« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 28
ویوی لیانا:
صدای ترمز چندین ماشین بیرون انبار پیچید.
همه بیاختیار به سمت در ورودی نگاه کردیم.
دوشیک زیر لب ناسزایی گفت.
رنگش کاملاً پریده بود.
این اولین بار بود که او را اینقدر ترسیده میدیدم.
جونگکوک سریع اسلحهاش را بیرون کشید.
جونگکوک: چند تا راه خروج داریم؟
دوشیک با عجله به سمت پنجرههای پشت انبار اشاره کرد.
دوشیک: یه راه از پشت هست.
اما قبل از اینکه کسی حرکتی کند...
صدای باز شدن در بزرگ انبار بلند شد.
همه منجمد شدیم.
در آرام آرام کنار رفت.
چند مرد مسلح وارد شدند.
و پشت سر آنها...
مردی با کت مشکی قدم به داخل گذاشت.
قد بلند.
موهای جوگندمی.
و نگاهی که حتی از فاصله دور هم سرد بود.
چوی مینهیوک.
سکوت سنگینی برقرار شد.
مینهیوک لبخند کوتاهی زد.
مینهیوک: بعد از این همه سال...
بالاخره دوباره همدیگه رو دیدیم.
نگاهش روی دوشیک ثابت ماند.
دوشیک مشتهایش را گره کرد.
دوشیک: باید همون موقع میکشتمت.
مینهیوک خندید.
مینهیوک: و باید همون موقع تو رو میکشتم.
جونگکوک یک قدم جلو آمد و جلوی من ایستاد.
اما مرد حتی به او نگاه هم نکرد.
انگار تنها کسی که برایش اهمیت داشت، دوشیک بود.
و بعد...
نگاهش روی من ثابت شد.
برای چند ثانیه فقط خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
مینهیوک: دخترش...
کاملاً شبیه مادرشه.
قلبم فشرده شد.
لیانا: اسم مادرم رو به زبون نیار.
لبخندش محو شد.
مینهیوک: هنوز هم مثل اون سرسخته.
دوشیک ناگهان فریاد زد:
دوشیک: خفه شو!
فضا متشنجتر شد.
مردهای مسلح اسلحههایشان را بالا آوردند.
جونگکوک هم آماده شلیک شد.
فقط یک جرقه کافی بود تا همه چیز منفجر شود.
اما ناگهان...
مینهیوک دستش را بالا آورد.
همه متوقف شدند.
بعد به من نگاه کرد.
مینهیوک: میخوای بدونی مادرت چرا مرد؟
نفسم سنگین شد.
لیانا: آره.
مینهیوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برخلاف انتظارم گفت:
مینهیوک: چون حاضر نشد معامله کنه.
اخم کردم.
لیانا: چه معاملهای؟
مینهیوک پوزخند زد.
مینهیوک: بهش پیشنهاد دادم از اون پرونده فاصله بگیره.
ساکت بمونه.
زندگیش رو بکنه.
اما قبول نکرد.
دوشیک با خشم گفت:
دوشیک: دروغ نگو!
مینهیوک حتی نگاهش هم نکرد.
مینهیوک: مادرت زن شجاعی بود.
اما شجاعت همیشه آدمها رو نجات نمیده.
تمام بدنم از خشم میلرزید.
جونگکوک دستش را روی بازویم گذاشت تا جلو نروم.
اما دیگر نمیتوانستم آرام بمانم.
لیانا: تو کشتیش؟
سکوت...
مینهیوک مستقیم در چشمهایم خیره شد.
و جواب داد:
مینهیوک: نه.
همه شوکه شدیم.
حتی دوشیک.
مینهیوک ادامه داد:
مینهیوک: من دستور ترسوندنش رو دادم.
نه کشتنش رو.
انگار زمان متوقف شد.
لیانا: چی؟
دوشیک ناگهان رنگش پرید.
پدرم هم خشک شد.
و همان لحظه فهمیدم...
آنها چیزی را میدانند.
چیزی که من نمیدانم.
نگاهم بینشان چرخید.
لیانا: حرف بزنین!
اما هیچکس جواب نداد.
تا اینکه مینهیوک آرام خندید.
مینهیوک: جالبه...
بعد از بیست سال هنوز حقیقت رو بهش نگفتین؟
دوشیک با صدایی خشمگین فریاد زد:
دوشیک: ساکت شو!
اما دیر شده بود.
مینهیوک نگاهش را به من دوخت.
و جملهای گفت که همه چیز را زیر و رو کرد.
مینهیوک: کسی که اون شب کنار مادرت بود...
نه من بودم.
نه دوشیک.
نه هیچکدوم از آدمهای من.
نفس در سینهام حبس شد.
مینهیوک ادامه داد:
اون شب...
پدرت آخرین کسی بود که مادرت رو زنده دید.
سکوت مرگباری انبار را فرا گرفت.
احساس کردم زمین زیر پایم خالی شده.
به آرامی برگشتم.
به سمت پدرم.
او هیچ چیزی نگفت.
هیچ انکاری نکرد.
و همین...
از هر جوابی ترسناکتر بود.
( پارت هدیه )
Part 28
ویوی لیانا:
صدای ترمز چندین ماشین بیرون انبار پیچید.
همه بیاختیار به سمت در ورودی نگاه کردیم.
دوشیک زیر لب ناسزایی گفت.
رنگش کاملاً پریده بود.
این اولین بار بود که او را اینقدر ترسیده میدیدم.
جونگکوک سریع اسلحهاش را بیرون کشید.
جونگکوک: چند تا راه خروج داریم؟
دوشیک با عجله به سمت پنجرههای پشت انبار اشاره کرد.
دوشیک: یه راه از پشت هست.
اما قبل از اینکه کسی حرکتی کند...
صدای باز شدن در بزرگ انبار بلند شد.
همه منجمد شدیم.
در آرام آرام کنار رفت.
چند مرد مسلح وارد شدند.
و پشت سر آنها...
مردی با کت مشکی قدم به داخل گذاشت.
قد بلند.
موهای جوگندمی.
و نگاهی که حتی از فاصله دور هم سرد بود.
چوی مینهیوک.
سکوت سنگینی برقرار شد.
مینهیوک لبخند کوتاهی زد.
مینهیوک: بعد از این همه سال...
بالاخره دوباره همدیگه رو دیدیم.
نگاهش روی دوشیک ثابت ماند.
دوشیک مشتهایش را گره کرد.
دوشیک: باید همون موقع میکشتمت.
مینهیوک خندید.
مینهیوک: و باید همون موقع تو رو میکشتم.
جونگکوک یک قدم جلو آمد و جلوی من ایستاد.
اما مرد حتی به او نگاه هم نکرد.
انگار تنها کسی که برایش اهمیت داشت، دوشیک بود.
و بعد...
نگاهش روی من ثابت شد.
برای چند ثانیه فقط خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
مینهیوک: دخترش...
کاملاً شبیه مادرشه.
قلبم فشرده شد.
لیانا: اسم مادرم رو به زبون نیار.
لبخندش محو شد.
مینهیوک: هنوز هم مثل اون سرسخته.
دوشیک ناگهان فریاد زد:
دوشیک: خفه شو!
فضا متشنجتر شد.
مردهای مسلح اسلحههایشان را بالا آوردند.
جونگکوک هم آماده شلیک شد.
فقط یک جرقه کافی بود تا همه چیز منفجر شود.
اما ناگهان...
مینهیوک دستش را بالا آورد.
همه متوقف شدند.
بعد به من نگاه کرد.
مینهیوک: میخوای بدونی مادرت چرا مرد؟
نفسم سنگین شد.
لیانا: آره.
مینهیوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برخلاف انتظارم گفت:
مینهیوک: چون حاضر نشد معامله کنه.
اخم کردم.
لیانا: چه معاملهای؟
مینهیوک پوزخند زد.
مینهیوک: بهش پیشنهاد دادم از اون پرونده فاصله بگیره.
ساکت بمونه.
زندگیش رو بکنه.
اما قبول نکرد.
دوشیک با خشم گفت:
دوشیک: دروغ نگو!
مینهیوک حتی نگاهش هم نکرد.
مینهیوک: مادرت زن شجاعی بود.
اما شجاعت همیشه آدمها رو نجات نمیده.
تمام بدنم از خشم میلرزید.
جونگکوک دستش را روی بازویم گذاشت تا جلو نروم.
اما دیگر نمیتوانستم آرام بمانم.
لیانا: تو کشتیش؟
سکوت...
مینهیوک مستقیم در چشمهایم خیره شد.
و جواب داد:
مینهیوک: نه.
همه شوکه شدیم.
حتی دوشیک.
مینهیوک ادامه داد:
مینهیوک: من دستور ترسوندنش رو دادم.
نه کشتنش رو.
انگار زمان متوقف شد.
لیانا: چی؟
دوشیک ناگهان رنگش پرید.
پدرم هم خشک شد.
و همان لحظه فهمیدم...
آنها چیزی را میدانند.
چیزی که من نمیدانم.
نگاهم بینشان چرخید.
لیانا: حرف بزنین!
اما هیچکس جواب نداد.
تا اینکه مینهیوک آرام خندید.
مینهیوک: جالبه...
بعد از بیست سال هنوز حقیقت رو بهش نگفتین؟
دوشیک با صدایی خشمگین فریاد زد:
دوشیک: ساکت شو!
اما دیر شده بود.
مینهیوک نگاهش را به من دوخت.
و جملهای گفت که همه چیز را زیر و رو کرد.
مینهیوک: کسی که اون شب کنار مادرت بود...
نه من بودم.
نه دوشیک.
نه هیچکدوم از آدمهای من.
نفس در سینهام حبس شد.
مینهیوک ادامه داد:
اون شب...
پدرت آخرین کسی بود که مادرت رو زنده دید.
سکوت مرگباری انبار را فرا گرفت.
احساس کردم زمین زیر پایم خالی شده.
به آرامی برگشتم.
به سمت پدرم.
او هیچ چیزی نگفت.
هیچ انکاری نکرد.
و همین...
از هر جوابی ترسناکتر بود.
( پارت هدیه )
- ۹۵۰
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط