{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کله پوک صورتی

کله پوک صورتی ✨️
پارت ۱۳
از زبان دامیان
دستم و کردم تو کیفم که جزوه ی ریاضیمو بردارم که یکدفعه دیدم وایییی نه دفتر خاطرات اون خوکچه تو کیفم چیکار میکنه نکنه اشتباهی گذاشتمش وای بدبخت شدم ولی یک فکری به ذهنم رسید گفتم ولش فردا نه وایسا زنگ تفریح بهش میدم رفتم ببینم جزوه ریاضی هام کجاست که دیدم نه نه نه نیست نکنه تو کیف اون صورتی گذاشتممممم
ایمل و اوین داشتن میومدن داخل خوابگاه چون اون ها باهم توی سه تا اتاق هستن
دامیان توی ذهنش : وای نه اینا یکم فضولن حالا این دفتر خاطرات و کجا بزارم سک دفعه یک فکری به ذهنم رسید زیر تختم بهتریم جاست رفتم گذاشتم زیر تختم سریعا مثل میگ میگ نشستم تو میزم
ایمل : وایی جناب دامیان شما هنوز نخوابیدین
دامیان: مثل این که دفتر جزوه مو جا گذاشتم میشه یکیتون دفتر جزوه شو به من بده
ایمل و ایون بهم نگاه کردن
ایون گفت من دفتر جزوه مو میدم ایمل و من باهم کار می‌کنیم
ایمل یک دفعه چشمای عقابش به زیر تخت خورد و گفت : ارباب دامیان یک دفتری پی ا کردم فکر کنم دفتر جزو تونه
دامیان توی ذهنش: له فنا رفتم
دامیان : اع نه نه اون دفتر نیست
ایمل : نه دفتره رفت توی زیر تخت و دفتر و بداشت میخواست صفحه شو باز کنه که گفت : ارباب دامیان شما از کی تا حالا دفتری داشتین که جلد بادوم زمینی داشته باشه؟
دامیان :امم خوب چیزیه...اون دفتره دفتر خاطراتمه
ایون: جناب دامیان از کی تا حالا دفتر خاطرات داشتین
ایمل : ارباب ما که توی نصف خاطراتتون بودیم میخواست بازش کنه
که من سریع رفتم سمتش از دستش قاپیدم اما یکدفعه از دستم افتاد و یک صفحه اش باز شد وایییی نهه
‌ایمل : ارباب بزار ببینم توش چی‌چی هست
دامیان هیچی نیست بدش به من
ایمل : صبر کن اینجا نوشته من بابا رو دوست دارم مامان
او دوست دارم و مامانم قاتل آدم روبا هاست پدرم جاسوس و خودم ذهن خوان ؟《با تعجب 》
دامیان توی ذهنش:صبر کن چی
دامیان خیلی سریع کتاب و از دست ایمل گرفت و گفت : ایمل این چیز ها خیالیه اصلا مهم نیست خدا رو شکر که قسمت نویسندگیم و دیدین 《 دروغ بیش از حد》
دامیان توی ذهنش : اصلا بخش نویسندگی چی هست
ایون : ارباب شما نویسنده این
دامیان:آ...آره من نویسندم خو‌..خوب برین تو کتاب خونه درستون و بخونید بخوام کتابم و بنویسم کسی نباید ببینه
دامیان اونارو به بیرون حل داد درو باز کرد و اونا رو بیرون کرد و در و محکم بست و بعد در و قفل کرد
دامیان با خودش گفت : این ها چیه که این دختره نوشته خدایا ببخشید اشتباهی خونده شد ولی حالا یکبار دیگه ببینم چی نوشته
دامیان کتاب خاطرات انیا رو خوند و وقتی که خوند توی شوک بسیار بود اصلا به این که مامان قاتل بابا جاسوس و خودش ذهن خوان و سگش آینده بین و داییش پلیس مخفیه زیاد براش مهم نبود بیشتر براش استفاده کردند دامیان و انیا برای معموریت باباش مهم بود
دامیان : ای..این امکان نداره پدرش خیلی وحشتناکههههه وایسا اصلا انیا چطوری ذهن خوان و سگش آینده بین شاید همه ی این ها الکی باشه دامیان یکدفعه ذهنش میرسه به زمانی که رقص داشتن ک با انیا میرقصید《این صحنه توی مانگا چپتر ۹۸ و ۹۷ و ۹۶ است》اون زمان یادش میوفته که وقتی از انیا پرسیده بود که تو ذهن خوانی که خصوصیات مت و میدونی؟ انیا جواب داده بود آره من ذهن خوانم
اما من خنگ باور نکردم...یعنی جدی جدی ذهن خوان و پدرش داره از اون و من برای معموریت صلح جهانی وایسا ببینم رئیس شیطانی بابای پسر دوم یعنی بابام آدم بدیه یا بابای انیا ؟کلی سوال توی مغزم سدورکرد به...بهتره فردا هیچی توی ذهنم نگم آخه این چه خانواده ایه
از زبان انیا:امروز اومدم خونه و همه چی و به مامان و بابام توضیح دادم رفتم و کیفم و برداشتم و دفتر ریاضیم و که پسر دوم برا ی من نوشته برداشتم که یکدفعه......




خوب بچه ها ببخشید این پارت و دیر گذاشتم سرما خوردم و حالم اون موقعه خوب نبود به جاش تا کله ی سحر براتون پارت میزارم فعلاااااا
دیدگاه ها (۱۲)

کله پوک صورتی ✨️ پارت ۱۴از زبان انیا: دستم و کردم تو کیفم تا...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۱۵انیا تو شوک بود و بعد داشت گریه میکرد...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۱۲دست کرده بودم تو کیف انیا که فقط کتاب...

کله پوک صورتی ✨️ پارت ۱۱انیا درس و به سختی می‌نوشت که مثل هم...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۱۷دامیان گفت :ولی ولی خود انیا هم میگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط