𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART³⁰
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)(جیهون/)(دکتر¶)
«ادامه ویو نایون»
جیهون به من نگاه کرد...درسته لارا هم خیلی اذیتمون کرده بود اما میتونستم توی چشمش ببینم که دلش شکسته...اما قطعا این تاوان تمام بلا هایی زود که به سرمون آورده بود...
# چطور میتونی این رو بگی؟من ازت باردارم!
/لارا... تو با چشمات دیدی من با زنای زیادی خـوابیدم!تو هم یه لذت زودگذر دیگه بودی...
منم اگر جای لارا بودم عصبی میشدم...و با چیزی که دیدم خیلی ترسیدم... لارا از توی کیفش یه اسلـحه درآورد...و بدون وقفه یه تیر به جیهون زد...خـون جیهون ریخت روی صورتم...من توی شوک بودم و از خـون جیهون حالم به هم خورد...جیهون روی زمین افتاد...آمپول هم همینطور اما با صدای گلوله تقریبا تمام بیمارستان ریختن داخل اتاقی که ما توش بودیم...همه اتفاقات توی یه چشم به زدن داشت رخ میداد و هضم این ماجرا تقریبا غیرممکن بود...اما خب خیلی زود حراست بیمارستان هم رسید و لارا و جسـد جیهون رو بردن... راستش از اونجایی که من دراز کشیده بودم نمیتونستم ببینم...میدونید معمولا نباید از مـرگ کسی خوشحال شد ولی جیهون لیاقتش همین بود...جونگکوک سریع اومد سمتم و با یه دستمال صورتم رو پاک کرد کرد
–نایون؟حالت خوبه؟
+با این اوضاع... حال هیچکس خوب نیست...
–کی باورش میشد لارا یه اسلـحه توی کیفش داشته باشه و جیهون رو بکشه؟
+فکر کنم همه دیگه دارن روانی میشن...
–داشتم فراموش میکردم...نتیجه رو گرفتم و باید بگم دی ان ای تطابق نداشت...
+میدونستم... میخواستم بهت بگم ولی بیهوش شدم...
–خب الان همه چیز تموم شد؟
+نه هنوز... میدونی هنوز باید شرکت رو نجات بدی...فقط لارا و جیهون نبودن...پدر هاشون هم بودن و میدونی باید یه کم روی خودمون کار کنیم و رابطمون رو ترمیم کنیم...راستش معذرت میخوام که بهت شک کردم...
–نه من معذرت میخوام که نتونستم درست توضیح بدم
+میدونی...من و تو همیشه داریم معذرت خواهی میکنیم...فکر کنم باید این عادت رو ترک کنیم و روی چیزای دیگه تمرکز کنیم و سعی کنیم همه چیز رو بسازیم...
–اوهوم فکر خوبیه...ولی میدونی وقتی به اتفاقاتی که همین چند مین پیش افتادن فکر میکنم واقعا مو به تنم سیخ میشه...من با همچین آدمی توی یه خونه زندگی میکردم؟واقعا ترسناکه...
+خیلی زیاد ترسناکه!ولی هنوز نمیفهمم چرا لارا اون کار رو با جیهون کرد؟جیهون پدر بچش بود!
–حق با توعه...چرا؟
+فکر کنم یه معمای دیگست البته زیاد به ما ربطی نداره!نمیخوام دیگه زیاد قاطی این ماجرا بشم! فقط میخوام تموم بشه!
–وقتی مدارک رو رو کنم دیگه همه چیز تموم میشه!فکر کنم بلاخره وقتشه...
+آره وقتشه...
–راستی تو چرا تکون نمیخوری؟مشکلی داری؟درد؟
+نه خوبم...اثرات داروهامه...فکر کنم...
–بزار برم دکتر خبر کنم...
درست زمانی که جونگکوک میخواست از اتاق خارج بشه خود دکتر وارد اتاق شد...
¶معذرت میخوام که دیر اومدم...خب نتایج آزمایشتون اومد و فهمیدیم چرا بیهوش شدید...به خاطر فشار و استرس بوده ولی یه دلیل دیگه هم بوده...
وای فراموش کرده بودم... من هنوز به جونگکوک درمورد بارداریم نگفته بودم و الان وقتش نبود... شایدم بود... نمیدونم اما شاید اینکه دکتر بگه عجیب باشه پس قبل از اینکه دکتر بگه خودم گفتم...
+به خاطر بارداری... درسته؟
¶اوه پس میدونستید...کاملا درسته!به هر حال تا دو ساعت دیگه میتونید ترخیص بشید...
دکتر این رو گفت و رفت و جونگکوک حیرت زده به من خیره شده بود...
–دکتر گفت به خاطر چی؟
+بارداری!
–امروز روز 13 آوریله(منظورش دروغ ۱۳ هست)؟یا روز شوخیه؟چرا همه دارن همچین میکنن؟
+هیچکدوم... میدونم خیلی یهویی دارم بهت میگم ولی آره...من باردارم...خودم تازه فهمیدم...شاید الان موقعش نبود که بگم...
میتونستم ببینم هنوز گیجه ولی کم کم یه لبخندی روی لب هاش شکل گرفت...
–الان جدی؟
+اوهوم!
–خب پس شوخی نمیکنی؟من خواب نمیبینم؟
+نه تو بیداری!
لبخند جونگکوک کامل شد و اومد سمتم و سرش رو گذاشت روی شکمم و سعی کرد چیزی از وجود بچه حس کنه
+هنوز اندازه لوبیاست نمیتونی چیزی حس کنی!
–من پدرشم پس میتونم حضورش رو حس کنم!
به واکنشش خندیدم... واقعا خیلی کیوت بود...
«پایان ویو نایون»
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART³⁰
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)(جیهون/)(دکتر¶)
«ادامه ویو نایون»
جیهون به من نگاه کرد...درسته لارا هم خیلی اذیتمون کرده بود اما میتونستم توی چشمش ببینم که دلش شکسته...اما قطعا این تاوان تمام بلا هایی زود که به سرمون آورده بود...
# چطور میتونی این رو بگی؟من ازت باردارم!
/لارا... تو با چشمات دیدی من با زنای زیادی خـوابیدم!تو هم یه لذت زودگذر دیگه بودی...
منم اگر جای لارا بودم عصبی میشدم...و با چیزی که دیدم خیلی ترسیدم... لارا از توی کیفش یه اسلـحه درآورد...و بدون وقفه یه تیر به جیهون زد...خـون جیهون ریخت روی صورتم...من توی شوک بودم و از خـون جیهون حالم به هم خورد...جیهون روی زمین افتاد...آمپول هم همینطور اما با صدای گلوله تقریبا تمام بیمارستان ریختن داخل اتاقی که ما توش بودیم...همه اتفاقات توی یه چشم به زدن داشت رخ میداد و هضم این ماجرا تقریبا غیرممکن بود...اما خب خیلی زود حراست بیمارستان هم رسید و لارا و جسـد جیهون رو بردن... راستش از اونجایی که من دراز کشیده بودم نمیتونستم ببینم...میدونید معمولا نباید از مـرگ کسی خوشحال شد ولی جیهون لیاقتش همین بود...جونگکوک سریع اومد سمتم و با یه دستمال صورتم رو پاک کرد کرد
–نایون؟حالت خوبه؟
+با این اوضاع... حال هیچکس خوب نیست...
–کی باورش میشد لارا یه اسلـحه توی کیفش داشته باشه و جیهون رو بکشه؟
+فکر کنم همه دیگه دارن روانی میشن...
–داشتم فراموش میکردم...نتیجه رو گرفتم و باید بگم دی ان ای تطابق نداشت...
+میدونستم... میخواستم بهت بگم ولی بیهوش شدم...
–خب الان همه چیز تموم شد؟
+نه هنوز... میدونی هنوز باید شرکت رو نجات بدی...فقط لارا و جیهون نبودن...پدر هاشون هم بودن و میدونی باید یه کم روی خودمون کار کنیم و رابطمون رو ترمیم کنیم...راستش معذرت میخوام که بهت شک کردم...
–نه من معذرت میخوام که نتونستم درست توضیح بدم
+میدونی...من و تو همیشه داریم معذرت خواهی میکنیم...فکر کنم باید این عادت رو ترک کنیم و روی چیزای دیگه تمرکز کنیم و سعی کنیم همه چیز رو بسازیم...
–اوهوم فکر خوبیه...ولی میدونی وقتی به اتفاقاتی که همین چند مین پیش افتادن فکر میکنم واقعا مو به تنم سیخ میشه...من با همچین آدمی توی یه خونه زندگی میکردم؟واقعا ترسناکه...
+خیلی زیاد ترسناکه!ولی هنوز نمیفهمم چرا لارا اون کار رو با جیهون کرد؟جیهون پدر بچش بود!
–حق با توعه...چرا؟
+فکر کنم یه معمای دیگست البته زیاد به ما ربطی نداره!نمیخوام دیگه زیاد قاطی این ماجرا بشم! فقط میخوام تموم بشه!
–وقتی مدارک رو رو کنم دیگه همه چیز تموم میشه!فکر کنم بلاخره وقتشه...
+آره وقتشه...
–راستی تو چرا تکون نمیخوری؟مشکلی داری؟درد؟
+نه خوبم...اثرات داروهامه...فکر کنم...
–بزار برم دکتر خبر کنم...
درست زمانی که جونگکوک میخواست از اتاق خارج بشه خود دکتر وارد اتاق شد...
¶معذرت میخوام که دیر اومدم...خب نتایج آزمایشتون اومد و فهمیدیم چرا بیهوش شدید...به خاطر فشار و استرس بوده ولی یه دلیل دیگه هم بوده...
وای فراموش کرده بودم... من هنوز به جونگکوک درمورد بارداریم نگفته بودم و الان وقتش نبود... شایدم بود... نمیدونم اما شاید اینکه دکتر بگه عجیب باشه پس قبل از اینکه دکتر بگه خودم گفتم...
+به خاطر بارداری... درسته؟
¶اوه پس میدونستید...کاملا درسته!به هر حال تا دو ساعت دیگه میتونید ترخیص بشید...
دکتر این رو گفت و رفت و جونگکوک حیرت زده به من خیره شده بود...
–دکتر گفت به خاطر چی؟
+بارداری!
–امروز روز 13 آوریله(منظورش دروغ ۱۳ هست)؟یا روز شوخیه؟چرا همه دارن همچین میکنن؟
+هیچکدوم... میدونم خیلی یهویی دارم بهت میگم ولی آره...من باردارم...خودم تازه فهمیدم...شاید الان موقعش نبود که بگم...
میتونستم ببینم هنوز گیجه ولی کم کم یه لبخندی روی لب هاش شکل گرفت...
–الان جدی؟
+اوهوم!
–خب پس شوخی نمیکنی؟من خواب نمیبینم؟
+نه تو بیداری!
لبخند جونگکوک کامل شد و اومد سمتم و سرش رو گذاشت روی شکمم و سعی کرد چیزی از وجود بچه حس کنه
+هنوز اندازه لوبیاست نمیتونی چیزی حس کنی!
–من پدرشم پس میتونم حضورش رو حس کنم!
به واکنشش خندیدم... واقعا خیلی کیوت بود...
«پایان ویو نایون»
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۸۴۹
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط