کله پوک صورتی
کله پوک صورتی ✨️
پارت ۱۴
از زبان انیا: دستم و کردم تو کیفم تا جزوه ای که پسر دوم برای انیا نوشته بود و بردارم که یکدفعه وقتی کیفم و باز کردم دیدیدم دفتر ریاضی پسر دوم توی کیفم نه تنها این که دفتر ریاضیش تو کیفم بود بلکه حتی برای من هم نوشته بود گفتن ولش فردا دفتر ریاضی شو میدم که یکدفعه دیدم دفتر خاطراتم نیست هرچقدر توی کیفم دست کردم نبود کیفم و برعکس کردم اما نبود یک دفعه با خودم فکر کردم نکنه پسره دوم برش داشته باشه انیا ریده تو خودش نباید دفتر خاطراتم و میبردم مدرسه ولی اگه نمیبردم امکان داشت مامانی دفتر و باز کنه و ببینه و یا بابایی با کار های جاسوسی دفترم و بدزده واییی نه انیا بدبخت شده
صدای یور یکدفعه اومد: انیا شام حاضره
وایی نه توی این وضعیت انیا نمیتونه شام بخوره ولی شام مورد علاقه ی انیاست انیا مخش ترکیده انیا عمرا اگه شام بخره میرم و اون و از پسر دوم پس میگرم
از زبان نویسنده:فکر کردم انیا آدم شده اما نخ رفت خیلی سریع عین میگ میگ جت دار شامش و خورد گرفت خوابید حتی درس هم نخوندم
صبح زود توی مدرسه : انیا از سرویس پیاده میشه و وارد مدرسه میشه و بکی مثل همیشه میاد می پره بغل انیا
بکی : سلام انیا جونم ببینم دیشب جیکار میکردی
انیا : من غذا خوردم یک تصمیم مهم گرفتم ولی یادم نمیاد امروز میخواستم تو مدرسه چیکار کنم
دامیان داشت اونا و یواشکی دنبال میکرد
دامیان توی ذهنش : ببینم از این فاصله میتونه ذهن بخونه
انیا صدای دامیان شندید ولی نمیتونست حدس بزن صدای کیه واسه ی همین دور و برش و نگاه کرد
دامیان توی ذهنش: ای وای گند زدم
انیا که نمیدونست کیه
بکی گفت: انیا جونم چیشده؟
انیا: نمیدونم راستی تو دیشب جیکار میکردی؟
بکی:امم من داشتم فیلم عاشقانه ی خاطرات نیکی رو میدم
انیا تا بکی اسم خاطرات و آورد یاد دفتر خاطراتش افتاد و تو ذهنش گفت ای واییی
ایمل و ایون دامیان و دیدن و گفتن : جناب دامیان اینجا جیکار میکنید بیاین بریم الان زنگ میخوره ها
دامیان : ها ام باشه
دامیان و ایمل و اوین جلوی انیا و بکی بودند
انیاتوی ذهنش: هرجور شده باید بفهم دفتر خاطرات و خونده یا نه
انیا سریعا جلوی راه رفتن دامیان و گرفت و گفت : آهای پسر دوم جزوه ی ریاضیت توی کیف من موند
ایمل و ایون :چیییی
دامیان: شما دوتا جلو تر از من حرکت کنید
دامیان توی ذهنش: ای دختره ی احمق واجب بود دقیقا همین جا بگی
انیا: بگیر دفترتو
دامیان :دستش و دراز کرد تا دفتر جزوه شو بگیره
که انیا گفت : نه نه اول دفتر خاطراتم
دامیان توی ذهنش:واییی نه من اون و بخدا اتفاقی برداشتم
دامیان سریعا دست انیا رو با کلی عرق سرخ بودن و گرفت بردتش پشت مدرسه که کسی اونجا اون هارو نمیبینه که بکی گفت : وایییی دامیان داره با انیا فرار میکنه چه عشقولانهههه
دامیان انیا رو به بشت مدرسه برد و بهش گفت : ببین من اتفاقی دفتر خاطراتت و برداشتم و .....و خب اتفاقی خوندمش
انیا :چیییییییییی《با شوک و استراب》
دامیان: مع...معذرت میخوام
انیا: ببینم کجا هاشو خوندی
دامیان: تقریبا همه جاش
انیا:چییییییییی
دامیان: همش اتفاقی بود به خدا راست میگم
انیا تو شوک و بود و بعد .........
خب سی سی های عزیز ببخشید دیر گذاشتم ♡
پارت ۱۴
از زبان انیا: دستم و کردم تو کیفم تا جزوه ای که پسر دوم برای انیا نوشته بود و بردارم که یکدفعه وقتی کیفم و باز کردم دیدیدم دفتر ریاضی پسر دوم توی کیفم نه تنها این که دفتر ریاضیش تو کیفم بود بلکه حتی برای من هم نوشته بود گفتن ولش فردا دفتر ریاضی شو میدم که یکدفعه دیدم دفتر خاطراتم نیست هرچقدر توی کیفم دست کردم نبود کیفم و برعکس کردم اما نبود یک دفعه با خودم فکر کردم نکنه پسره دوم برش داشته باشه انیا ریده تو خودش نباید دفتر خاطراتم و میبردم مدرسه ولی اگه نمیبردم امکان داشت مامانی دفتر و باز کنه و ببینه و یا بابایی با کار های جاسوسی دفترم و بدزده واییی نه انیا بدبخت شده
صدای یور یکدفعه اومد: انیا شام حاضره
وایی نه توی این وضعیت انیا نمیتونه شام بخوره ولی شام مورد علاقه ی انیاست انیا مخش ترکیده انیا عمرا اگه شام بخره میرم و اون و از پسر دوم پس میگرم
از زبان نویسنده:فکر کردم انیا آدم شده اما نخ رفت خیلی سریع عین میگ میگ جت دار شامش و خورد گرفت خوابید حتی درس هم نخوندم
صبح زود توی مدرسه : انیا از سرویس پیاده میشه و وارد مدرسه میشه و بکی مثل همیشه میاد می پره بغل انیا
بکی : سلام انیا جونم ببینم دیشب جیکار میکردی
انیا : من غذا خوردم یک تصمیم مهم گرفتم ولی یادم نمیاد امروز میخواستم تو مدرسه چیکار کنم
دامیان داشت اونا و یواشکی دنبال میکرد
دامیان توی ذهنش : ببینم از این فاصله میتونه ذهن بخونه
انیا صدای دامیان شندید ولی نمیتونست حدس بزن صدای کیه واسه ی همین دور و برش و نگاه کرد
دامیان توی ذهنش: ای وای گند زدم
انیا که نمیدونست کیه
بکی گفت: انیا جونم چیشده؟
انیا: نمیدونم راستی تو دیشب جیکار میکردی؟
بکی:امم من داشتم فیلم عاشقانه ی خاطرات نیکی رو میدم
انیا تا بکی اسم خاطرات و آورد یاد دفتر خاطراتش افتاد و تو ذهنش گفت ای واییی
ایمل و ایون دامیان و دیدن و گفتن : جناب دامیان اینجا جیکار میکنید بیاین بریم الان زنگ میخوره ها
دامیان : ها ام باشه
دامیان و ایمل و اوین جلوی انیا و بکی بودند
انیاتوی ذهنش: هرجور شده باید بفهم دفتر خاطرات و خونده یا نه
انیا سریعا جلوی راه رفتن دامیان و گرفت و گفت : آهای پسر دوم جزوه ی ریاضیت توی کیف من موند
ایمل و ایون :چیییی
دامیان: شما دوتا جلو تر از من حرکت کنید
دامیان توی ذهنش: ای دختره ی احمق واجب بود دقیقا همین جا بگی
انیا: بگیر دفترتو
دامیان :دستش و دراز کرد تا دفتر جزوه شو بگیره
که انیا گفت : نه نه اول دفتر خاطراتم
دامیان توی ذهنش:واییی نه من اون و بخدا اتفاقی برداشتم
دامیان سریعا دست انیا رو با کلی عرق سرخ بودن و گرفت بردتش پشت مدرسه که کسی اونجا اون هارو نمیبینه که بکی گفت : وایییی دامیان داره با انیا فرار میکنه چه عشقولانهههه
دامیان انیا رو به بشت مدرسه برد و بهش گفت : ببین من اتفاقی دفتر خاطراتت و برداشتم و .....و خب اتفاقی خوندمش
انیا :چیییییییییی《با شوک و استراب》
دامیان: مع...معذرت میخوام
انیا: ببینم کجا هاشو خوندی
دامیان: تقریبا همه جاش
انیا:چییییییییی
دامیان: همش اتفاقی بود به خدا راست میگم
انیا تو شوک و بود و بعد .........
خب سی سی های عزیز ببخشید دیر گذاشتم ♡
- ۱۳.۶k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط