{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه و خورشید افسانهی خون و اشک

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

فصل دو قسمت یازدهم

***

صبحِ دل‌انگیزِ آفتابی، نورِ ملایمش را بر قلمرویِ گرگینه‌ها می‌پاشید. قلعه‌یِ خاندانِ اوچیها، با آن سیاهیِ ابدی‌اش، زیرِ تابشِ خورشید، درخششی تاریک و مرموز داشت. 🌑✨ خبرِ بازگشتِ «خورشیدِ گم‌شده» مثلِ آذرخشی در تاریکی، در تمامِ قصر پیچید و موجی از شادیِ پنهانی را در دلِ اهالیِ خون‌آشام به راه انداخت. خبری خوشحال‌کننده‌تر از این؟ قصر، مثلِ هر روزِ دیگر، ساکت بود... یا حداقل قرار بود ساکت باشد، اگر آن موجودِ پرانرژی و همیشه بیدار، ناروتو، در آن حضور نداشت!

«همش کارِ این بودددددددد!»

صدایِ فریادِ ناروتو، در تالارهایِ تو در تویِ قصرِ تاریک پیچید و سکوتِ نحسِ خون‌آشام‌ها را شکافت. 📢

«این داداشِ دیوونه‌ت کم مونده بود منو درسته بخوره!»

بله، همانطور که می‌شنوید، ناروتو داشت داد و بیداد می‌کرد! 🗣️

***

در اتاقِ تاریک و مجللِ ساسوکه، ایتاچی، ساسوکه و سوناده دورِ تختِ بزرگ ایستاده بودند. ناروتو، قهرمانِ داستانِ ما (یا شاید قربانیِ اصلی؟ 🤔)، رویِ تخت دراز کشیده بود و با صورتی که از درد و عصبانیتِ همزمان گلگون شده بود، غرغر می‌کرد:

«بهش گفتم یه کُم بخور، نه اینکه اینجوری منو قورت بده! من فقط خواستم کمک کنم! اینم شد جواب؟ هر حرکتِ ریزی که می‌کنم، انگار دارن گردنمو می‌کَنَن! آخه این چه وضعشه دکتر؟ 👩‍⚕️ شما بگید، این طبیعیه آخه؟! این مردتیکه داشت منو درسته می‌خورد! من نمی‌فهمم کجایِ خوناشام بودن نوشته شده که اینجوری رفتار بکنی؟ من می‌خوام...»

(همچنان با انرژیِ باورنکردنی‌اش غرغر می‌کرد.) 😠

سوناده، با چشمانی که سعی در حفظِ آرامش داشت، زیرِ لب به ایتاچی گفت:

«این بچه چجوری بعد از اون همه اتفاق، هنوز انقدر انرژی داره؟ واقعاً معجزه‌ست!»

ایتاچی، با لبخندی که همیشه در سایه‌ها پنهان بود، شانه‌هایش را بالا انداخت:

«نمی‌دونم... 🙂 شاید قدرتِ خورشیدِ در درونشه؟»

در همین حین که ناروتو داشت با جزئیاتِ کامل، جنایاتِ شبِ گذشته‌یِ ساسوکه را شرح می‌داد، ساسوکه، با آن آرامشِ مرموزش، ناگهان حرفش را قطع کرد:

«چرا نمی‌فهمی؟ همه‌ش تقصیرِ خودته! انقدر خودتو تویِ دردسر ننداز!»

ناروتو، که هنوز داشت از دردِ گردنش ناله می‌کرد، با شنیدنِ این حرف، دست‌هایش را به سمتِ ساسوکه دراز کرد و سعی کرد او را لمس کند (یا شاید بزند؟ 👊):

«چی گفتی، آدم‌خوارِ روانی؟! تو داشتی منو می‌گاییددددیییی!»

ساسوکه، با خونسردیِ همیشگی‌اش پاسخ داد:

«خودت منو مجبور کردی! من که بهت هشدار دادم!»

ناروتو، با چشمانی که از عصبانیت برق می‌زد، فریاد زد:

«اصلاً من مجبورت کردم، تو هم هشدار دادی، به درک! تو که می‌گی من احمقم، خب واقعاً احمقم دیگه! پس چرا به حرفم گوش دادی، هاااااااااااااااااااااااااااااااا؟!»

سوناده، که دیگر طاقتش طاق شده بود، با کفِ دستش یک ضربه‌یِ محکم به فرقِ سرِ ناروتو نواخت:

«آآآی! انقدر داد نزن! تا همین دیروز داشتی از دردِ بیهوشی می‌مُردی! یکمی که بگذره، همینجوری از انرژیت استفاده کنی، دوباره بیهوش می‌شی!»🤕

ناروتو، که هنوز گیجِ ضربه‌یِ سوناده بود، برگشت و با قیافه‌ای حق به جانب گفت:

«آخه دکتر، شما چرااااااااااااااااااااا؟! اصلاً بهتر من بیهوش بشم، برم کما! اصلاً بمیرم دیگه اینجا نباشم! من تا هفته‌یِ پیش تنها دغدغه‌م امتحانِ شیمی بود، الان تویِ این قصرِ پریِ قصه‌ها چیکار می‌کنم؟! 😭» 🧚‍♀️

ساسوکه، با پوزخندی که از دیدنش حالِ آدم گرفته می‌شد، گفت:

«کودن! اینجا قصرِ خون‌آشام‌هاست، پری چیه دیگه داری می‌گی؟ فقط بانو سوناده یه دونه افسونگره، همین و بس! انقدر هم فکر نزن!»🧛‍♂️

ناروتو، بدونِ توجه به حرفِ ساسوکه، ادامه داد:

«من یه روز خواستم اژدها سواری کنم، ببینید چی به سرم اومد! چرا باید گیرِ خون‌آشامی مثلِ تو بیفتم آخه؟ دکتر، این خوناشامِ طبعیه؟ نگاهش کنید! پوستش مثلِ گچِ دیوار سفیده، انگار جنازه‌ست! بعد با چشماش آدمو می‌خوره! یکم هم جذاب باشه... چیز... نه... می‌گم یکم خوناش...»👻

(سوناده با دستش زد رویِ پیشانی‌اش، انگار که می‌گفت: «خدایا، من به چه موجودی مبتلا شدم!» 🤦‍♀️)

ساسوکه، که متوجهِ دروغِ ناروتو و حسادتِ آشکارش از جذابیتِ خودش شده بود، با پوزخندی گفت:

«چی می‌خواستی بگی، خورشیدِ احمق؟ بگو دیگه؟»😏

ناروتو که حسابی هول شده بود، سریع حرفش را عوض کرد:

«اصلاً، برید بیرون! مگه من الان بیمار نیستم؟ چرا بالا سرِ من جمع شدید؟ مخصوصاً تو، عوضی! 😠 یکی هم به من نگاه کن، بگم رنگ و رو داشته باشم، ببینم من چقدر خوبم؟! حالا که نگاه کردی، گمشو برو بیرون!»🚶‍♂️💨

ایتاچی، با خنده‌ای عصبی که سعی در پنهان کردنش داشت، گفت:

«اینا هنوز ازدواج نکردن، طلاق گرفتن! 🙂»
دیدگاه ها (۱۱)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳: تمیزی م...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط