گفت من تو زندگی از چیزای زیادی ترسیدم از تاریکی از تنهایی
گفت من تو زندگی از چیزای زیادی ترسیدم از تاریکی از تنهایی از گربه ی سیاه از اخم خانممون وقتی مشقامو نمی نوشتم.
من تو زندگی با ترسای زیادی دست و پنجه نرم کردم و هرچه قدر بزرگ تر شدم اونا هم باهام بزرگ و بزرگتر شدن تا جایی که کل وجودم شد ترس..
ترس از اتفاقات بدی که میفتن و تو نمی تونی در برابرشون از خودت دفاع کنی،
اتفاقاتی که هیچ شانسی بهت نمیدن تا بتونی تغییرشون بدی.
درواقع قسمت عمده ی حرص و ناراحتیت برمیگرده به همین نتونستت،همین ناچار بودنت،عاجز شدنت...
همین که مجبور باشی دستتو بزنی زیر چونه ت و فقط نگاه کنی زندگی چه نقشه ای برات کشیده و هیچ کاری ازدستت برنیاد..
این هیچ کاری از دست برنیومدنه خیلی میره رو اعصاب آدم..
گفتم پس تو تمام اون لحظات ما چی؟؟
گفت ما هیچی،ما اشک،ما نگاه...
من تو زندگی با ترسای زیادی دست و پنجه نرم کردم و هرچه قدر بزرگ تر شدم اونا هم باهام بزرگ و بزرگتر شدن تا جایی که کل وجودم شد ترس..
ترس از اتفاقات بدی که میفتن و تو نمی تونی در برابرشون از خودت دفاع کنی،
اتفاقاتی که هیچ شانسی بهت نمیدن تا بتونی تغییرشون بدی.
درواقع قسمت عمده ی حرص و ناراحتیت برمیگرده به همین نتونستت،همین ناچار بودنت،عاجز شدنت...
همین که مجبور باشی دستتو بزنی زیر چونه ت و فقط نگاه کنی زندگی چه نقشه ای برات کشیده و هیچ کاری ازدستت برنیاد..
این هیچ کاری از دست برنیومدنه خیلی میره رو اعصاب آدم..
گفتم پس تو تمام اون لحظات ما چی؟؟
گفت ما هیچی،ما اشک،ما نگاه...
- ۳۱۶
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط