« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 27
ویوی لیانا:
قلبم آنقدر محکم میکوبید که صدایش را میشنیدم.
نگاهم بین پدرم و دوشیک جابهجا میشد.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
اما سکوتشان از هر فریادی سنگینتر بود.
دوشیک یک قدم دیگر عقب رفت.
دستهایش میلرزید.
پدرم آرام جلو آمد.
پدر: دیگه تموم شده.
دوشیک خندید.
خندهای تلخ و خسته.
دوشیک: تموم شده؟
سرش را تکان داد.
دوشیک: برای من شاید.
اما برای تو نه.
اخم کردم.
لیانا: یکی به من بگه اینجا چه خبره!
صدایم در انبار پیچید.
هر دو به طرفم نگاه کردند.
برای اولین بار دوشیک مستقیم در چشمهایم خیره شد.
دوشیک: میخوای حقیقت رو بدونی؟
لیانا: آره.
دوشیک: پس اول باید بدونی که من قاتل مادرت نیستم.
پدرم چشمهایش را بست.
انگار از شنیدن این جمله خسته شده باشد.
دوشیک ادامه داد:
دوشیک: اما من هم بیگناه نیستم.
بیست سال پیش باید جلوی همه چیز رو میگرفتم.
و نگرفتم.
نفسم سنگین شد.
لیانا: اون شب چی شد؟
دوشیک برای چند لحظه به نقطهای نامعلوم خیره ماند.
انگار دوباره به گذشته برگشته باشد.
دوشیک: مادرت یه دفتر پیدا کرده بود.
دفتر...؟
پدرم ناگهان فکش را منقبض کرد.
دوشیک این را دید.
و لبخند تلخی زد.
دوشیک: میبینی؟ هنوزم از شنیدن اسمش ناراحت میشه.
لیانا: چه دفتری؟
دوشیک: دفتر حسابها.
دفتر تمام معاملهها.
تمام خیانتها.
تمام پولهایی که نباید جابهجا میشدن.
اخم کردم.
لیانا: منظورت چیه؟
دوشیک نفس عمیقی کشید.
دوشیک: مادرت فهمیده بود یه گروه از آدمهای قدرتمند سالها از شرکتها و خانوادههای بزرگ سوءاستفاده میکنن.
وقتی حقیقت رو پیدا کرد...
تصمیم گرفت سکوت نکنه.
قلبم فشرده شد.
این دقیقاً شبیه مادرم بود.
حتی اگر تصویر روشنی از او نداشتم.
پدرم ناگهان گفت:
پدر: کافیه.
دوشیک با خشم نگاهش کرد.
دوشیک: نه. بیست ساله که کافیه.
بیست ساله که همه ساکت موندیم.
منجمد شدم.
چیزی در صدای دوشیک بود.
چیزی شبیه عذاب وجدان.
لیانا: اون دفتر الان کجاست؟
دوشیک ساکت شد.
بعد نگاهش را به من دوخت.
دوشیک: هنوز وجود داره.
نفسم بند آمد.
جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، جلو آمد.
جونگکوک: یعنی مدرک همه چیز هنوز هست؟
دوشیک سرش را تکان داد.
دوشیک: آره.
لیانا: پس چرا به پلیس ندادی؟
دوشیک خندید.
خندهای که بیشتر شبیه درد بود.
دوشیک: چون هر کسی که به اون دفتر نزدیک شد مرد.
سکوت...
سرد و ترسناک.
بعد آرام ادامه داد:
دوشیک: مادرت اولین نفر بود.
چند نفر بعدش.
و بعد...
دنبال من اومدن.
برای همین فرار کردم.
بیست سال فرار کردم.
در همین لحظه صدای زنگ موبایل دوشیک بلند شد.
همه متعجب به گوشی نگاه کردیم.
دوشیک رنگش پرید.
انگار روح دیده باشد.
لیانا: جواب بده.
دوشیک چند ثانیه مردد ماند.
اما تماس را وصل کرد.
و همان لحظه صدای مردی از بلندگو پخش شد.
صدایی آرام.
سرد.
و ترسناک.
مرد: بالاخره پیدات کردم.
تمام بدن دوشیک خشک شد.
مرد ادامه داد:
مرد: بیست سال قایم شدی.
کافیه.
امشب همه چیز تموم میشه.
تماس قطع شد.
سکوت مرگباری انبار را فرا گرفت.
اما چیزی که خون را در رگهایم یخ زد...
این بود که پدرم ناگهان زیر لب اسم آن مرد را گفت.
اسم کسی که ظاهراً هر سه نفر او را میشناختند.
پدر: چوی مینهیوک...
دوشیک چشمهایش را بست.
و آرام گفت:
دوشیک: رئیس واقعی بالاخره پیداش شد.
و همان لحظه صدای چندین ماشین از بیرون انبار به گوش رسید.
آنها رسیده بودند.
( پارت اصلی )
بانو ها این پارت اصلی هست و شرایط پارت بعدی
۳۷ لایک
۲۷ کامنت
۱۲ بازنشر
بانو ها شرایط رو زیاد کردم چون قراره ۴ پارت براتون بزارم هر دفعه
Part 27
ویوی لیانا:
قلبم آنقدر محکم میکوبید که صدایش را میشنیدم.
نگاهم بین پدرم و دوشیک جابهجا میشد.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
اما سکوتشان از هر فریادی سنگینتر بود.
دوشیک یک قدم دیگر عقب رفت.
دستهایش میلرزید.
پدرم آرام جلو آمد.
پدر: دیگه تموم شده.
دوشیک خندید.
خندهای تلخ و خسته.
دوشیک: تموم شده؟
سرش را تکان داد.
دوشیک: برای من شاید.
اما برای تو نه.
اخم کردم.
لیانا: یکی به من بگه اینجا چه خبره!
صدایم در انبار پیچید.
هر دو به طرفم نگاه کردند.
برای اولین بار دوشیک مستقیم در چشمهایم خیره شد.
دوشیک: میخوای حقیقت رو بدونی؟
لیانا: آره.
دوشیک: پس اول باید بدونی که من قاتل مادرت نیستم.
پدرم چشمهایش را بست.
انگار از شنیدن این جمله خسته شده باشد.
دوشیک ادامه داد:
دوشیک: اما من هم بیگناه نیستم.
بیست سال پیش باید جلوی همه چیز رو میگرفتم.
و نگرفتم.
نفسم سنگین شد.
لیانا: اون شب چی شد؟
دوشیک برای چند لحظه به نقطهای نامعلوم خیره ماند.
انگار دوباره به گذشته برگشته باشد.
دوشیک: مادرت یه دفتر پیدا کرده بود.
دفتر...؟
پدرم ناگهان فکش را منقبض کرد.
دوشیک این را دید.
و لبخند تلخی زد.
دوشیک: میبینی؟ هنوزم از شنیدن اسمش ناراحت میشه.
لیانا: چه دفتری؟
دوشیک: دفتر حسابها.
دفتر تمام معاملهها.
تمام خیانتها.
تمام پولهایی که نباید جابهجا میشدن.
اخم کردم.
لیانا: منظورت چیه؟
دوشیک نفس عمیقی کشید.
دوشیک: مادرت فهمیده بود یه گروه از آدمهای قدرتمند سالها از شرکتها و خانوادههای بزرگ سوءاستفاده میکنن.
وقتی حقیقت رو پیدا کرد...
تصمیم گرفت سکوت نکنه.
قلبم فشرده شد.
این دقیقاً شبیه مادرم بود.
حتی اگر تصویر روشنی از او نداشتم.
پدرم ناگهان گفت:
پدر: کافیه.
دوشیک با خشم نگاهش کرد.
دوشیک: نه. بیست ساله که کافیه.
بیست ساله که همه ساکت موندیم.
منجمد شدم.
چیزی در صدای دوشیک بود.
چیزی شبیه عذاب وجدان.
لیانا: اون دفتر الان کجاست؟
دوشیک ساکت شد.
بعد نگاهش را به من دوخت.
دوشیک: هنوز وجود داره.
نفسم بند آمد.
جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، جلو آمد.
جونگکوک: یعنی مدرک همه چیز هنوز هست؟
دوشیک سرش را تکان داد.
دوشیک: آره.
لیانا: پس چرا به پلیس ندادی؟
دوشیک خندید.
خندهای که بیشتر شبیه درد بود.
دوشیک: چون هر کسی که به اون دفتر نزدیک شد مرد.
سکوت...
سرد و ترسناک.
بعد آرام ادامه داد:
دوشیک: مادرت اولین نفر بود.
چند نفر بعدش.
و بعد...
دنبال من اومدن.
برای همین فرار کردم.
بیست سال فرار کردم.
در همین لحظه صدای زنگ موبایل دوشیک بلند شد.
همه متعجب به گوشی نگاه کردیم.
دوشیک رنگش پرید.
انگار روح دیده باشد.
لیانا: جواب بده.
دوشیک چند ثانیه مردد ماند.
اما تماس را وصل کرد.
و همان لحظه صدای مردی از بلندگو پخش شد.
صدایی آرام.
سرد.
و ترسناک.
مرد: بالاخره پیدات کردم.
تمام بدن دوشیک خشک شد.
مرد ادامه داد:
مرد: بیست سال قایم شدی.
کافیه.
امشب همه چیز تموم میشه.
تماس قطع شد.
سکوت مرگباری انبار را فرا گرفت.
اما چیزی که خون را در رگهایم یخ زد...
این بود که پدرم ناگهان زیر لب اسم آن مرد را گفت.
اسم کسی که ظاهراً هر سه نفر او را میشناختند.
پدر: چوی مینهیوک...
دوشیک چشمهایش را بست.
و آرام گفت:
دوشیک: رئیس واقعی بالاخره پیداش شد.
و همان لحظه صدای چندین ماشین از بیرون انبار به گوش رسید.
آنها رسیده بودند.
( پارت اصلی )
بانو ها این پارت اصلی هست و شرایط پارت بعدی
۳۷ لایک
۲۷ کامنت
۱۲ بازنشر
بانو ها شرایط رو زیاد کردم چون قراره ۴ پارت براتون بزارم هر دفعه
- ۱.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط