آیـینـه پرسـیــد که چـرا دیــر کرده است
آیـینـه پرسـیــد که چـرا دیــر کرده است
نکند دل دیگری او را سیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر مـن است تنـها دقـایقی چند تأخیـر کـرده است
گفتــــم امـــروز هـــوا ســـرد بوده است شـاید موعد قــرار تغییـر کـــرده است
خنـدیــد بــه ســادگیـــم آیـیـنـه وگفـت احساس پاک تو را زنجیـر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابـی سالها دیــر کرده است
در آیـیـنـه به خـود نـگاه مـیکنــم ـ آه !عشـق تو عجیب مــرا پیـر کرده است
راست گفـت آیـیـنـه کـه منتظـــر نباش
او بـــرای همیـــشه دیـــر کـرده است...
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
نکند دل دیگری او را سیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر مـن است تنـها دقـایقی چند تأخیـر کـرده است
گفتــــم امـــروز هـــوا ســـرد بوده است شـاید موعد قــرار تغییـر کـــرده است
خنـدیــد بــه ســادگیـــم آیـیـنـه وگفـت احساس پاک تو را زنجیـر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابـی سالها دیــر کرده است
در آیـیـنـه به خـود نـگاه مـیکنــم ـ آه !عشـق تو عجیب مــرا پیـر کرده است
راست گفـت آیـیـنـه کـه منتظـــر نباش
او بـــرای همیـــشه دیـــر کـرده است...
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
- ۴۸۶
- ۰۲ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط