش محیا یک ساعته سرپا وایسادیم بخاطر تو
محیا : من لباس سبز می خوام که هیچ کدوم اندازه ای من نیست
مهرداد : حتما باید اینجا بگیری
محیا : اینجا مارک هستن
مهرداد : نظر منو می خوای زرشکی بپوش بیشتر بهت میاد چیه رنگ سبزشبیه خیار میشی
محیا باحرص نگاش کرد خندیدم
محیا : بیا دو روزه نیلوفرم مثله خودتون کردید
مهرداد : من بیرونم بیاید می ریم یه جای دیگه
مهرداد رفت بیرون محیا هم خسته لباس پوشید ورفتیم بیرون که مهردادوایساده بود باهاش هم قدم شدیم محیا داشت غیبت لیلی رو می کرد ومهرداد بی توجه داشت مغازه ها وپاساژ ها رو نگاه می کرد
محیا : مهرداد من دارم واسه تو حرف می زنم هان
مهرداد : حرفات تکراریه وروجک
محیا : خوشبحالت نیلوفر داداش نداری حرصت بده
- کاش داشتم حالا هر کاری می کرد مهم نبود
مهرداد برگشت نگاهم کرد وگفت : اگه دوست داری بهم بگو داداش
محیا با خنده گفت : اتفاقا خیلی شبیه هم هستید هان
مهرداد : اینو ببین محیا
پشت ویترین یه لباس زرشکی خیلی خوشگل بود که محیا واسه خنده دهنشو باز گذاشته بود
مهرداد : ببند دهنتو دختر زشته جلو مردم
محیا : وای من مردم واسه این لباس فدای تو بشم داداشی یکی یه دونه ام
محیا بدورفت تو بوتیک که لباس رو بپوشه منم داشتم لباس های دیگه رو نگاه می کردم
مهرداد : لباس کوتاه می پوشید؟
- نه بلند
مهرداد : این چطوره
- نه این خیلی تو دیده
مهرداد : اصلا اینجوری نیست هم ساده است هم قشنگه
- ولی ...یه جوریه
مهرداد دیگه چیزی نگفت محیا صدام زد لباس رو پوشیده بود خیلی قشنگ بود تو تنش همونو خرید وچون اون لباسی که مهرداد می گفت نظر خودمم جلب کرده بود رو پوشیدم خیلی شیک و قشنگ بود ولی خیلی باز بود پشت کمرش کاملا باز بود وپشت لباس یه پاپیون می خورد ولی لباس از جلو خیلی قشنگتر بود محیا که کلی ذوق کرد وگفت واسه باز بودنشم یه کاری می کنیم ومنو دو دل کرد تا لباس رو برداشتم ومهرداد واسه امون حساب کرد بعدم کیف وکفش گرفتیم که زیاد طول نکشید بعدم نوبت مهرداد شد که یه دست کت شلوار سرمه ای خط دار گرفت وبرگشتیم خونه محیا کلی سوال می کرد چرا محسن ولیلی نیومدن مهردادگفت خریدشون طول کشیده وقتی برگشتیم خونه خسته وکوفته رفتیم اتاق هامون ولی فکر حرفای مهرداد رهام نمی کرد حرفاش وتُن صداش خیلی روم تاثیر گذاشته بود
عشق....
پارت۱۸
نیلوفر :
رفتیم پیش محسن ولیلی ومحیا که داشتن تو یه پاساژ لباس انتخواب می کردن محیا کلی لباس عوض کرده بود ویه نقصم روشون می زاشت محسن ولیلی یهو ناپدید شدن مهرداد بی حوصله گفت : چی شد اخرش محیا یک ساعته سرپا وایسادیم بخاطر تو
محیا : من لباس سبز می خوام که هیچ کدوم اندازه ای من نیست
مهرداد : حتما باید اینجا بگیری
محیا : اینجا مارک هستن
مهرداد : نظر منو می خوای زرشکی بپوش بیشتر بهت میاد چیه رنگ سبزشبیه خیار میشی
محیا باحرص نگاش کرد خندیدم
محیا : بیا دو روزه نیلوفرم مثله خودتون کردید
مهرداد : من بیرونم بیاید می ریم یه جای دیگه
مهرداد رفت بیرون محیا هم خسته لباس پوشید ورفتیم بیرون که مهردادوایساده بود باهاش هم قدم شدیم محیا داشت غیبت لیلی رو می کرد ومهرداد بی توجه داشت مغازه ها وپاساژ ها رو نگاه می کرد
محیا : مهرداد من دارم واسه تو حرف می زنم هان
مهرداد : حرفات تکراریه وروجک
محیا : خوشبحالت نیلوفر داداش نداری حرصت بده
- کاش داشتم حالا هر کاری می کرد مهم نبود
مهرداد برگشت نگاهم کرد وگفت : اگه دوست داری بهم بگو داداش
محیا با خنده گفت : اتفاقا خیلی شبیه هم هستید هان
مهرداد : اینو ببین محیا
پشت ویترین یه لباس زرشکی خیلی خوشگل بود که محیا واسه خنده دهنشو باز گذاشته بود
مهرداد : ببند دهنتو دختر زشته جلو مردم
محیا : وای من مردم واسه این لباس فدای تو بشم داداشی یکی یه دونه ام
محیا بدورفت تو بوتیک که لباس رو بپوشه منم داشتم لباس های دیگه رو نگاه می کردم
مهرداد : لباس کوتاه می پوشید؟
- نه بلند
مهرداد : این چطوره
- نه این خیلی تو دیده
مهرداد : اصلا اینجوری نیست هم ساده است هم قشنگه
- ولی ...یه جوریه
مهرداد دیگه چیزی نگفت محیا صدام زد لباس رو پوشیده بود خیلی قشنگ بود تو تنش همونو خرید وچون اون لباسی که مهرداد می گفت نظر خودمم جلب کرده بود رو پوشیدم خیلی شیک و قشنگ بود ولی خیلی باز بود پشت کمرش کاملا باز بود وپشت لباس یه پاپیون می خورد ولی لباس از جلو خیلی قشنگتر بود محیا که کلی ذوق کرد وگفت واسه باز بودنشم یه کاری می کنیم ومنو دو دل کرد تا لباس رو برداشتم ومهرداد واسه امون حساب کرد بعدم کیف وکفش گرفتیم که زیاد طول نکشید بعدم نوبت مهرداد شد که یه دست کت شلوار سرمه ای خط دار گرفت وبرگشتیم خونه محیا کلی سوال می کرد چرا محسن ولیلی نیومدن مهردادگفت خریدشون طول کشیده وقتی برگشتیم خونه خسته وکوفته رفتیم اتاق هامون ولی فکر حرفای مهرداد رهام نمی کرد حرفاش وتُن صداش خیلی روم تاثیر گذاشته بود
- ۱۴۱.۲k
- ۱۹ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط