« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 26
ویوی لیانا:
تمام مسیر تا اینچئون، ذهنم درگیر یک سؤال بود.
پدرم کجا رفته بود؟
او مردی نبود که بیخبر ناپدید شود.
مخصوصاً حالا.
درست وقتی اسم کانگ دوشیک دوباره بعد از بیست سال مطرح شده بود.
انگار همه چیز به هم وصل میشد.
و من هنوز تصویر کامل را نمیدیدم.
هوا کاملاً تاریک شده بود که به بندر قدیمی رسیدیم.
بندر تقریباً متروکه بود.
انبارهای زنگزده در سکوت کنار هم ردیف شده بودند.
صدای موجها از دور میآمد.
و باد سردی میان ساختمانهای قدیمی میپیچید.
جونگکوک ماشین را خاموش کرد.
جونگکوک: انبار شماره ۷ اونجاست.
به ساختمان بزرگی در انتهای اسکله اشاره کرد.
نور ضعیفی از داخلش دیده میشد.
لیانا: فکر میکنی یکی اونجاست؟
جونگکوک: به زودی میفهمیم.
به آرامی وارد انبار شدیم.
فضا تاریک و ساکت بود.
چند جعبه چوبی قدیمی اطراف پخش شده بودند.
برای لحظهای فکر کردم هیچکس اینجا نیست.
تا اینکه صدایی شنیدم.
سرفه.
خشک و ضعیف.
هم من و هم جونگکوک برگشتیم.
در انتهای انبار، مردی روی صندلی نشسته بود.
سرش پایین بود.
موهایش کاملاً سفید شده بودند.
و صورتش پر از چین و چروک بود.
اما...
قلبم از حرکت ایستاد.
چون میدانستم او کیست.
کانگ دوشیک.
بعد از بیست سال.
بالاخره پیدایش کرده بودم.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
قدمی به سمتش برداشتم.
لیانا: تو...
مرد آرام سرش را بالا آورد.
چشمهای خستهاش روی صورتم ثابت ماند.
و بعد از چند ثانیه لبخند تلخی زد.
دوشیک: خیلی شبیه مادرت شدی.
نفسم بند آمد.
بیست سال.
بیست سال دنبالش بودم.
و اولین جملهای که گفت اسم مادرم بود.
لیانا: چرا؟
صدایم لرزید.
لیانا: چرا مادرم مرد؟
دوشیک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آه عمیقی کشید.
دوشیک: چون اشتباه کرد.
اخم کردم.
لیانا: چه اشتباهی؟
دوشیک نگاهش را به زمین دوخت.
دوشیک: چون به آدم اشتباهی اعتماد کرد.
سکوت سنگینی حاکم شد.
جونگکوک کنارم ایستاده بود اما چیزی نمیگفت.
دوشیک آرام ادامه داد:
دوشیک: اون شب قرار نبود کسی بمیره.
اما وقتی مادرت حقیقت رو فهمید...
دیگه براش راه برگشتی نبود.
لیانا: چه حقیقتی؟
دوشیک سرش را بلند کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد...
صدای باز شدن در بزرگ انبار پیچید.
همه برگشتیم.
در ورودی آرام باز شد.
و یک نفر وارد شد.
چهرهاش در تاریکی مشخص نبود.
اما دوشیک به محض دیدنش از جا بلند شد.
رنگ صورتش پرید.
ترس.
ترسی واقعی.
برای اولین بار در چهرهاش دیده میشد.
دوشیک با صدایی لرزان زمزمه کرد:
دوشیک: نه...
غیرممکنه...
مرد چند قدم جلو آمد.
نور روی صورتش افتاد.
و همان لحظه چشمانم از شوک گشاد شد.
پدرم بود.
اما چیزی در نگاهش فرق داشت.
هیچ تعجبی از دیدن دوشیک نداشت.
انگار دقیقاً میدانست او اینجاست.
انگار...
سالها منتظر این دیدار بوده.
پدرم نگاهش را از دوشیک برنداشت.
و فقط یک جمله گفت:
پدر: بیست سال فرار کردی، دوشیک.
وقتشه حقیقت رو بگی.
اما چیزی که مرا ترساند...
این بود که دوشیک به جای آرام شدن، یک قدم عقب رفت.
انگار از پدر من میترسید.
انگار مردی که تمام این سالها از او فرار میکرد...
پدرم بود.
( پارت هدیه )
Part 26
ویوی لیانا:
تمام مسیر تا اینچئون، ذهنم درگیر یک سؤال بود.
پدرم کجا رفته بود؟
او مردی نبود که بیخبر ناپدید شود.
مخصوصاً حالا.
درست وقتی اسم کانگ دوشیک دوباره بعد از بیست سال مطرح شده بود.
انگار همه چیز به هم وصل میشد.
و من هنوز تصویر کامل را نمیدیدم.
هوا کاملاً تاریک شده بود که به بندر قدیمی رسیدیم.
بندر تقریباً متروکه بود.
انبارهای زنگزده در سکوت کنار هم ردیف شده بودند.
صدای موجها از دور میآمد.
و باد سردی میان ساختمانهای قدیمی میپیچید.
جونگکوک ماشین را خاموش کرد.
جونگکوک: انبار شماره ۷ اونجاست.
به ساختمان بزرگی در انتهای اسکله اشاره کرد.
نور ضعیفی از داخلش دیده میشد.
لیانا: فکر میکنی یکی اونجاست؟
جونگکوک: به زودی میفهمیم.
به آرامی وارد انبار شدیم.
فضا تاریک و ساکت بود.
چند جعبه چوبی قدیمی اطراف پخش شده بودند.
برای لحظهای فکر کردم هیچکس اینجا نیست.
تا اینکه صدایی شنیدم.
سرفه.
خشک و ضعیف.
هم من و هم جونگکوک برگشتیم.
در انتهای انبار، مردی روی صندلی نشسته بود.
سرش پایین بود.
موهایش کاملاً سفید شده بودند.
و صورتش پر از چین و چروک بود.
اما...
قلبم از حرکت ایستاد.
چون میدانستم او کیست.
کانگ دوشیک.
بعد از بیست سال.
بالاخره پیدایش کرده بودم.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
قدمی به سمتش برداشتم.
لیانا: تو...
مرد آرام سرش را بالا آورد.
چشمهای خستهاش روی صورتم ثابت ماند.
و بعد از چند ثانیه لبخند تلخی زد.
دوشیک: خیلی شبیه مادرت شدی.
نفسم بند آمد.
بیست سال.
بیست سال دنبالش بودم.
و اولین جملهای که گفت اسم مادرم بود.
لیانا: چرا؟
صدایم لرزید.
لیانا: چرا مادرم مرد؟
دوشیک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آه عمیقی کشید.
دوشیک: چون اشتباه کرد.
اخم کردم.
لیانا: چه اشتباهی؟
دوشیک نگاهش را به زمین دوخت.
دوشیک: چون به آدم اشتباهی اعتماد کرد.
سکوت سنگینی حاکم شد.
جونگکوک کنارم ایستاده بود اما چیزی نمیگفت.
دوشیک آرام ادامه داد:
دوشیک: اون شب قرار نبود کسی بمیره.
اما وقتی مادرت حقیقت رو فهمید...
دیگه براش راه برگشتی نبود.
لیانا: چه حقیقتی؟
دوشیک سرش را بلند کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد...
صدای باز شدن در بزرگ انبار پیچید.
همه برگشتیم.
در ورودی آرام باز شد.
و یک نفر وارد شد.
چهرهاش در تاریکی مشخص نبود.
اما دوشیک به محض دیدنش از جا بلند شد.
رنگ صورتش پرید.
ترس.
ترسی واقعی.
برای اولین بار در چهرهاش دیده میشد.
دوشیک با صدایی لرزان زمزمه کرد:
دوشیک: نه...
غیرممکنه...
مرد چند قدم جلو آمد.
نور روی صورتش افتاد.
و همان لحظه چشمانم از شوک گشاد شد.
پدرم بود.
اما چیزی در نگاهش فرق داشت.
هیچ تعجبی از دیدن دوشیک نداشت.
انگار دقیقاً میدانست او اینجاست.
انگار...
سالها منتظر این دیدار بوده.
پدرم نگاهش را از دوشیک برنداشت.
و فقط یک جمله گفت:
پدر: بیست سال فرار کردی، دوشیک.
وقتشه حقیقت رو بگی.
اما چیزی که مرا ترساند...
این بود که دوشیک به جای آرام شدن، یک قدم عقب رفت.
انگار از پدر من میترسید.
انگار مردی که تمام این سالها از او فرار میکرد...
پدرم بود.
( پارت هدیه )
- ۱.۰k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط