──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁵²
با شنیدن کلمه «تظاهر» قلبم به تپش افتاد..
چی؟..
منظورش چیه؟
نکنه..
_وقتی یه چیزی اذیتت میکنه چشمهات همه چی رو لو میدن..
با شنیدن این جملهش توی دلم نفس راحتی کشیدم.
سرمو انداختم پایین و گفتم:نه..من واقعا حالم خو..
نگاهش رو از درخت گرفت و به من دوخت.
حرفمو قطع کرد و گفت:امیدوارم هیچوقت مجبور نشی هر روز کنار کسی بیدار شی..که فقط اسمت رو میدونه،نه خودت رو...
خودش اون جمله رو زندگی کرده بود..پیش جیان.
غمی که توی نگاهش بود پررنگ تر شده بود.
برای اولین بار فهمیدم بعضی غمها،بوی عشق میدن.
عشقی قدیمی..زخمی..و بیسرانجام.
فکر اینکه بعد از هفت سال،هنوز نتونسته به کسی که دوستش داره برسه،قلبم رو فشرد.
طولانی نگاهش کردم و بعد گفتم:فکر نکنم قرار باشه کسی منو بدونه،پس..بنظرم میتونم باهاش کنار بیام
خیره شد توی چشمام.
نسیم موهاشو تکون میاد و اون فقط نگاهم میکرد.
میخواست بگه:«من میدونمت»
اما اون رزا رو میدونست..
نه منو.
تار موهایی که باد ریخته بود توی صورتم رو زدم پشت گوشم و گفتم:بهتره استراحت کنی..شب میبینمت
و بعد به سمت عمارت رفتم.
سنگینی نگاهش رو تا وقتی که وارد عمارت بشم احساس میکردم..
همین که در اتاقو بستم،بهش تکیه دادم.
چشمهام رو بستم.
بوی نمِ خرابه هنوز توی ذهنم مونده بود.
سرم تیر میکشید.
بدون اینکه حتی لباسهام رو عوض کنم،خودمو روی تخت انداختم.
فقط چند دقیقه..
فقط میخواستم چند دقیقه به هیچی فکر نکنم.
اما ذهنم دستبردار نبود..
صدای تقهی آرومی به در باعث شد چشمهام رو باز کنم.
نور بنفش غروب اتاق رو پر کرده بود.
چند ساعت خوابیدم؟..
صدای خدمتکار از پشت در اومد:خانم کیم..شام آمادهست
دستمو گذاشتم روی سرم.
چرا انقدر شدید سرم درد میکنه؟
به سختی از روی تخت بلند شدم و به سمت کمد رفتم.
بعد از اینکه لباسمو پوشیدم از اتاق رفتم بیرون.
یهو صدای قدم های یکی از توی راهرو شنیده شد.
خدمتکارِ دوهیون بود با یه سینی توی دستش.
تا منو دید تعظیم کرد.
+دوهیون شامشو توی اتاقش خورد؟
سرشو تکون داد و گفت:بله،دستور آقای کیم بود
ابروهامو آروم انداختم بالا و سرمو تکون دادم.
حتما بخاطر اینه که امشب میخوان خوائنو رو کنن.
جونگکوک پایین پلهها وایساده بود.
همین که منو دید،نگاه کوتاهی بهم انداخت.
_بریم
کنارش راه افتادم.
با همیشه فرق داشت.
توی نگاهش اون خشم و جدیت موج میزد.
وقتی وارد سالن شدیم،همه اعضای ردهبالا دور میز نشسته بودن.
اما..
یه صندلی خالی بود.
صندلی تهیونگ.
اون چرا نیست؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁵²
با شنیدن کلمه «تظاهر» قلبم به تپش افتاد..
چی؟..
منظورش چیه؟
نکنه..
_وقتی یه چیزی اذیتت میکنه چشمهات همه چی رو لو میدن..
با شنیدن این جملهش توی دلم نفس راحتی کشیدم.
سرمو انداختم پایین و گفتم:نه..من واقعا حالم خو..
نگاهش رو از درخت گرفت و به من دوخت.
حرفمو قطع کرد و گفت:امیدوارم هیچوقت مجبور نشی هر روز کنار کسی بیدار شی..که فقط اسمت رو میدونه،نه خودت رو...
خودش اون جمله رو زندگی کرده بود..پیش جیان.
غمی که توی نگاهش بود پررنگ تر شده بود.
برای اولین بار فهمیدم بعضی غمها،بوی عشق میدن.
عشقی قدیمی..زخمی..و بیسرانجام.
فکر اینکه بعد از هفت سال،هنوز نتونسته به کسی که دوستش داره برسه،قلبم رو فشرد.
طولانی نگاهش کردم و بعد گفتم:فکر نکنم قرار باشه کسی منو بدونه،پس..بنظرم میتونم باهاش کنار بیام
خیره شد توی چشمام.
نسیم موهاشو تکون میاد و اون فقط نگاهم میکرد.
میخواست بگه:«من میدونمت»
اما اون رزا رو میدونست..
نه منو.
تار موهایی که باد ریخته بود توی صورتم رو زدم پشت گوشم و گفتم:بهتره استراحت کنی..شب میبینمت
و بعد به سمت عمارت رفتم.
سنگینی نگاهش رو تا وقتی که وارد عمارت بشم احساس میکردم..
همین که در اتاقو بستم،بهش تکیه دادم.
چشمهام رو بستم.
بوی نمِ خرابه هنوز توی ذهنم مونده بود.
سرم تیر میکشید.
بدون اینکه حتی لباسهام رو عوض کنم،خودمو روی تخت انداختم.
فقط چند دقیقه..
فقط میخواستم چند دقیقه به هیچی فکر نکنم.
اما ذهنم دستبردار نبود..
صدای تقهی آرومی به در باعث شد چشمهام رو باز کنم.
نور بنفش غروب اتاق رو پر کرده بود.
چند ساعت خوابیدم؟..
صدای خدمتکار از پشت در اومد:خانم کیم..شام آمادهست
دستمو گذاشتم روی سرم.
چرا انقدر شدید سرم درد میکنه؟
به سختی از روی تخت بلند شدم و به سمت کمد رفتم.
بعد از اینکه لباسمو پوشیدم از اتاق رفتم بیرون.
یهو صدای قدم های یکی از توی راهرو شنیده شد.
خدمتکارِ دوهیون بود با یه سینی توی دستش.
تا منو دید تعظیم کرد.
+دوهیون شامشو توی اتاقش خورد؟
سرشو تکون داد و گفت:بله،دستور آقای کیم بود
ابروهامو آروم انداختم بالا و سرمو تکون دادم.
حتما بخاطر اینه که امشب میخوان خوائنو رو کنن.
جونگکوک پایین پلهها وایساده بود.
همین که منو دید،نگاه کوتاهی بهم انداخت.
_بریم
کنارش راه افتادم.
با همیشه فرق داشت.
توی نگاهش اون خشم و جدیت موج میزد.
وقتی وارد سالن شدیم،همه اعضای ردهبالا دور میز نشسته بودن.
اما..
یه صندلی خالی بود.
صندلی تهیونگ.
اون چرا نیست؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳.۰k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط