──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁵¹
بعد خیلی آروم گفت:تهیونگ..همهی اعضای ردهبالا رو از امشب زیر نظر بگیر،اگه اون حرومـ ـی رو پیدا کنم..خودم میکشمش
تهیونگ خیلی کوتاه سرشو تکون داد.
_باشه
بعد نگاهش روی من ثابت موند.
_حالت خوبه؟
سرمو تکون دادم و گفتم:خوبم
اما..خوب نبودم.
فضایِ اون خرابه،بویِ نم و دودِ سیگارِ تلخِ اون مرد،تویِ ریههایم سنگینی میکرد.
احساس میکردم هنوز صدای خندههای دیوونهوارش توی گوشم میپیچه.
من توی بازیای گیر افتاده بودم که قوانینش رو نمیدونستم..
کلِ مسیرِ برگشت توی سکوتِ سنگینی گذشت که فقط با صدایِ چرخشِ لاستیکهای ماشین رویِ آسفالت میشکست.
هیچکس حرفی نمیزد.
جونگکوک با همون نگاه سردش رانندگی میکرد.
تهیونگ بیرون رو تماشا میکرد؛انگار ذهنش کیلومترها دورتر از اون ماشین جا مونده بود.
و من..
فقط به شیشه خیره شده بودم.
تصویر محو درختهایی که یکییکی از کنارمون رد میشدن..
پاییز،آرومآروم داشت خودش رو به سئول تحمیل میکرد.
برگهای زرد،با وزشِ نسیم روی خیابون میرقصیدن؛بیخبر از آدمهایی که بوی خون براشون عادی شده بود.
وقتی ماشین توی حیاط عمارت پارک شد،پیاده شدیم.
دوهیون کنار خدمتکار جلوی در وایساده بود.
تا مارو دید به سمتمون دوید.
_رزاا،میدونی چقدر دلم برات تنگ شد؟
دستهام رو رویِ صورتِ کوچکش گذاشتم و با لبخندی ملیح گفتم:دلِ منم برات تنگ شده بود
برای چند ثانیه..
همهی اون اتفاقهای تلخ از ذهنم پاک شد.
انگار حضور این بچه،تنها چیزی بود که هنوز بوی زندگی میداد.
بعد طبق معمول با ذوق خودش رو توی بغل تهیونگ انداخت.
تهیونگ موهای پسرش رو به هم ریخت و لبخند خیلی کمرنگی زد.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه،از کنارمون رد شد.
اما درست وقتی از کنارم عبور میکرد،خیلی آروم گفت:امشب دیر نکن
لبم رو روی هم فشردم و خیلی کوتاه جواب دادم:باشه
جونگکوک وارد عمارت شد.
تهیونگ دوهیون رو گذاشت زمین و گفت:بهتره برگردی اتاقت،آقای کیم..وقت استراحته
دو هیون آروم سرشو تکون داد و به سمت عمارت دوید.
بادِ خنکِ عصر،شاخههای درختها رو تکون میداد.
چند برگ زرد،آروم روی سنگفرشهای حیاط فرود اومدن.
تهیونگ هنوز نرفته بود داخل و همونجا کنار ماشین وایساده بود.
به درخت هایی که حالا کم کم رخت پاییز به تن میکردن خیره شده بود.
بدون اینکه نگاهش رو از درخت بگیره گفت:توی تظاهر کردن اصلا خوب نیستی
با شنیدن کلمه «تظاهر» قلبم به تپش افتاد..
چی..
منظورش چیه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁵¹
بعد خیلی آروم گفت:تهیونگ..همهی اعضای ردهبالا رو از امشب زیر نظر بگیر،اگه اون حرومـ ـی رو پیدا کنم..خودم میکشمش
تهیونگ خیلی کوتاه سرشو تکون داد.
_باشه
بعد نگاهش روی من ثابت موند.
_حالت خوبه؟
سرمو تکون دادم و گفتم:خوبم
اما..خوب نبودم.
فضایِ اون خرابه،بویِ نم و دودِ سیگارِ تلخِ اون مرد،تویِ ریههایم سنگینی میکرد.
احساس میکردم هنوز صدای خندههای دیوونهوارش توی گوشم میپیچه.
من توی بازیای گیر افتاده بودم که قوانینش رو نمیدونستم..
کلِ مسیرِ برگشت توی سکوتِ سنگینی گذشت که فقط با صدایِ چرخشِ لاستیکهای ماشین رویِ آسفالت میشکست.
هیچکس حرفی نمیزد.
جونگکوک با همون نگاه سردش رانندگی میکرد.
تهیونگ بیرون رو تماشا میکرد؛انگار ذهنش کیلومترها دورتر از اون ماشین جا مونده بود.
و من..
فقط به شیشه خیره شده بودم.
تصویر محو درختهایی که یکییکی از کنارمون رد میشدن..
پاییز،آرومآروم داشت خودش رو به سئول تحمیل میکرد.
برگهای زرد،با وزشِ نسیم روی خیابون میرقصیدن؛بیخبر از آدمهایی که بوی خون براشون عادی شده بود.
وقتی ماشین توی حیاط عمارت پارک شد،پیاده شدیم.
دوهیون کنار خدمتکار جلوی در وایساده بود.
تا مارو دید به سمتمون دوید.
_رزاا،میدونی چقدر دلم برات تنگ شد؟
دستهام رو رویِ صورتِ کوچکش گذاشتم و با لبخندی ملیح گفتم:دلِ منم برات تنگ شده بود
برای چند ثانیه..
همهی اون اتفاقهای تلخ از ذهنم پاک شد.
انگار حضور این بچه،تنها چیزی بود که هنوز بوی زندگی میداد.
بعد طبق معمول با ذوق خودش رو توی بغل تهیونگ انداخت.
تهیونگ موهای پسرش رو به هم ریخت و لبخند خیلی کمرنگی زد.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه،از کنارمون رد شد.
اما درست وقتی از کنارم عبور میکرد،خیلی آروم گفت:امشب دیر نکن
لبم رو روی هم فشردم و خیلی کوتاه جواب دادم:باشه
جونگکوک وارد عمارت شد.
تهیونگ دوهیون رو گذاشت زمین و گفت:بهتره برگردی اتاقت،آقای کیم..وقت استراحته
دو هیون آروم سرشو تکون داد و به سمت عمارت دوید.
بادِ خنکِ عصر،شاخههای درختها رو تکون میداد.
چند برگ زرد،آروم روی سنگفرشهای حیاط فرود اومدن.
تهیونگ هنوز نرفته بود داخل و همونجا کنار ماشین وایساده بود.
به درخت هایی که حالا کم کم رخت پاییز به تن میکردن خیره شده بود.
بدون اینکه نگاهش رو از درخت بگیره گفت:توی تظاهر کردن اصلا خوب نیستی
با شنیدن کلمه «تظاهر» قلبم به تپش افتاد..
چی..
منظورش چیه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲.۹k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط