{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part³⁸
ا.ت ویو:
سمتم هجوم اورد جیغ بلندی کشیدم..میخواستم برم سمت در ولی دستمو محکم گرفت و انداختم روی تخت..دکمه های لباسش رو باز کرد و نزدیک تخت شد هرچی میومد نزدیکتر من میرفتم عقب تر تا جایی عقب رفتم که خوردم به تاج تخت...اومد سمتم و روم خم شد پوزخندی چندش زد گفت
:بیچاره جئون نمیدونه دوست عزیزش قراره امشب زیر من جون بده
بعد خنده بلندی کرد نزدیک صورتم شد میدونستم اگه جیغ هم بزنم باز کسی پیدام نمیکنه اگه پیدام کنه شاید بلای بدتری سرم بیاره ولی بازم جیغ زدم به امید اینکه جونگ کوک پیدام کنه..قطره قطره اشکام می چکیدن قبل از اینکه ل*باش به لبام بخوره در اتاق با شتاب باز شد و جونگ کوک وارد اتاق شد از اومدنش نفس راحتی کشیدم با اینکه چشمام به خاطر گریه تار شده بودن ولی میتونستم خشم رو از توی چشماش ببینم اومد سمت پسره و از روم بلندش کرد و یکی محکم خوابوند توی دهنش که شد پر خون..پسره عصبانی گفت
:مردیکه...
قبل از اینکه حرفش تموم بشه جونگ کوک چند تا ضربه دیگه هم بهش زد و افتاد کف اتاق..جونگ کوک نگاه بدی به پسره کرد و اومد سمتم و از روی تخت بلندم کرد و از اتاق اوردم بیرون و گفت
کوک:حالت خوبه
سرم رو به معنی نه تکون دادم اشکام دونه به دونه می چکیدن
ا.ت:نه اصلا خوب نیستم..میدونی اگه نمیومدی چه بلای سرم میومد
گریم اوج گرفت جونگ کوک منو توی اغوشش کشید دوباره نالیدم
ا.ت:حالم خیلی بده
جونگ کوک پشتم رو نوازش کردچیزی نگفتم و از از اینکه توی اغوشش بودم احساس ارامش و امنیت میکردم..با اینکه اون موقع که نیازش داشتم نبود کمی ازش دلخور شده بودم چند دقیقه ای همون جوری بودیم که ازش جدا شدم و گفتم
ا.ت:بازم ممنون که اومدی
لبخندی گوشه لبش نشست ولی زودی محو شد و گفت
کوک:بیا این دستمال رو بگیر اشکات رو پاک کن
دستمال رو ازش گرفتم و اشکایی که ریخته بودم رو پاک کردم
کوک:بیا بریم توی سالن
سر تکون دادم باهم دیگه وارد سالن شدیم..سرجای قبلیم نشسته بودم...حالم به شدت بد بود و دلم میخواست زود از اینجا برم..سرم رو تکه داده بودم به دستم و چشمامو بسته بودم..و به این فکر میکردم اگه جونگ کوک نمیومد چه اتفاقی قرار بود برام بیوفته...با تصور اینکه قرار بود چی بشه حالم بد شد..توی این فکرا بودم که جونگ کوک گفت
کوک:بهتره که بریم
سرم رو بلند کردم گفتم
ا.ت:مگه میزبان اومد
جونگ کوک سری به معنی نه تکون داد که گفتم
ا.ت:پس چرا میخوایی بری
جونگ کوک نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت..از جام بلند شدم و وسایلم رو برداشتم و همراه با جونگ کوک سمت خروجی رفتیم..سوار ماشین شدم همین که ماشین حرکت کرد چشمام گرم شدن و خوابم برد
جونگ کوک ویو:
همون جور که در عالم خواب به سرمیبرد نگاهش کردم..سرش رو به پنجره تکیه داده بود و خوابیده بود..

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۲)

Part ³⁹جونگ کوک ویو:همون جور که در عالم خواب به سرمیبرد نگاه...

Part⁴⁰هر کاری کردم نتونست نتونستم لبخندمو جمع کنمبعد از اون ...

Part³⁷ا.ت ویو:برخورد دست گرمش با کمرم باعث شد گرمم بشه و احس...

Part³⁶ا.ت ویو:بدون اراده دستمو دور بازوی جونگ کوک حلقه کردم....

عشق غیر ممکن Part 57 ماه بعدویو ا*ت. حالا منو جونگ کوک میخوا...

از زبان ا/تبرای جونگ کوک دست تکون دادم رفتم نشستم پشت میزم ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط