Part
Part ³⁹
جونگ کوک ویو:
همون جور که در عالم خواب به سرمیبرد نگاهش کردم..سرش رو به پنجره تکیه داده بود و خوابیده بود..به اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاده بود فکر کردم..
اون لحظه ای که گریه کرد اولین بار بود که گریش رو میدیدم به اغوش کشیدمش..گرمای تنش زیاد و پر حرارت بود..پرست مثل اتیش
ا.ت ویو:
با تکون هایی که میخوردم چشمام رو کمی از هم فاصله دادم توی اغوش گرم یه نفر بودم جایی گرم و نرم...از بوی تنش فهمیدم جونگ کوکه..چطور میتونم این عطر تنش رو فراموش کنم...صدای ضربان قلبش رو به وضوح میشنیدم بلند و رسا..صدای ضربان قلبش برام یه اهنگ ارامش بخش بود..نفس های گرمش به گوشم میخور و داغم میکرد درست موقعی که بغلم کرده بود..روی تخت گذاشتم و پتو رو کشید روم کمی اونجا وایستاد و بعد هم از اتاق رفت بیرون..با حس خوبی از اینکه توی بغلش بودم چشمام رو بستم و خوابیدم و اون خاطره بد رو فراموش کردم...
بعد از صبحونه دلم هوای دریاچه پشت عمارت رو کرده بود...رفتم پشت عمارت و دوباره همون منظره فراموش نشدنی رو دیدم اما با این تفاوت که درخت های دور دریاچه نارنجی شده بودن..در حال تماشای دریاچه بودم که از کسی بغل دستم ایستاد..سرم رو چرخوندم و جونگ کوک رو دیدم..دستاش رو توی جیب شلوارش کرده بود به دریاچه خیره شده بود..کمی نگاهش کردم که گفت
کوک:ممنونم بابت دیشب
ا.ت:خواهش میکنم
کامل سمتم چرخید و روبروی هم قرار گرفتیم...توی چشماش نگاه میکردم اثری از سردی و غرور نبود یه چیز دیگه توی چشماش پنهان شده بود..چشمای قهوهای ش توی نور خورشید برق میزد و طلایی دیده میشد..لبخندی از زیبایی چشمای طلایش زدم که نگاهش کشیده شد روی ل*بام..خیره بود..کمی بهم نزدیک شد..قبل از اینکه واکنشی نشون بدم سرش رو خم کرد و ل*باش رو روی ل*بام قرار داد..در حیرت بودم..بوسه کوتاهی روی لبام زد و صاف ایستاد..خنده ی باریکی روی لبهاش نقش بست و بعد از اون از اونجا دور شد..مات مبهوت به جای خالیش نگاه کردم..این دفعه مست نبود که بگم هوش و حواس نداشته..این دفعه کاملا هوشیار بود..لبخندی از این اتفاق روی لبم نقش بست و هر کاری کردم نتونستم لبخندمو جمع کنم..
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
جونگ کوک ویو:
همون جور که در عالم خواب به سرمیبرد نگاهش کردم..سرش رو به پنجره تکیه داده بود و خوابیده بود..به اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاده بود فکر کردم..
اون لحظه ای که گریه کرد اولین بار بود که گریش رو میدیدم به اغوش کشیدمش..گرمای تنش زیاد و پر حرارت بود..پرست مثل اتیش
ا.ت ویو:
با تکون هایی که میخوردم چشمام رو کمی از هم فاصله دادم توی اغوش گرم یه نفر بودم جایی گرم و نرم...از بوی تنش فهمیدم جونگ کوکه..چطور میتونم این عطر تنش رو فراموش کنم...صدای ضربان قلبش رو به وضوح میشنیدم بلند و رسا..صدای ضربان قلبش برام یه اهنگ ارامش بخش بود..نفس های گرمش به گوشم میخور و داغم میکرد درست موقعی که بغلم کرده بود..روی تخت گذاشتم و پتو رو کشید روم کمی اونجا وایستاد و بعد هم از اتاق رفت بیرون..با حس خوبی از اینکه توی بغلش بودم چشمام رو بستم و خوابیدم و اون خاطره بد رو فراموش کردم...
بعد از صبحونه دلم هوای دریاچه پشت عمارت رو کرده بود...رفتم پشت عمارت و دوباره همون منظره فراموش نشدنی رو دیدم اما با این تفاوت که درخت های دور دریاچه نارنجی شده بودن..در حال تماشای دریاچه بودم که از کسی بغل دستم ایستاد..سرم رو چرخوندم و جونگ کوک رو دیدم..دستاش رو توی جیب شلوارش کرده بود به دریاچه خیره شده بود..کمی نگاهش کردم که گفت
کوک:ممنونم بابت دیشب
ا.ت:خواهش میکنم
کامل سمتم چرخید و روبروی هم قرار گرفتیم...توی چشماش نگاه میکردم اثری از سردی و غرور نبود یه چیز دیگه توی چشماش پنهان شده بود..چشمای قهوهای ش توی نور خورشید برق میزد و طلایی دیده میشد..لبخندی از زیبایی چشمای طلایش زدم که نگاهش کشیده شد روی ل*بام..خیره بود..کمی بهم نزدیک شد..قبل از اینکه واکنشی نشون بدم سرش رو خم کرد و ل*باش رو روی ل*بام قرار داد..در حیرت بودم..بوسه کوتاهی روی لبام زد و صاف ایستاد..خنده ی باریکی روی لبهاش نقش بست و بعد از اون از اونجا دور شد..مات مبهوت به جای خالیش نگاه کردم..این دفعه مست نبود که بگم هوش و حواس نداشته..این دفعه کاملا هوشیار بود..لبخندی از این اتفاق روی لبم نقش بست و هر کاری کردم نتونستم لبخندمو جمع کنم..
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
- ۴.۳k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط