Part
Part⁴⁰
هر کاری کردم نتونست نتونستم لبخندمو جمع کنم
بعد از اون روز دیگه جونگ کوک رو ندیدم خیلی کنجکاو بودم ببینم کجا رفته ولی غرورم اجازه نمیداد از کسی درموردش بپرسم..روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم...توی فکر بودم احساس میکردم درونم چیزی تغییر کرده وقتی جونگ کوک رو میدیم قلبم تند تند میزد..انگار..انگار که..سریع توی جام نشستم پازل های توی ذهنم رو کنار هم چیدم..انگار که من عاشق شدم.. سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا این فکرا از سرم بیرون بره..درسته اینا همش یه حس زود گذره..با این حرف خودمو قانع کردم..از روی تخت بلند شدم و سمت بالکن اتاق رفتم..تمام تلاشمو میکردم تا به جونگ کوک فکر نکنم ولی به هر چیز دیگه ای هم که فکر میکردم اخرش منتهی میشد به جونگ کوک...پوفی کشیدم از بالکن خارج شدم..رفتم سمت میز کنار تخت و یه دفتر برداشتم و نشستم روی تخت.. میخواستم خاطراتی که از موقعی که اومدم اینجا رو بنویسم..پس قلم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن هر چیزی که این چند وقت اتفاق افتاده بود ریز به ریز شون رو نوشتم..تا رسیدم به اون روز و بوسه..با فکر کردن بهش داغ میکردم..از حسم نسبت به جونگ کوک نوشتم..از دوستیم با هانول..از برخورد اولم با جیمین و جونگ کوک..نوشتم و نوشتم..تا اینکه صدای در اتاق اومد
ا.ت:کیه؟
:خانم شام حاضره
نگاهی به بیرون کردم هوا تاریک شده بود..یعنی انقدر سرگرم نوشتن بودم که متوجه گذر زمان نشدم از جام بلند شدم..خودمو مرتب کردم و رفتم پایین همه سر میز شام بودن البته بجز جونگ کوک..اهی کشیدم نشستم سر میز واقعا دلم میخواست ببینمش.. بعد از شام بی دلیل به سرم زد برم توی اتاقش..وقتی همه خوابیدن اروم و بی صدا از اتاقم اومدم بیرون..شمعی که توی دستم بود رو روشن کردم و راه افتادم توی راهرو..تنها مشکلم این بود که نمیدونستم اتاق خوابش کجاست و مجبور بودم یکی از اتاق هارو به شانس انتخاب کنم..رفتم انتهای راهرو و یکی از در هارو باز کردم..هاری بود که داشت برای خواب اماده میشد..عجیب بود این چند روز به جز خوردن وعده های غذایی دیگه ندیدمش..در رو اروم بستم و رفتم سراغ یه در دیگه..یه در بزرگ و سفید..حدس میزدم که باید این باشه..در رو اروم باز کردم..با اینکه مطمعن نبودم اتاق خودش باشه ولی رفتم داخل..همه جا تاریک بود و منبع نور داخل اتاق شمع داخل دستام بود..هوا ابری بود و اتاق بدون نور ماه کاملا تاریک شده بود..رفتم جلوتر اتاق بزرگی بود..تخت بزرگی وسط اتاق قرار داشت..رفتم سمت بالکن اتاق که روبروی دریاچه بود مثل اتاق خودم..کمی بیرون رو نگاه کردم و برگشتم که برم عکسی روی میز اتاق نظرم رو جلب کرد سمت عکس رفتم و قبل از اینکه برش دارم...
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
هر کاری کردم نتونست نتونستم لبخندمو جمع کنم
بعد از اون روز دیگه جونگ کوک رو ندیدم خیلی کنجکاو بودم ببینم کجا رفته ولی غرورم اجازه نمیداد از کسی درموردش بپرسم..روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم...توی فکر بودم احساس میکردم درونم چیزی تغییر کرده وقتی جونگ کوک رو میدیم قلبم تند تند میزد..انگار..انگار که..سریع توی جام نشستم پازل های توی ذهنم رو کنار هم چیدم..انگار که من عاشق شدم.. سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا این فکرا از سرم بیرون بره..درسته اینا همش یه حس زود گذره..با این حرف خودمو قانع کردم..از روی تخت بلند شدم و سمت بالکن اتاق رفتم..تمام تلاشمو میکردم تا به جونگ کوک فکر نکنم ولی به هر چیز دیگه ای هم که فکر میکردم اخرش منتهی میشد به جونگ کوک...پوفی کشیدم از بالکن خارج شدم..رفتم سمت میز کنار تخت و یه دفتر برداشتم و نشستم روی تخت.. میخواستم خاطراتی که از موقعی که اومدم اینجا رو بنویسم..پس قلم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن هر چیزی که این چند وقت اتفاق افتاده بود ریز به ریز شون رو نوشتم..تا رسیدم به اون روز و بوسه..با فکر کردن بهش داغ میکردم..از حسم نسبت به جونگ کوک نوشتم..از دوستیم با هانول..از برخورد اولم با جیمین و جونگ کوک..نوشتم و نوشتم..تا اینکه صدای در اتاق اومد
ا.ت:کیه؟
:خانم شام حاضره
نگاهی به بیرون کردم هوا تاریک شده بود..یعنی انقدر سرگرم نوشتن بودم که متوجه گذر زمان نشدم از جام بلند شدم..خودمو مرتب کردم و رفتم پایین همه سر میز شام بودن البته بجز جونگ کوک..اهی کشیدم نشستم سر میز واقعا دلم میخواست ببینمش.. بعد از شام بی دلیل به سرم زد برم توی اتاقش..وقتی همه خوابیدن اروم و بی صدا از اتاقم اومدم بیرون..شمعی که توی دستم بود رو روشن کردم و راه افتادم توی راهرو..تنها مشکلم این بود که نمیدونستم اتاق خوابش کجاست و مجبور بودم یکی از اتاق هارو به شانس انتخاب کنم..رفتم انتهای راهرو و یکی از در هارو باز کردم..هاری بود که داشت برای خواب اماده میشد..عجیب بود این چند روز به جز خوردن وعده های غذایی دیگه ندیدمش..در رو اروم بستم و رفتم سراغ یه در دیگه..یه در بزرگ و سفید..حدس میزدم که باید این باشه..در رو اروم باز کردم..با اینکه مطمعن نبودم اتاق خودش باشه ولی رفتم داخل..همه جا تاریک بود و منبع نور داخل اتاق شمع داخل دستام بود..هوا ابری بود و اتاق بدون نور ماه کاملا تاریک شده بود..رفتم جلوتر اتاق بزرگی بود..تخت بزرگی وسط اتاق قرار داشت..رفتم سمت بالکن اتاق که روبروی دریاچه بود مثل اتاق خودم..کمی بیرون رو نگاه کردم و برگشتم که برم عکسی روی میز اتاق نظرم رو جلب کرد سمت عکس رفتم و قبل از اینکه برش دارم...
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
- ۶.۵k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط