کله پوک صورتی
کله پوک صورتی✨️
پارت ۱۵
انیا تو شوک بود و بعد داشت گریه میکرد
دامیان: چ...چرا گریه میکنی
انیا : پسر دوم تو اتفاقی خوندی درسته
دامیان : آ..آره
انیابا گریه: پس لطفا یه هیجکس نگو خواهش میکنم هرکاری بگی میکنممممم 《با گریه》
دامیان:چ.....چرا باید راز مسخره تو به کسی بگم آخه بچه فقط گ..گریه نکن با.. باشه
انیا داشت با چشمای خیس به دامیان نگاه میکرد انگار یک حسی بهش پیدا کرد
دامیان :خیله خب بیا دفتر خاطراتت و بگیر و جزوه ریاضیمو بده
انیا : بگیر پسر دوم
دامیان: خیله خوب راحت باشه رازات پیش من امنه چون به من ربطی نداره و میخوان که دیگه فراموشش کنی منم میخوام همین کار و کنم و ....به انیا پشت و کرد و با نا امیدی گفت قبل از اینکه بفهمم میخواستی از من سو استفاده کنی
انیا: پسر دوم من بخاطر نقشه نمیخواستم باهات دوست بشم من میخواستم باهات دوست بشم چون تو پسر خوبی هستی 《با لبخند》
دامیان:چییییییی نخیر من اصلا هم پسر خوبی نیستم برو بابا خلاصه ولی این اصلا ادلانه نیست تو دختره ی احمق توی امتحان ما هرچی فکر کنیم و میخونی و مینویسی اصلا خودت درس نمیخونی 《 با داد و اصبانیت》
انیا :دفتر خاطراتمو و خوندی تلبکار هم هستی
دامیان: خیله خوب زنگ کلاس خورد بلند شو باید بریم من از اون طرف میرم تو هم از اون طرف برای این که کسی شک نکنه دورورممم نمیپلکی شیرفهم شدی؟
انیا: آره اره همینی که توگفتی
اون ها وارد کلاس شدن
بکی: هی پیس انیا تو دامیان کجا رفتین ؟
انیا وای این یکی و جیکار کنم آها فهمیدم
انیا:امم خوب رفتم تا دفتر ریاضی دامیان و بهش بدم گفت جلو ی بقیه به کسی نده خیلی خجالت اوره
بکی: آها
بکی توی ذهنش:ای دروغگو ها مطمعا باهم میخواستن از مدرسه فرار کنن
انیا: زکی
معلم اومد و برگه های امتحانی رو داد
انیا توی ذهنش: وای نه نیاز به کمک دارم خیلی سخته دیشب نتونستم بخونم حالا باید چیکار کنم آها فهمیدم
انیا رو به دامیان کرد و پشت سرش از دامیان کمک خواست و دامیان منظورش و فهمید و توی ذهنش گفت : خیله خب باشه
انیا با یک نشانه ای به دامیان منظورش و فهم ند و گفت سوال ۳ گزینه ی AیاB؟ دامیان توی ذهنش گفت : ای احمق هیچکدومشون نیست جواب گزینه ی C
انیا با اشاره گفت : آها ممنونم
اون ها داشتن بهم تقلب میرسوندن که .....
______///٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
خب سی سی ها ببخشید این پارت کم بود منتطر باشید پارت بعد توراهه☆
پارت ۱۵
انیا تو شوک بود و بعد داشت گریه میکرد
دامیان: چ...چرا گریه میکنی
انیا : پسر دوم تو اتفاقی خوندی درسته
دامیان : آ..آره
انیابا گریه: پس لطفا یه هیجکس نگو خواهش میکنم هرکاری بگی میکنممممم 《با گریه》
دامیان:چ.....چرا باید راز مسخره تو به کسی بگم آخه بچه فقط گ..گریه نکن با.. باشه
انیا داشت با چشمای خیس به دامیان نگاه میکرد انگار یک حسی بهش پیدا کرد
دامیان :خیله خب بیا دفتر خاطراتت و بگیر و جزوه ریاضیمو بده
انیا : بگیر پسر دوم
دامیان: خیله خوب راحت باشه رازات پیش من امنه چون به من ربطی نداره و میخوان که دیگه فراموشش کنی منم میخوام همین کار و کنم و ....به انیا پشت و کرد و با نا امیدی گفت قبل از اینکه بفهمم میخواستی از من سو استفاده کنی
انیا: پسر دوم من بخاطر نقشه نمیخواستم باهات دوست بشم من میخواستم باهات دوست بشم چون تو پسر خوبی هستی 《با لبخند》
دامیان:چییییییی نخیر من اصلا هم پسر خوبی نیستم برو بابا خلاصه ولی این اصلا ادلانه نیست تو دختره ی احمق توی امتحان ما هرچی فکر کنیم و میخونی و مینویسی اصلا خودت درس نمیخونی 《 با داد و اصبانیت》
انیا :دفتر خاطراتمو و خوندی تلبکار هم هستی
دامیان: خیله خوب زنگ کلاس خورد بلند شو باید بریم من از اون طرف میرم تو هم از اون طرف برای این که کسی شک نکنه دورورممم نمیپلکی شیرفهم شدی؟
انیا: آره اره همینی که توگفتی
اون ها وارد کلاس شدن
بکی: هی پیس انیا تو دامیان کجا رفتین ؟
انیا وای این یکی و جیکار کنم آها فهمیدم
انیا:امم خوب رفتم تا دفتر ریاضی دامیان و بهش بدم گفت جلو ی بقیه به کسی نده خیلی خجالت اوره
بکی: آها
بکی توی ذهنش:ای دروغگو ها مطمعا باهم میخواستن از مدرسه فرار کنن
انیا: زکی
معلم اومد و برگه های امتحانی رو داد
انیا توی ذهنش: وای نه نیاز به کمک دارم خیلی سخته دیشب نتونستم بخونم حالا باید چیکار کنم آها فهمیدم
انیا رو به دامیان کرد و پشت سرش از دامیان کمک خواست و دامیان منظورش و فهمید و توی ذهنش گفت : خیله خب باشه
انیا با یک نشانه ای به دامیان منظورش و فهم ند و گفت سوال ۳ گزینه ی AیاB؟ دامیان توی ذهنش گفت : ای احمق هیچکدومشون نیست جواب گزینه ی C
انیا با اشاره گفت : آها ممنونم
اون ها داشتن بهم تقلب میرسوندن که .....
______///٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
خب سی سی ها ببخشید این پارت کم بود منتطر باشید پارت بعد توراهه☆
- ۱۱.۴k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط