سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت یازدهم
ساسوکه، با حرص و ولع، شروع به مکیدنِ خونِ داغِ ناروتو کرد. **طعمِ شیرین و درخشانِ خورشید، تمامِ وجودش را فرا گرفت.** گویی که تمامِ قرنها گرسنگی، در این لحظه ارضا میشد. **زخمِ تازه، با هر مکش، عمیقتر میشد، و همزمان، خاطرهیِ بوسهیِ اول، آن جسارتِ ناگهانی، در ذهنِ ساسوکه تکرار میشد.**
«آآآه.. آآه..... آهحح ...آهههههیییححح....»
نفسهایِ ناروتو، کوتاه و بریده، چون آخرین تلاشهایِ موجودی در حالِ غرق شدن، شنیده میشد. **چشمانش، نیمهباز، به سقفِ اتاق خیره شده بودند،** اما گویی در دنیایی دیگر سیر میکردند؛ دنیایی که در آن، **درد و لذت، ترس و عشق، تاریکی و روشنایی، در هم تنیده شده بودند.**
ساسوکه، صورتش را کمی عقب کشید، **لبانش، آغشته به خونِ درخشانِ ناروتو،** با حالتی بیمارگونه و جذاب، **دورِ زخمی که تازه ایجاد کرده بود را لیس زد.** سپس، با حرکتی که از رویِ خشم نبود، بلکه از رویِ مالکیت بود، **مکانی دیگر از پوستِ گردنِ ناروتو را با دندانهایش علامتگذاری کرد.** کیسمارک، چون مهری از جنسِ آتش، بر تنِ سفیدِ ناروتو نشست.
«مالِ منی... خورشیدِ من...»🩸☀️✨️
زمزمهیِ ساسوکه، آمیخته با هیجانِ تغذیه، در میانِ نالههایِ نفسگیرِ ناروتو گم شد. **خورشید، ذره ذره، جانش را به ماهِ شبرنگش میداد،** و ماه، با تمامِ وجود، نورِ زندگیبخشِ خود را مینوشید.
**لحظه به لحظه، نورِ چشمانِ ناروتو کمسوتر میشد.** بدنش، که تا چند لحظه پیش در حالِ تقلا بود، حالا آرام گرفته بود. **آخرین تلاشش، برایِ درکِ این حسِ عمیق،** این پیوندِ دردناک اما عاشقانه بود. **وقتی ساسوکه، سیراب اما با نگاهی هنوز تشنه، از رویِ او بلند شد،** ناروتو دیگر توانِ دیدن نداشت. **چشمانِ آبی و اشکیاش،** که حالا تمامِ بارانِ احساسات را در خود داشتند، **آرام بسته شدند...** و او، در آغوشِ تسلیمِ شیرین، به خوابی عمیق و بیبازگشت فرو رفت. 🥲🫂🫀
***
**ساسوکه، به بدنِ بیحالِ ناروتو که چون گلی پژمرده رویِ تخت افتاده بود، نگریست.** لبخندی سرد و پیروزمندانه بر لبانش نقش بست. **خونِ خورشید، طعمی بهشتی داشت، اما عطشِ او، هنوز پایان نیافته بود.** او ماه بود، و ناروتو، خورشیدِ او. و این افسانه، تازه آغاز شده بود. 🌙☀️🩸
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت یازدهم
ساسوکه، با حرص و ولع، شروع به مکیدنِ خونِ داغِ ناروتو کرد. **طعمِ شیرین و درخشانِ خورشید، تمامِ وجودش را فرا گرفت.** گویی که تمامِ قرنها گرسنگی، در این لحظه ارضا میشد. **زخمِ تازه، با هر مکش، عمیقتر میشد، و همزمان، خاطرهیِ بوسهیِ اول، آن جسارتِ ناگهانی، در ذهنِ ساسوکه تکرار میشد.**
«آآآه.. آآه..... آهحح ...آهههههیییححح....»
نفسهایِ ناروتو، کوتاه و بریده، چون آخرین تلاشهایِ موجودی در حالِ غرق شدن، شنیده میشد. **چشمانش، نیمهباز، به سقفِ اتاق خیره شده بودند،** اما گویی در دنیایی دیگر سیر میکردند؛ دنیایی که در آن، **درد و لذت، ترس و عشق، تاریکی و روشنایی، در هم تنیده شده بودند.**
ساسوکه، صورتش را کمی عقب کشید، **لبانش، آغشته به خونِ درخشانِ ناروتو،** با حالتی بیمارگونه و جذاب، **دورِ زخمی که تازه ایجاد کرده بود را لیس زد.** سپس، با حرکتی که از رویِ خشم نبود، بلکه از رویِ مالکیت بود، **مکانی دیگر از پوستِ گردنِ ناروتو را با دندانهایش علامتگذاری کرد.** کیسمارک، چون مهری از جنسِ آتش، بر تنِ سفیدِ ناروتو نشست.
«مالِ منی... خورشیدِ من...»🩸☀️✨️
زمزمهیِ ساسوکه، آمیخته با هیجانِ تغذیه، در میانِ نالههایِ نفسگیرِ ناروتو گم شد. **خورشید، ذره ذره، جانش را به ماهِ شبرنگش میداد،** و ماه، با تمامِ وجود، نورِ زندگیبخشِ خود را مینوشید.
**لحظه به لحظه، نورِ چشمانِ ناروتو کمسوتر میشد.** بدنش، که تا چند لحظه پیش در حالِ تقلا بود، حالا آرام گرفته بود. **آخرین تلاشش، برایِ درکِ این حسِ عمیق،** این پیوندِ دردناک اما عاشقانه بود. **وقتی ساسوکه، سیراب اما با نگاهی هنوز تشنه، از رویِ او بلند شد،** ناروتو دیگر توانِ دیدن نداشت. **چشمانِ آبی و اشکیاش،** که حالا تمامِ بارانِ احساسات را در خود داشتند، **آرام بسته شدند...** و او، در آغوشِ تسلیمِ شیرین، به خوابی عمیق و بیبازگشت فرو رفت. 🥲🫂🫀
***
**ساسوکه، به بدنِ بیحالِ ناروتو که چون گلی پژمرده رویِ تخت افتاده بود، نگریست.** لبخندی سرد و پیروزمندانه بر لبانش نقش بست. **خونِ خورشید، طعمی بهشتی داشت، اما عطشِ او، هنوز پایان نیافته بود.** او ماه بود، و ناروتو، خورشیدِ او. و این افسانه، تازه آغاز شده بود. 🌙☀️🩸
- ۵۹۹
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط